X
تبلیغات
دلتنگی های بیتا
دلتنگی های بیتا
دلـت کــه گــرفـتـه بـاشـــ با صدای دســتـفــروش دوره گرد هم گــریــه می کنی چه برسه به صدای بارون .

سلام عزیزان

از تبریک شما دوستان خوبم بابت روز زن و مادر خیلی ممنونم ...

بالاخره 30 اردیبهشت اسباب کشی کردم و رفتم تو یه خونه 55 متری نقلی و تقریبا نوساز، خدا رو شکر همه چی خوبه، فقط دست چپم بخاطر فشاری که بهش آوردم کمی آسیب دیده که منتظرم ببینم چی میشه ...

جا داره تو این میون از همه عزیزانی که کمک حالم بودن تشکر کنم، مامانم، امیرعلی، رضا، سمیرا، ناصر و مهمتر از همه شوهر خواهر خوبم محمود که واقعاً منو شرمنده کرد ...

خواهری همون 30 اردیبهشت برام کیک گرفت آورد خونه جدید، خدا رو شکر خونه انقدر خوش ساخته که همه خوششون اومد، جای بسیار دنجی هم هست فقط حیف که منطقه ش پارازیت داره ...

امروز 40 سالگی رو پشت سر گذاشتم و وارد 41 سالگی شدم، یه زمانی فکر میکردم 40 سالگی یعنی آغاز پیری ولی واقعاً الان این حس رو ندارم من هنوز خیلی جوونم و خیلی کارای ناتموم دارم که باید انجامشون بدم ....

بعد از ایام عید همزمان با تولد هستی پسرا رو دیدم البته با کلی غرغر کردن پدرشون، هیچوقت باورم نمیشد منی که انقدر عاشق بچه بودم یه روزی سرنوشتم این بشه ...

دیگه گله ای ندارم، تقدیر رو باید پذیرفت، خودم و آینده م و پسرام رو به خدا سپردم ....

الان کیارش بهم زنگ زد و تولدم رو تبریک گفت کلی سورپرایز شدم گفت دیشب پدرش یادآوری کرده ولی خودش هم تو دفترش نوشته بوده که امروز تولد مامانشه، کلی اشک ریختم، هرچی صبر کردم کیان هم گوشی رو بگیره و حرف بزنه اتفاقی نیفتاد، چه میشه کرد؟؟

ماه رجبه، فضیلت این ماه بسیار زیاده، آرزو میکنم همه شما دوستان خوبم در این ماه حاجت روا بشین و به تموم آرزوهای قشنگتون برسین.

آمین


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم خرداد 1392 توسط بيتا |

ترجیح میدم مدتی ننویسم تا خیال همه راحت شه


تنها دلخوشیم اینجا بود که با عکس العمل بد بعضی از شما دوستان به اینجا کشیده شد، متاسفم ...


خوش باشین


خدا نگهدار


پی نوشت: شرمنده کامنتای محبت آمیزتون هستم اجازه بدین کمی بگذره اگر عمری و انگیزه ای برای نوشتن بود دوباره برمی گردم ....

دوستتون دارم....


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هشتم اسفند 1391 توسط بيتا |

سه شنبه نوشت: گله دارم از دوستانی که بعد از خوندن اینجا رفتن به وبلاگ خواهرم و هر چی دلشون خواسته بار اون و خانواده ش کردن (آخه مگه من اسمی از اون بنده خدا بردم که شما اینطوری میکنین؟)، واقعاً در عجبم از بعضی از دوستان، نکنین اینکارو، خدائی هم اون بالا وجود داره، من نمیدونم چرا هر چی اینجا می نویسم انقدر باید بد تعبیر بشه و چرا انقدر سریع هر چی دلتون میخواد میرین تو وبلاگ خواهرم می نویسین؟؟، کم کم بعضیا دارن کاری میکنن که نوشتن رو بزارم کنار، دلم نمیخواد اینجا رو رمزدار کنم، نکنین این کارو با من .... نمی نویسم دائم می پرسین کجام، می نویسم هم وضع اینه، من چکار کنم با بعضی از شما دوستان؟ خودتون بگین ....

سلام دوستان خوبم

هفته قبل هفته بسیار بدی بود ...

یه سری مسائل که نمیخوام بهش فکر کنم در شرایطی قرارم داد که حتی تا پایان جونم پاش ایستادم ولی یه لحظه فقط یه لحظه قیافه پسرا اومد جلوی چشمم و منصرفم کرد و جالبترش اینه که رفتاری از نزدیک ترین عزیزانم دیدم که بسیار دلمو شکست، خیلی زیاد، بدون اینکه پرسیده بشه چرا به چه علت فقط سرم داد کشیده شد اونم بخاطر اینکه چرا کسی دیگه که اصلاً من فکر نمیکردم از قضیه باخبر بشه ناراحت شده، واقعاً توقع همچین برخوردی نداشتم، منی که چند ساعت حالم خیلی بد بود و از زور گریه چشمام باز نمیشد با یه تلفن داغون تر از قبل شدم و تازه جالبه که طلبکار هم هستن ...

بیتا زندگی رو باخته، از همینجا اعلام میکنم که باختم، این منم بیتا زنی تنها در آستانه فصلی سرد، حتی خدا هم فراموشم کرده ...

دلم خیلی گرفته، الان می فهمم که چقدر تنهام، الان می فهمم که هیچکسی نمیتونه باری از دوشت برداره، و الان می فهمم که همه فقط بلدن بشینن کنار گود و بگن ..............

نه تماسی گرفته میشه، نه حال درست و حسابی ازت پرسیده میشه، نه میگن بیتا تو این چند سال طلاق مشکلی نداری، چیزی نمیخوای، و خیلی چیزای دیگه، فقط همه ازت طلبکارن ....

گاهی فکر میکنم فرق منی که پدر و مادر و .... دارم با اونی که تنهاست و اینا رو نداره چیه واقعاً؟ ماشینت پنچر میشه کسی نیست به دادت برسه، دنبال خونه داری میگردی کسی نیست همراهت بیاد، پول کم داری باید چشمت به آسمون باشه، میری خرید دستت توان نداره بارتو تا طبقه سوم بیاری میگی چشمم کور بزار یخچال خالی بمونه و خیلی چیزای دیگه که نمیتونم بنویسم ...

امروز باید می رفتم برای چکاپ تیروئیدم ولی دفترچه بیمه م هم باطل شده و واقعاً حس  دکتر رفتن ندارم ...

میدونم اگر بخوام برم پیش دکتر اعصاب صد  در صد بهم میگه افسردگی داری ولی نمیخوام به قرص خوردن عادت بدم خودمو ...

دیروز به مامانم گفتم فکر کنین بیتا مرده، فکر کنین بیتائی از اول وجود نداشته، بخدا شما هم راحت ترین اینطوری ...

گفت کاری باهات ندارم فقط خواستم بگم عموت این هفته شام دعوت کرده دوست داری بیا دوست نداری نیا و من باز شکستم ...

اگر نمیام بنویسم فقط بخاطر اینه که دلم نمیخواد با خوندن اینجا اعصابتون بهم بریزه ولی دیگه خودم هم موندم ...

2 روزه بشدت افتادم دنبال خونه، یکی از بنگاهیا دست از سرم برنمیداره، وقت و بی وقت زنگ میزنه که یه خونه دارم فلانه یه خونه دارم بهمانه، دیروز با عصبانیت بهش گفتم آقای فلانی من اصلاً خونه نمیخوام لطفاً دیگه زنگ نزنین ...

جمعه پسرا رو بردم خرید دیگه از تورم چیزی نگم خیلی بهتره انقدر میدونم که عیدی نگرفته رو پیش پیش خرج کردم رفت، به سنی هم رسیدن که اصلاً نمیشه باهاشون چونه بزنی و باید خودشون انتخاب کنن، یا رنگ رو نمی پسندن یا از طرح خوششون نمیاد، تو این اوضاع خراب روحی دیگه نای بحث کردن باهاشون رو نداشتم گذاشتم هرچی دوست دارن انتخاب کنن ....

ببخشین میدونم پراکنده گوئی کردم ولی چه کنم که دلم فقط به چند خطی که اینجا می نویسم خوشه ...

عید داره میاد ولی هیچ حسی ندارم میدونم همه به نوعی مشکلات دارن من همه اینا رو درک میکنم، من از خدا چیز زیادی نخواستم هیچوقت، نمیدونم چرا اینجوریه، کاش حداقل تو این اوضاع احوال خونه مال خودم بود که حداقل دغدغه اونو نداشتم ...

دلشکسته عزیزم کامنتت رو خوندم خیلی ناراحت شدم طلاق خودش یه فاجعه س خصوصاً اینکه دختر 22 ساله شاد و شیطون و زیبائی مثل تو گرفتارش بشه، قوی باش عزیزم تو هنوز خیلی فرصت داری برای جبران این اشتباه میدونم که سخته ولی تو می تونی به خدا توکل کن، امیدوارم شانس بعدی زندگیت تو رو به اوج خوشبختی برسونه، آمین ...

دقیقاً یکسال از حادثه ای که برای دائی تورج اتفاق افتاد میگذره، با کمک عصا راه میره، جای دو عمل مغزش کاملاً مشخصه، غمی که ته چشماش لونه کرده، پایی که تقریباً لمسه و به سختی حرکتش میده، وضعیت زندگیش و از کار افتادگیش، و همه و همه چیزائی که دارم می بینم بهم یادآوری میکنه که باز بخاطر همین سلامتی نصفه نیمه م شاکرت باشم، خدایا سلامتی رو از هیچ کس نگیر و رخت عافیت بر تن بیمارانمون بپوشان، آمین ...

 

الهی
بر آستان تو دست نیاز آورده ام
به کرامت و بزرگیت مرا حاجت روا بگردان
آمین یا رب العالمین

 

خدای عاشقانِ خسته، دل شکسته!
تو می‌دانی
چقدر سخت است ساده بودن
و ساده ماندن
در دنیای آدمک‌ها، نقش‌ها، نقاب‌ها، ادعاها
و چه جرم بزرگیست سادگی‌!
که اینگونه تنِ نحیفِ عشق به درد می‌آید

 

خداوندا ! بار پروردگارا ! ما را نخست هدایت فرما و سپس به ما معرفت ببخش!
ای رب واسع! ما را لذت بی نیازی و صالحیت بچشان!
ای دانای رازها ما را از شر درون و جهالت ناخودآگاهیمان نجات ببخش!
و ای عزیز ذوالجلال! ما را ظرفیت و استحکام عطا فرما!

 

چه زیبا.. گفتم دوستت دارم!
چه صادقانه.. پذیرفتی!
چه فریبنده.. آغوشم برایت باز شد!
چه ابلهانه.. با تو خوش بودم!

چه كودكانه.. همه چیزم شدی!
چه زود.. به خاطر یك كلمه مرا ترك كردی!
چه ناجوانمردانه.. نیازمندت شدم!
چه حقیرانه.. واژه غریب خداحافظی به من آمد!
چه بیرحمانه.. من سوختم!


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ششم اسفند 1391 توسط بيتا |
گاهی اوقات انقدر دلت تنگه که حتی نوشتن هم آرومت نمیکنه ...

نمیدونم چرا با وجود اینکه میدونم برگشت من به اون زندگی شرایط خوبی رو بهمراه نخواهد داشت ولی بخاطر پسرا حاضر شدم در این خصوص باهاش بیشتر صحبت کنم ، ولی امان از بعضی حرفا که شنیدم و آتیش گرفتم، البته واقعیتش اصلاً دلم ازدواج نمیخواد بلکه بیشتر به همخونه بودن مجدد فکر کردم که خوب الان می بینم اصلاً جالب نیست ...

دیگه نمیخوام این قضیه رو تکرار کنم با اینکه هفته پیش به خودم قول داده بودم در این مورد دیگه با ناصر صحبت نکنم ولی نمیدونم چرا با هر روز شنیدن صدای پسرا از تلفن بیشتر آتیش می گیرم و فکر اینکه نامادری بیاد بالای سرشون داغونم میکنه ...

برای آخرین بار امروز صبح باهاش حرف زدم، خیلی قاطع دوباره گفت اصلاً عوض نشده و نمیشه و تازه راحت شده از یه سری مسائل و اصلاً کنار هم بودن ما خوب نیست، نمیدونم اگر اینطوری بوده چرا دوسال و خرده ای همخونه بودن رو کنار من تحمل کرده (البته فکر میکنم الان بخاطر استقلالی هست که بدست آورده هرچی نباشه براش خونه گرفتن اجاره نمیده و خیلی مسائل دیگه) ...

خیلی راحت گفت من مردی نیستم که بتونم ناز زن رو بخرم یا کلامی محبت آمیز بهش بزنم یا یه سری مسائل یادم بمونه و خیلی چیزای دیگه، ولی خیلی زنا هستن که همینجوری هم حاضرن زندگی کنن (اینو جوری عنوان کرد که حس کردم دوست داره دوباره ازدواج کنه درصورتیکه قبلاً از این حرفا نمیزد)، البته قبول دارم حرفشو و بهش گفتم اون زنائی که حاضرن اینطوری کنار یه مرد زندگی کنن مطمئن باش از سر ناچاریه وگرنه همه زنا احساس دارن و علت تشکیل زندگی مشترک هم به آرامش رسیدن در کنار جنس مخالفه اگر غیر از این بود اصلاً چرا باید ازدواج کرد خونه پدر مادرمون داشتیم زندگی میکردیم دیگه ....

بهش گفتم فراموش نکن اگر روزی خواستی ازدواج کنی پسرا رو ازت می گیرم (نفقه شون رو هم باید بدی)، خیلی راحت گفت از اول هم گفتم که نمی دمشون، البته اونا هم حق انتخاب دارن میدونم که منو انتخاب میکنن (چقدر دلم گرفت) ...

خوب بیتا جان بنظرم بهتره تلاش در این مورد بخصوص رو کنار بزاری و بیشتر از این خودت رو سنگ رو یخ نکنی، ناصری که بتو گفته بود هرگز پای زنی دیگه رو تو زندگی پسرا باز نمیکنه چون اصلاً مرد زندگی مشترک نیست (این دقیقاً گفته خودشه)، آدمی که امروز صبح موقع تلفن کردن طبق معمول تو خونه بیکار بود و داشت نهار درست میکرد و عین خیالش نبود که زندگی چطوری قراره بچرخه، تو چرا انقدر حرص میخوری و جوش میزنی؟؟؟

تو باید قبول کنی که بخاطر همین مسائل و بخاطر ثبات نداشتن خیلی چیزا تو زندگیت مجبور به ترک اون شدی، پس چرا فکر میکنی با برگشتت همه چیز درست میشه؟؟

بهتره کمی فکر خودت رو آزاد کنی و همه چیو بسپری به زمان، نمیدونم شاید خدا خواست و دریچه ای تو زندگیت باز شد ...

شرایط اصلاً خوب نیست با این تحریم­های جدید و وضع یورو 4700 تومن که پیش بینی میشه تا آخر سال به ده تومن هم برسه خدا میدونه باید چطوری زندگی کرد، خصوصاً برای کسانی مثل من که اجاره نشین هم هستن و ماشالله همه صاحبخونه ها دنبال اجاره بیشترن تا پول پیش ...

خلاصه خدا به همه مون رحم کنه ....

 

به اندازه ی باورهای هر کسی ؛

با او حرف بزن ….

بیشتر که بگویی ،

تو را احمق فرض خواهد کرد …!!!


 

خـــــدایا
مــرا از خـــودم رهــــا کـــن
چـــون هـیـچکـس مــرا انــدازه ی خــودم آزار نـــداد...


 

ماهیان از تلاطــم دریــــا به خـــــــدا شکایت بردند
و چون دریا آرام شد خود را اسیر صیادان یافتند
تلاطم زندگی حکمت خداست
از خدا دلی آرام بخواه
نه دریایی آرام ...

 

آمین


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم بهمن 1391 توسط بيتا |

از 5شنبه تا شنبه با پسرا بودم، بالاخره تونستم بعد از 2 ماه ببینمشون ...

5شنبه مرخصی گرفتم و شروع کردم از صبح غذای مورد علاقه شون (لازانیا) رو درست کردن با کلی مخلفات و خرید چیزائی که میدونستم دوست دارن ...

ساعت 4 به پدرشون زنگ زدم که دارم راه میفتم، حالا بماند چه آرسن لوپن بازیی درآورده بود که خانواده ش نفهمن من دارم میرم اونجا بچه هامو ببینم، قرار بود به بچه ها چیزی نگه تا سورپرایزشون کنم مثلاً ....

تو مسیر یه بار زنگ زد که من و کیان خونه ایم بیا خونه، کیارش خونه مامان بزرگشه بعد میرم میارمش، خیلی ناراحت شدم گفتم قرارمون این نبود میدونستی دارم میام نباید میزاشتی اونجا بمونه، در ضمن من خونه شما رو بلد نیستم میام سر کوچه مامانت اینا ...

دقیقاً نیمساعت معطل این شدم که بگرده کیارش رو پیدا کنه ببینه کجا رفته (منم بودم همین بابا رو برای زندگی کردن انتخاب میکردم دیگه، نه یه مادر سختگیر که اجازه رفتن به خیلی جاهارو بهمون نمیداد و دائم ما رو می نشوند سر درسامون) خلاصه بعد از کلی گشتن و گیر دادن پلیس به من که چرا گوشه اتوبان نگهداشتم، مشخص شد کیارش خان همراه بچه های مسجد تشریف بردن هیئت، دیگه کارد میزدی خونم در نمیومد البته بماند که از فشار ناراحتی تو ماشین کمی هم اشکم دراومد ....

دیدم داره با کیان از دور میاد، با شوق رفتم جلو، مثل یخ باهام رفتار کرد، بغلش کردم گفتم نمیخوای مامانو ببوسی؟؟ اجازه بدین چیزی نگم ....

ما رو رسوند خونه و رفت، چه خونه ای همه چی درهم، البته قبلش اولتیماتوم داد که حق نداری به هیچی دست بزنی، ساعت 8 شب کیارش رو آورد، باز برخوردش کمی بهتر بود، غذا رو آماده کردم و خوردیم و بماند که کیان چه حرفا نزد که مادر بزرگش پشت سر من گفته، حرفائی که باعث شد برم تو اتاق خوابشون و پشت پنجره برای اینکه اشکامو نبینن با خدا خلوت کنم و از ته دل زار بزنم و بگم که هرگز حلالشون نمیکنم ....

دوتا از حرفای مادر ناصر خیلی آتیشم زد، اول اینکه حرفا رو وقتی میزنه که باباشون نیست البته اگر هم باشه اون اصلاً آدمی نیست که عکس العملی نشون بده، دوم اینکه خیلی ناحق حرف میزنه ...

کیان گفت مامان بزرگ میگه مامانتون دیوونه س انقدر باباتونو دیوونه کرد که نمازش رو ترک کرد، وگرنه باباتون خیلی مرد خوبی بود (این پروسه ترک نماز هم دقیقاً برمیگرده به زمانی که ناصر کلاس های فرادرمانی رو شروع کرد و دوستانی که از سال 84 با من همراه هستن باید یادشون باشه اون روزا رو)

دوم اینکه برگشته به جفتشون گفته که مامانتون انقدر حسودی خواهر پولدارش (دقیقاً همین کلمات) رو کرد زندگیشونو خراب کرد (واقعاً نمیدونم چی بگم، فکر میکنم اصلاً حرفی نزنم بهتره ...)

صبح یه نگاه به کابینتا کردم دیدم خیلی از ظرف و ظروفائی که قرار نبوده بهش بدم با خودش آورده ولی چیزی بهش نگفتم، حتی از غذاساز هم نگذشته بود و گذاشته بود رو یخچال، خدا میدونه که این چیزا اصلاً برام ارزشی نداره ولی خوب من بهش اعتماد کردم و کلید خونه دستشه، دیگه نباید خونه رو جارو میکرد و با خودش میبرد ...

صبح جمعه بعد از درست کردن صبحونه دلخواهشون فرستادمشون حموم که با خودم ببرمشون خونه مامانم، البته با خواهری و داداشی هم قرار گذاشته بودم که بیان اونجا دور هم باشیم، در همین حین ناصر رسید خونه و دید کیان تو حموم معطل کرده یه عصای چوبی که من تابحال ندیده بودم برداشت و رفت تو حموم یکی دوضربه به کیان زد و کاملاً منو شوکه کرد، دیگه طاقت نیاوردم بهش گفتم دلم به این خوش بود که حداقل اگر برای من همسر خوبی نبودی برای پسرات پدر خوبی هستی با فریاد و خیلی عصبانی گفت زود باش توله هاتو بردار برو حوصله تون رو ندارم، من اینا رو از خونه بابام نیاوردم ...

گفتم تابحال شنیده بودم این حرف رو خانوما میزنن حالا خوبه که بچه های خودت هستن و مال دیگری نیستن، خون به جگرم کرد، باورم نمیشد این حرفا و رفتار، البته فکر میکردم کارای خانواده ش روش تاثیر بزاره ولی دیگه نه تا این حد ...

چیزی که متعجبم کرد این بود که به کیارش گفت برو با مامانت زندگی کن، شصتم خبردار شد خبریه، گفتم من تصمیم ندارم همچین کاری کنم، اولاً این دوتا رو از هم جدا نمیکنم، ثانیاً پدرشونی بهتره پیش تو باشن، گرچه دلم خونه ولی دیگه اجازه نمیدم تا این حد بخواد از قید همه چی خودش رو راحت کنه و بره دنبال زن گرفتنش ...

با دل شکسته و چشم گریون راهی خونه مامانم شدیم، اونجا در جوار خاله و دائی ها خیلی بهشون خوش گذشت، البته خیلی حرفا شنیدم، از جمله اینکه برخلاف رفتار پدر و مادر اون، والدین من تا تونستن از اونا تعریف کردن که بچه ها اذیت نشن، خدائی چقدر فهم و شعور خانواده ها فرق میکنه ...

شنبه عصر برگشتم خونه بهش خبر دادم آژانس بفرسته که مطابق معمول یادآوری کرد یادم نره هزینه ش رو بدم به بچه ها، گفتم باشه فراموش نمیکنم، دوستش اومد دنبال پسرا و راهیشون کردم رفتن ...

بعدشم داداش امیر اومد دنبالم و همراه خواهری و اون یکی داداشی رفتیم شام بیرون و کمی حال و هوام عوض شد ...

نمی تونم بگم تو دلم چی میگذره اگر یک درصد به برگشت و زندگی کردن به این مرد فکر میکردم، دیگه برای همیشه این فکر رو از سرم خارج کردم، دیگه برنمی گردم ....

 

خدای خوب من سلام
ممنونم که به من امان دادی
و امکان دادی شبی را در آرامش به صبح آورم
و خشم خود را فرو خورم
پروردگار مهربانم..ای خوبترین خوبها...
امروز را با یاد تو و مهربانی هایت آغاز میکنم
روزی را شروع میکنم که می دانم همه نعمت هایت را بمن ارزانی خواهی کرد
دست هدایتگرت مرا لمس خواهد کرد و همچون پدری که فرزندش را راه رفتن می آموزد
سایه حضورت را حس می کنم پس امنیت را بر من و خانواده ام قرار ده
تا از شر شیطان و بندگانش در امان باشیم
هر چند که من سالهاست ایشان را به تو سپرده ام .
آمین

_____★★★★★★★____★★★★★★__
___★★★★★★★★_★★★★★★★★★___
__★★★★★★★★★★★★★★★★★★★___
__★★★★★★★★★★★★★★★★★★★____
__★★★★★★★★★★★★★★★★★★★____
__★★★★★★★★ ★★★★★★★★★★__
___★★★★★★★★★★★★★★★★★★___
____★★★★★★★★★★★★★★★★___
______★★★★★★★★★★★★★★___
________★★★★★★★★★★★★___
__________★★★★★★★★★_____
___________★★★★★★★ ______
___________★★★★★★ _______
____________★★★★_______
____________★★★_______
___________★★________

 


دلـم نـه عـشق میـخواهد ،
 نـه دروغــهای قـشنگ ،
 نـه ادعـاهای بـزرگ ،
نـه بـزرگ های پـر ادعــا ...!
دلـم یـک فنـجان قــهوه داغ میــخواهد و یــک "دوســــت" ،
کـه بـشود بـا او حـرف زد
و بـعد *** پشیـــمان *** نـشد ...!!!
 
 
 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم دی 1391 توسط بيتا |

11 دی ماه مصادف با شب ژانویه شب بسیار بسیار بدی بود بخاطر خیلی مسائل ولی مهمترینش موضوع خاصی بود که  برای بار ششم دلمو شکست و همه احساسم رو بعنوان یک زن به غارت برد ...

13 دی ماه روزی بود که ناصر مابقی اسباب و لوازم رو از خونه من خارج کرد (فرش 6 متری، مبلمان، میز ناهارخوری، تلویزیون و زیرش، لوستر، ظرف و ظروف و سرویس کامل پسرا و کلی خرده ریز) و به خونه ای برد که پدرش به نام خودش (جالبه نه) براشون رهن کامل کرده ...

و این درحالی بود که شنبه همون هفته یعنی 9 دی ماه چند تیکه بزرگ وسائل زندگیش رو مامان و مامان بزرگم بهش دادن و برد سر خونه زندگیش و دریغ از یک تشکر ...

می دونم همتون میگین چرا اینکارو کردی؟؟ خیلیا دعوام کردن از جمله مامان که چهارشنبه عصر بهم زنگ زد که بالاخره کار خودت رو کردی دادی همه وسایلتو برد، با گریه گفتم مادر من مشکلی نداره خودم خواستم دیگه نباید اینجا می موندن برای بچه ها هم اینطوری بهتره حداقل وسائل زندگی خودشون دورشونه ولی کلی شماتتم کرد که با این گرونی چطوری میخوای جایگزین کنی، چرا یه ذره به فکر نیستی، چرا انقدر خودسر شدی و خیلی چراهای دیگه ...

از این ناراحت نیستم که تو یه خونه 85 متری خالی از لوازم زندگی میکنم از این ناراحتم که بعد از 15 سال زندگی مشترک داشتن الان کجای زندگی قرار گرفتم و آینده م چی میشه؟؟ ....

ناراحت نیستم از اینکه مهریه م رو بخشیدم از این ناراحتم که مادرش همچنان از من طلبکاره و وقتی دیشب با کیارش حرف میزدم بلند بلند طوری که من بشنوم گفت به مادرت بگو خیالت راحت شد سه تا مرد رو از خونه ت بیرون کردی و باید از امشب بریم تنهائی زندگی کنیم و من بی صدا باز شکستم ، توقع داشتن با گذشت بیش از سه سال از طلاق همچنان پیش من باشن ...

ناراحتیم از اینه که وقتی بتنهائی رفتم بنگاه برای پرس و جوی خونه و ازم پرسیدن زن و شوهرین دیگه؟؟ مثل منگا نگاه کردم و جوابی نداشتم بدم و آخر سر گفتم بله دو نفریم (چه خیال باطلی) ...

یه وقتائی نمیشه، خودم و آینده م رو به خدای بزرگ سپردم چون دیگه فهمیدم هیچ مردی ارزش نداره که بخاطرش دلت رو درگیر کنی و اشک بریزی ...

و حتی هیچ بچه ای هم فردا ازت تشکر نمیکنه که بخاطرش موندی و سوختی و ساختی، دیگه از این به بعد فقط و فقط و فقط به خودم فکر میکنم ...

این روزا عجیب به تلفن های خواهری وابسته شدم، وقتی بهم دلگرمی میده، وقتی پشت تلفن گریه میکنم و با صبوری تحمل میکنه تا آروم بشم، ازش یک دنیا ممنون میشم ...

خدا رو شکر میکنم خواهری دارم که میتونم باهاش درد دل کنم، خدا رو شکر میکنم بخاطر خانواده خوبی که دارم، از پدرم، مادرم و برادرهام خیلی ممنونم ...

از امروز یه بیتای دیگه متولد شده و میخواد که رو پای خودش بایسته ...

 

می نویسم از دلتنگیام

می نویسم از اشکایی که بند نمیاد

می نویسم از حسی که نمی تونم پنهانش کنم

می نویسم از  دردی که تو قلبمه ولی باید بهش بها ندم

 

اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست

به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم

مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد

مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم

بگو معنی تمرین چیست ؟

بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟

بریدن از خودم را ؟

مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی

... همه می دانند که دوری تو روحم را می آزارد

نگاهت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ...

هوای سرد اینجا رو دوست ندارم

مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم دی 1391 توسط بيتا |

اولین شب یلدا بی حضور پسرای نازنینم رسید ...

خیلی سعی کردم برای فردا شب یه برنامه بزارم دور هم باشیم ولی قبول نکرد که هیچ، پسرا هم خیال اومدن ندارن ...

الان بهش زنگ زدم گفتم حداقل بهشون یادآوری کن یه مامانی هم هست که دوست داره حداقل هر شب ولو یک دقیقه صداشون رو بشنوه (من که اجازه زنگ زدن خونه مادرت رو ندارم)، هیچی نگفت ...

دوستان برای شب یلدا یه مهمونی مفصل گرفتن که من اصلاً حال و حوصله شرکت در اون جشن رو ندارم ...


دوستان عزیزم

پاییزی را دوست دارم که بارانش فقط برای شستن غمهای شما باشد...
پاییز رو به اتمام است .

از ته دل سپیدی و زیبایی و آرامش برف زمستان را ارزو دارم

تا با گرمای قلب پاکتان برایتان دلنشین باشد...

عـــــــــــــــــــمرتان بلند
آرزویتان دست یافتنی
لبتان خـــــــــــــــــندان
دلتان شـــــــــــــاد باد
یلدایتان مبارک


زمستان ثانیه به ثانیه نزدیک تر میشود

یادتان نرود

اینجا کسی هست که به اندازه تمام برگهای رقصان پاییزی برایتان آرزوهای خوب دارد

بیتا

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391 توسط بيتا |

این روزا نیازم به نوشتن و درد دل کردن تو این صفحه مجازی خیلی زیاد شده ...

گاهی از خوندن بعضی کامنتا اشک  به چشام میاد ولی میگم باشه مشکلی نیست هر کسی مختاره هرجور میخواد فکر کنه ...

به گفته دوست عزیزی که خدائی حداقل دو ساله به شدت درگیر زندگی منه و خیلی هم سعی کرد که منو به زندگیم برگردونه، چند روزه دارم گذشته م رو ورق می زنم، بقول ایشون افتادم تو خط پاکسازی ...

دیروز هم پیشش بودم و خیلی حرفا بهم زد که تکونم داد، عیبا و ایرادام رو بهم گوشزد کرد، چیزائی که شاید من هیچوقت فکر نمیکردم عیبه و باید یه مرد از خداش باشه که زنش با مسائل زندگی اینطوری برخورد کنه، از کوچکترین تا بزرگترین مسئله تو زندگی مشترک ...

از مدتها قبل از جدائی با خودم کلنجار می رفتم، می دونستم راه سختیه و خیلی مشکلات پیش رومه، نمی تونم بگم چند بار با مشاور حرف زدم، چقدر ناصر رو نشوندم جلوم از خواسته هام، نیازهام و همه چیزائی که میتونه زندگیمون رو قشنگ کنه باهاش حرف زدم ...

برخلاف زنائی که احساساتشون رو پنهان میکنن و نمیگن که چی میخوان، همسر من میدونست که من دقیقاً چی میخوام و دریغ از یک ذره تغییر ...

بگذریم ...

دوستانی که میاین و خیلی راحت به قضاوت می نشینین و حکم هم صادر میکنین، دوستی که منو مادر بی مسئولیت خطاب میکنی!!!

شاید اگر شرایط زندگی ما طوری بود که قبل از طلاق می تونستیم مدتی دور از هم باشیم کارمون به جدائی نمیکشید، خیلی مسائل دست به دست داد که من الان اینجا هستم ...

زنی که در حسرت شنیدن صدای بچه هاشه، بچه هایی که از ترس خانواده پدرشون حتی جرئت تلفن کردن به مادرشون رو ندارن ...

قرار بود مدتی جدا شیم، شرایط رو بسنجیم اگر دیدیم که امکانش هست دوباره در کنار هم قرار بگیریم ولی با شرایط جدید، بشرط اینکه هر دومون سعی کنیم خودمون رو تغییر بدیم ...

حالا دست روزگار و دعاهای من و اطرافیانم باعث شده شرایط بهتری برای  ناصر جور بشه، اول هفته باهاش صحبت کردم، گفت داره میره ترکیه ماموریت از طرف شرکتی که براشون کار میکنه و بدلیل اینکه به کارش نیاز دارن قراره شرایط زندگی اونجا رو بسنجه و اگر دید خوبه بچه ها رو هم ببره، تعجب کردم، بهش گفتم به همین راحتی؟؟ قرار ما این نبود ...

ظاهراً خونه تازه ساز پدرش به زودی تحویلشون میشه و قرار شده به اسم کیان و کیارش یه خونه کوچیک براشون بخرن البته با صلح نامه، بقول ناصر خانواده ش ترسیدن که ناصر بخواد رجوع کنه و یه موقع مجبور شه خونه رو مهریه من کنه، خیلی خنده داره که این خانواده بعد از این همه سال هنوز منو نشناختن، منی که همه چیزمو ازش گذشتم حتی هنوز یه جورائی تو خرج و مخارج بچه هام به پدرشون کمک میکنم باید اینطوری درموردم برداشت بشه، این یکی از اون حماقت های منه خودم هم قبول دارم ....

اما مسئله ای که ذهن منو بهم ریخته اینه که خیلی راحت بهم گفت اگر جور بشه و اونجا بمونه پسرها رو پانسیون میکنه، خیلی بهم ریختم، گفتم تو چطوری دلت میاد اینکارو بکنی، اینا از مادرشون که دور میشن پدر هم کنارشون نباشه؟؟ بی انصافی نیست؟؟

چند روزه که اشکام بند نمیاد، قرار من و ناصر این نبود، حداقل هر کسی ندونه خودش اینو خیلی خوب میدونه که از همون روزای اول من منتظر بودم که بخواد تغییری در خودش بده و ازم بخواد که برگردم ...

اندفعه حتی خودم بهش گفتم حداقل اگر خانواده ت خونه ای در اختیارت بزارن مشکل مسکن تا حدی حل میشه مسئله کار رو باید پیگیر باشی و با یه ذره تغییر میشه بخاطر بچه ها با هم بود ...

خیلی سرد و یخ جواب داد که نه، البته از روزای اول هم همین نظر رو داشت ولی خدا میدونه که نیت اصلی من از جدائی چی بود ...

به در بسته خوردم، شاید نباید جدا می شدم، خودش هم میدونه که من هنوز هم دوستش دارم، با تمام سردی هایی که تو زندگیم ازش دیدم ....

ظاهراً مادرش هم برای ازدواج مجدد خیلی داره بهش فشار میاره و شاید بخاطر همینه که دوست داره زودتر بزاره از این مملکت بره، ولی من چی، منی که یک روز تلفن زدن پسرا دیر میشه بال بال میزنم اگر نبینمشون چی؟ اگر نامادری بیاره بالای سرشون چی؟؟؟

اینا حرفائی بود که نمیخواستم تو این سه سال اینجا بنویسم ... شاید یه جورائی میخواستم خودم و ناصر رو تنبیه کنم و باعث بشم خانواده هامون که می تونستن از لحاظ مالی باری از دوشمون بردارن به خودشون بیان ...

الانه که خانواده ناصر به فکر افتادن براش خونه بخرن، الانه که پدر من کمک مالی میکنه که کمی کمک حال زندگیم باشه ....

و خیلی جالبه که الان ناصر زده زیر همه چیز و ظاهرا مسئولیتِ نداشتن زندگی مشترک خیلی به مذاقش خوش اومده، خیلی بده بنویسم که تو این چند روز حتی بهش التماس کردم بی گدار به آب نزن، امروز هم سرم داد کشید که دیگه جواب تلفن هاتو نمیدم ...

پریشب که با کیارش طبق معمول حرف میزدم (چون از وقتی که رفتن کیان فقط دوبار اونهم به زور کیارش بهم زنگ زده) بهش گفتم مامان خوبین، خوشحالین، گفت نه مامان چون تو اینجا پیشمون نیستی خوب نیست، گفتم بگو کیان بیاد باهاش حرف بزنم، رفت صداش کرد، صدای مادر بزرگش بلند شد که کیان نمیخواد با مادرش حرف بزنه ...

نمیدونم تو گوش بچه هام چی میخونه، ولی همینجا دارم میگم، به این ماه عزیز نمیگذرم از هر کسی که با بی انصافی در موردم حکم صادر کرد نمیگذرم ...

بعدش به ناصر زنگ زدم با گریه گفتم چرا مامانت نمیزاره با کیان حرف بزنم، گفت نمیدونم تو گوششون چی میخونه، تو فکر میکنی من اونجا راحتم، اختیار تربیتشون از دستم در رفته، برای همین میخوام از اونجا در برم، خوب خودشون هم که حاضر نشدن با من زندگی کنن، پدرشون رو میخواستن، موندم چه کنم ...

جمله آخرش آتیشم زد، کیان میگه من مامان ندارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

گذشته که حالم را گرفته است
آینده که حالی برای رسیدنش ندارم
حال هم که حالم را به هم می زند
و چه شیرین است زندگی !

 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد
که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد

پی نوشت جمعه صبح 24 آذر:

نوشین عزیزم که مدتهاست خواننده وبلاگ من هستی گفتم که من خیلی چیزا رو اینجا نمی نویسم ولی خواستم بدونی خانومی که از روزی که از این خونه رفتن به عناوین مختلف اگر نگم هر روز حداقل یه روز درمیون بهش زنگ زدم به بهانه پرس و جو از بچه ها ولی در حقیقت شنیدن صداش که بهم نشون بده حالش خوبه، ولی دریغ از یک احوالپرسی ساده از طرف اون ....

شاید خیلی بد باشه که بگم تو زندگی مشترک همیشه نقش اون رو خیلی پر رنگ تر از پسرام دیدم و شاید بخاطر همین بود که کم آوردم وقتی دیدم هیچ احساسی نیست ....

من خیلی از احساسم باهاش حرف زدم خصوصاً از وقتی که مسئله پانسیون کردن بچه ها رو عنوان کرد ...


سامیه عزیز: من واقعاً از طلاقم پشیمون نیستم و مطمئنم مثل خیلی از طلاق هایی که به رجوع کشیده شده، اگر قرار باشه زیر یک سقف باشیم حداقل اون تغییری نخواهد کرد و من باز هم همون مشکلات رو خواهم داشت، علت برگشتن من اول پسرا هستن اینکه دلم نمیخواد دور شن و من دیگه نتونم ببینمشون،‌ بزرگ شدنشون رو حس نکنم،‌ قرار نبود که من بچه ها رو کم ببینم یا اصلاً نبینم ولی متاسفانه مادرش داره بدجور پشت سر من حرف می زنه ... و دوم محفوظ بمونه برای خودم ...

نمونه ش تلفن چند لحظه قبل من به پسراس که تازه خودم با اس ام اس از پدرشون خواستم بهشون بگه به من زنگ بزنن و خوشبختانه داشتن میرفتن گردش، به کیان گفتم چرا دوشنبه شب با من حرف نزدی،‌ خیلی معصومانه گفت آخه مامان بزرگ نزاشت!!!!!!!!!!!!!


گلی عزیز: متاسفانه بخاطر دوقلو بودن و وابسته بودن شدیدشون امکان جدا کردنشون نیست چون مطمئنیم تو این زمینه حداقل کیان بخاطر شرایط بیش فعالیش ضربه بدی میخوره ...



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391 توسط بيتا |

سلام دوستان

اول میخوام برای بهانه عزیزم بنویسم که وقت گذاشته و دو کامنت طولانی برام نوشته ....

بهانه جان

حق کاملاً با شماست عزیزم بچه های من ضمن اینکه از ابتدا بسیار منطقی با این قضیه برخورد کردن، از لحاظ احساسی اصلاً به من نرفتن و متاسفانه کاملاً به پدرشون و خانواده سردش شبیهن ...

خیلی به این موضوع فکر کردم ولی نتیجه ای نمیتونم بگیرم حتی چن نفری دور و برم هستن که خیلی تشویقم میکنن به برگشتن و اینکه به آینده بچه ها فکر کنم بجای اینکه به فکر خودم باشم ...

باور کن موندم چه کنم چون مطمئنم برگشت من هیچ تاثیری تو زندگیشون نداره اینو از ته دل میگم چون از نوزادی این بچه ها اونقدر با من درگیر نبودن من همیشه سرکار بودم و اونا بیشتر با پدر و پرستارشون سرگرم بودن شاید علت این دوری همین باشه من بزرگ شدن پسرامو حس نکردم همیشه تا جائیکه یادم میاد انقدر خسته بودم که حتی حوصله خودم رو هم نداشتم چه برسه وقت گذاشتن برای اون طفلکیا؛ تو این زمینه مقصر خودم رو میدونم شاید باید بیشتر در کنارشون می بودم ولی موقعیت زندگیم هیچوقت این اجازه رو بهم نداد ....

صد در صد الان عده ای میگن خیلی مادرا شاغلن ولی رابطه خوبی هم با بچه هاشون دارن، بله قبول دارم، کاملاً درسته ولی مطمئنا اون مادرا شرایط من و مسائل دور و بر من رو تو زندگیشون نداشتن، ضمن اینکه من خیلی مسائل رو نمی تونم و نمی خوام بیشتر از این باز کنم ...

بهانه جان همیشه از دیدن رابطه گرم و صمیمی تو و پسر عزیزت لذت می برم، و دعا میکنم خدا سایه ت رو همیشه براش حفظ کنه و همونطور اون رو برای تو عزیزم ...

من طلاق های زیادی رو دور و برم دیدم که بخاطر بچه به رجوع کشیده و نه تنها زندگی خوبی ندارن بلکه بسیار پشیمون هم هستن،‌ چرا؟؟؟ دقیقاً همون چیزی که اشاره کردی، هیچ بچه ای به پدر و مادرش نمیگه دستتون درد نکنه بخاطر ما کنار هم موندین، آخرش میگن میخواستی نمونی، مگه ما گفتیم و خیلی چیزای شبیه به این، اونوقته که آدم داغون میشه ...

خیلیا به من میگن ممکنه اینا بعدها که بزرگتر شدن به راه خلاف برن و از اینجور حرفا، چن تا بچه نشون بدم که با وجود خونواده خوب تو همین خط خلافن و چه کسانی که بچه طلاق هستن و بسیار مایه سربلندی پدر و مادر،‌ واقعا اینا مسائلی نیست که بشه براش نتیجه گیری صد در صد کرد ...

البته می دونم که بچه های طلاق ضربه های بدی میخورن ولی اگر هرکدوم از پدر و مادر به نوبه و سهم خودشون نقش پر رنگی تو زندگی این بچه ها داشته باشن اونا هم می تونن در آینده زندگی خوبی داشته باشن ...

نیمای عزیز

خیلی ممنونم که وقت میزاری و نوشته های منو دنبال میکنی،‌ به نکته خوبی اشاره کردی، من واقعاً از رابطه خوب پسرا و پدرشون خوشحال و راضیم و همینه که این مدت دو ماه و نیم کمی آرومترم کرده ...

راستش من از این مادرا نیستم که گوش بچه هامو پر کنم و بفرستم اونور که براشون مشکل ساز بشه، اونروز هم که بچه ها رو رسوندم با پدرشون تنها صحبت کردم، اما امیدوارم حدس شما درست دربیاد و در آینده ملامتم نکنن ...

 

زندگی روال طبیعی خودش رو میگذرونه، البته از استرس ها و فشار زندگی چیزی کم نشده، بیخوابی،‌ بدخوابی، نگرانی، دلشوره،‌ اضطراب ... اینا مسائلی هستن که این روزا خیلی اذیت کننده شدن ولی باید گذروند تا دید آینده آبستن چه حوادثیه ...

 

قلبت را گذاشتی
و چشمانت را سوی دیگری بردی
به خیالم که بودن قلبت کافیست...
چه خوش خیال بودم!
نمیدانستم آنچه چشمت می دید
در قلبت بود!...

 

خدایا دلم را آنانی می شکنند که دلم هرگز به شکستن دلشان راضی نبود ...

 

خوشبختی یافتنی نیست ساختنی است.
از زندگی لذت ببرید حتی اگر چیز با ارزشی را از دست داده اید...

نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم آذر 1391 توسط بيتا |

سلام

از ابراز محبت و لطف همه شما عزیزانم سپاسگزارم ...

اومدم از دو روزی که با پسرا گذروندم بنویسم ولی خیلی خیلی دلم گرفته ...

5شنبه ساعت 3 بعدازظهر با آژانس اومدن پیشم، هر چقدر که بعد از 45 روز من بیتاب و بی قرار بودم اونا کاملاً خونسرد و راحت با قضیه روبرو شدن، خیلی عادی ...

راس ساعت 4 از خونه زدیم بیرون اول رفتیم برای خرید لباس زمستونی و بعد هم رفتیم سمت ولیعصر که هم شام بخوریم و هم به تئاتر کمدی برسیم ...

تو ماشین بودیم که کیان سوال کرد مامان شما چرا ازدواج نمیکنی؟ آخه تنهائی خیلی سخته، کسی نیست کارای شما رو بکنه، گفتم پسرم تنها نیستم دائی ها بهم سر میزنن ولی اونموقع نمیدونستم این سوال از کجا سرچشمه گرفته روز بعد فهمیدم ....

شام طبق معمول سفارش پیتزا دادن که خیلی بهشون چسبید بعد از شام در حالیکه داشتیم از میدون ولیعصر به سمت سینما قیام می رفتیم کیارش هوس ذرت کرد وقتی براشون گرفتم و خوردن موقع پول حساب کردن برگشت بهم گفت مامان من شما رو خیلی دوست دارم شما خیلی برای ما پول خرج کردی!!!!!!! با تعجب نگاش کردم تو دلم گفتم پول چقدر آدمو شیرین میکنه، این چرک کف دست خیلی جاها کارسازه ...

دم سینما دوستان جمع بودن با دیدن پسرا کلی از بزرگ شدنشون تعجب کرده بودن البته کیان یه کمی بیقراری میکرد ولی روی هم رفته خوب بود خدا رو شکر خیلی خیلی بهشون خوش گذشت و از شنیدن صدای خنده هاشون کلی خوشحال بودم ساعت 11 و نیم شب رسیدیم خونه و خوابیدیم ...

روز جمعه بعد از صبحونه با خاله نوشین قرار گذاشتیم بریم کن دیزی خوری، پسرا از قبل سفارش داده بودن حالا چقدر شیطنت کردن بماند ...

بعد از ناهار حرفائی شنیدم که حسابی حالم گرفته شد، به وضوح صدای ضربان قلبم رو می شنیدم خیلی سعی کردم جلوی خواهری و عمو محمود خونسرد بمونم ولی میدونم که موفق نشدم یه جورائی دلشوره و اضطراب حالم رو دگرگون کرده بود ...

قضیه از اینجا شروع شد که با خواهری صحبت کردم و گفتم اگر میشد یکی شون مثلا کیارش پیش خودم باشه باز خیالم راحت تر بود اونم با من موافقه وقتی ازش سوال کردیم نتونست جواب بده مثل همیشه گفت دوست دارم همه مون با هم باشیم ولی از خودش رغبتی برای زندگی کردن با من نشون نداد ...

عمو محمود ازشون پرسید دوست دارین جفتتون با مامان زندگی کنین که کیان گفت ولی مامانمون همسر داره، یهو بهم برق 220 ولت وصل کردن، یعنی چی، نوشین و محمود تعجب کرده بودن از کیارش پرسیدم اینو کی بهتون گفته؟؟

کیارش گفت که زمانی که پدرشون خونه نیست مامان بزرگشون منو جلوی اونا لعنت میکنه و بهشون گفته مامانتون همسر داره منم میخوام برای پدرتون زن بگیرم، البته کیارش هم بهش گفته که ما نامادری نمیخوایم ولی ظاهراً ایشون سر حرفش هست ....

چی بگم؟؟ خیلی شکستم خیلی ناراحت شدم چرا انقدر عجله؟ چرا دروغ؟ چرا قصد دارن منو پیش بچه هام بده کنن، مگه تابحال شده خانواده من ذره ای از پدر اینا حرف بزنن یا قصد خراب کردنش رو داشته باشن، این خلاف قول و قراری بود که با ناصر گذاشته بودیم، قرار بود همیشه مراعات حال بچه ها رو بکنیم و هیچوقت از هم بدگوئی نکنیم ...

دیگه نفهمیدم تا شب چطوری گذشت زمانیکه از ماشین پیاده شدن حتی یادشون رفت از من خداحافظی کنن، پریدن بغل باباشون و بعد رفتن داخل ...

ازش گله کردم گفتم حق نبود که پشت من دروغ بگی برای چی به بچه ها گفتی من ازدواج کردم؟ گفت من به اونا نگفتم .. برای اینکه مامانم دست از سرم برداره برای برگشت گفتم ازدواج کردی گفتم اشتباه کردی مادرت هم عینن به بچه ها منتقل کرده!!! هدفش چیه؟ به چی میخواد برسه؟؟ اصلا کاری ندارم میخوای زن بگیری یا نه، ناراحتیم اینه که برای چی مادرت جلوی بچه هام منو لعنت میکنه؟ این درسته؟ یا اینکه میگه مادرتون همسر داره منم میخوام برای باباتون زن بگیرم!!! میخواد ذهنیت بچه ها رو عوض کنه که چی بشه؟؟ چی شد دو ماه طاقت نیاورد قرار نیست که با اونا زندگی کنین؟ و خیلی حرفای دیگه ...

در ماشین رو کوبید و رفت و من موندم و یه دنیا بغض و بیقراری و اشکهایی که نفهمیدم کی جاری شد و کی رسیدم خونه ....

دوستانی که دعا میکنین برای من و ازم میخواین که برگردم سر زندگیم، کوزه ای که بشکست و آبی که ریخت دیگه هیچوقت درست نمیشه، در حال حاضر واقعا راهی برای برگشت ندارم چون بحدی از این خانواده بی حرمتی دیدم که حتی اگر روزی بخوام برگردم دیگه حاضر نیستم ریختشون رو ببینم درست مثل پسر بزرگشون و خانومش که سالهاست قطع رابطه کردن ...

 


آنچه باید شکسته می شد، سکوتت بود ....
ولی تو،
قلبم را نشانه رفتی ....

برای شکستن !


شب را دوست دارم

چرا که در تــــاریکی چهره هــــــا مشخص نیست

و هــــر لحظه این امیـــــد در درونــــم ریشه می زند

که آمـــــده ای ولــــی من ندیده ام تورا

بنویسیم به دیوار سکوت،

عشق، سرمایه هر انسان است.

بنشانیم به لب حرف قشنگ،

حرف بد، وسوسه ی شیطان است

و بدانیم که فردا دیر است و بدانیم که فردا دیر است

و اگر غصه بیاید امروز تا همیشه دلمان درگیر است.

پس بسازیم رهی را که کنون تا ابد سوی صداقت برود

و بکاریم به هر خانه گلی را که فقط بوی محبت می دهد...

 

 

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آبان 1391 توسط بيتا |
خوشحالم ...

فردا ظهر بعد از 45 روز پسرا میان پیشم، براشون برنامه چیدم، شب می برمشون تئاتر کمدی و فردا هم اگر خاله نوشین وقت داشته باشه میریم دیزی خوری، آخه هنوز نیومده سفارش دادن ...

بعد میام گزارش میدم ....

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391 توسط بيتا |

دقیقاً 15 روز از دیدار من و پسرا میگذره، دلم خیلی تنگه خیلی زیاد ...

دوم مهر دومین سال اقامتم تو این خونه تموم شد، همش تن و بدنم می لرزید که امسال باید چکار کنم، تا اینکه صاحبخونه زنگ زد به ناصر و گفت زیر 500 اجاره براش نمی صرفه، هفته قبل که زنگ زده بود حرفش رو 400 بود الان میگه رفتم پرسیدم خیلی از این بالاتره و تازه ما رو مراعات کرده، ما هم که نمیخواستیم بفهمه قضیه اصلی زندگیمون چیه بهش گفتیم که ناصر و پسرا رفتن کرج تا من هم انتقالی بگیرم برم برای همین سخته بخوایم دوجا اجاره بدیم ازش خواستیم مهلت بده فکر کنیم یا شاید هم بتونیم راضیش کنیم کمی پول پیش بگیره  ...

از طرفی تا ناصر خونه نگیره و وسائل رو نبره من نمیتونم برم تو یه خونه کوچیک چون قراره اکثر وسائل مثل فرش، مبلمان، میز ناهارخوری و خیلی چیزای دیگه رو بدم ببره و برای خودم جز سرویس خوابم چیزی نگه نمیدارم، راستش اصلاً انگیزه برای هیچ کاری ندارم ...

بدجور موندم نمیدونم تکلیف چی میشه، از طرفی دنبال خونه گشتن تو شرایط من خیلی سخته دو ماه قبل که رفته بودم پرس و جو کنم اولاً متراژهای کوچیک همه 5-6 میلیون پول پیش و بالای 500 اجاره میخواستن (من پول پیشم 20 میلیونه) دوماً تا میگفتم تنهام یه جوری به سرتاپام نگاه میکردن که تنم می لرزید، برای خودم و برای جامعه مزخرفی که توش زندگی میکنیم خیلی تأسف خوردم خیلی زیاد، حالا قرار شده موقع خونه گشتن خود ناصر باهام بیاد ولی بهر حال باید شناسنامه نشون بدم ...

البته اگر آشنائی پیدا میشد که می تونستم ازش خونه بگیرم دیگه این دردسرا رو نداشتم، گفتم بیام اینجا بنویسم شاید شما دوستان تو منطقه غرب کسی رو داشته باشین که بشه ازش خونه گرفت ...

قراره برای اینکه تنها نمونم داداش کوچولومممممممممممم هم بیاد پیشم ...

این روزا بشدت نگران حال مامانم هستم دیگه شدت درد کشیدناش خیلی زیاد شده متاسفانه بخاطر عفونتی که اکثرا تو ادرارش دیده میشه دکتر نمیتونه زانوهاش رو عمل کنه، هیچکس نمی فهمه چه دردی رو تحمل میکنه، خیلی سخته وقتی با مادرت حرف میزنی حس کنی داره اشک می ریزه و سعی میکنه تو نفهمی، خدایا رخت عافیت به تن همه مریضامون بپوشون ...

خوشبختانه حال دائی هم بهتره و با ورزش بهتر هم میشه ...

13 آبان عروسی یکی دیگه از دختر عمه هامه ولی مثل اسفند قبل که عروسی اون یکی دختر عمه رو نرفتم واقعاً دلم نمیخواد شرکت کنم، از طرفی دیشب رضا زنگ زد گفت انقدر تو خونه نشین، خواهر داری برادر داری پاشو هفته ای یکی دو شب بیا پیش ما ولی مگه میشه آدم مزاحم زندگی دیگرون بشه، برنامه هایی رو هم که با دوستانم داشتم کنسل کردم و اصلاً حوصله بیرون رفتن ندارم، حتی بخاطر اینکه قیمت همه چیز بالا رفته رسیدگی به پوست صورتم رو هم کنار گذاشتم، چه شوددددددددددددد ....

کم کم دارم به تنهائی عادت میکنم خیلی سخته، ولی چه میشه کرد ...

 

آدمها توی یه رابطه باعث میشن
از یه سری رفتارهای قشنگ دست بکشی
از داشتن یه سری رفتارهای قشنگ ناراحت باشی
با یه سری از احساسات قشنگت بجنگی
از یه سری از فکرهای قشنگت پشیمون بشی

آدمها باعث میشن که خودتو مجبور کنی
دنبال حس های قشنگ نری
اونقدر از حس های قشنگت ناراحت بشی که بخوای نباشن، که از بین ببریشون
اونوقت همون آدمها یهو میان میگن :
پس کو اون حس ها و فکرها و حرفهای قشنگ ؟

امان از دست این آدمــها.....!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1391 توسط بيتا |

پسرا 4شنبه عصر اومدن ...

کمی ازشون پذیرائی کردم تو خونه و بعد بردمشون پارک پرواز تو سعادت آباد یک ساعتی اونجا بازی کردن منم برای خودم قدم زنان رفتم قسمت بالای پارک که کل شهر زیر پاته، یه نیم ساعتی نشستم و زل زدم به چراغائی که از دور نمای زیبایی به شهر دود و غبار گرفته مون میدن،‌ متوجه گذر زمان نبودم، به خودم اومدم دیدم داره وقت میگذره، رفتم دنبالشون که شام بریم بیرون ...

پیشنهاد فرحزاد رو دادم، رفتیم نشستیم،‌ برای گرفتن سفارش که اومدن کیان خیلی جدی گفت آقا لطف کنین دوتا دیزی برای ما بیارین (ما یعنی خودش و کیارش) از قبل با هم هماهنگ کرده بودن،‌ خنده م گرفت تو دلم گفتم شما کی بزرگ شدین که من نفهمیدم، از دیدن دیزی خوردنشون کلی ذوق کردم، نمی تونم حالم رو توصیف کنم فکر میکنم فقط یه مادر میتونه حال اون موقع منو کامل درک کنه، هم خوشحال بودم هم ناراحت ...

کلی تعریف کردن از مدرسه، از اینکه چطوری تو مدرسه شلوغ میکنن و چطوری کیان هر روز به قول کیارش از دست ناظمشون توسری میخوره،‌ وای آتیش گرفتم کلی نصیحتشون کردم که باز کاری نکنین اخراج بشین، ولی میدونم این بچه های شیطون حرف گوش کن نیستن ...

اومدن سفره رو جمع کنن، کیان گفت آقا ممنون خیلی خوشمزه بود،‌ آقاهه یه نگاهی کرد بهش و با لبخند گفت ماشالله عجب سر زبونی داری ...

یه آقای ویلون زنی اومد سر تخت و شروع کرد به زدن دیدم دوتائی خیلی ذوق کردن، به من اصرار کردن مامان پول بده بدیم بهش، یکی یه هزاری بهشون دادم با ذوق دادن به اون آقا، اونم برامون امشب شب مهتابه رو زد،‌ کم مونده بود اشکم دربیاد ...

هوا هم کمی خنک بود حسابی چسبیده بودن به من،‌ یهو کیان گفت مامان میدونی الان چی میچسبه؟ با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم چی؟ گفت چائی و قلیون،‌ خیلی جدی گفتم با چائی موافقم ولی قلیون اصلاً، دوست هم ندارم بزرگ که شدی بری سر وقت این چیزا،‌ گفت مامان نگران نباش سیگار نمیکشم فقط قلیون میکشم ...

کلاً اون دو روز کیان طوری حرف میزد و رفتار میکرد که حس میکردم خیلی بزرگ شده برام جالب بود ولی در عین حال نگرانی هام هم خیلی زیاد شده ...

5شنبه رو مرخصی گرفتم که براشون ناهار خوشمزه درست کنم،‌ غذای مورد علاقه شون لازانیا ...

ساعت 6 عصر هم خاله نوشین و عمو محمود و هستی عزیزم اومدن دنبالمون رفتیم پارک ارم و بعدش هم بساط شام که طبق معمول سفارش پیتزا دادن،‌ اونشب خیلی بهشون خوش گذشت، الحق و والانصاف عمو محمود هم خیلی خیلی با حوصله و مهربونه و کاری کرد که یه شب خاطره انگیز تو ذهن پسرا بمونه،‌ از همینجا از همه شون تشکر میکنم ...

رسیدیم خونه آماده شدن برای خواب که پدرشون زنگ زد دوستش سمت ما هست و میفرسته بیاد دنبال پسرا،‌ اونا هم با ذوق و شوق حاضر شدن و رفتن ...

و من باز تنها شدم ...


هرزگی مختص به تن فروشی نیست

 
و ربطی به جنسیت هم نداره

 
همین که از اعتماد کسی

 
سوءاستفاده کنی....هرزه ای

 
همین که به دروغ بگی

 
دوستت دارم....هرزه ای

 
همین که خیانت کنی....هرزه ای

 
همین که رفاقتت به خاطر

 
پول باشه....هرزه ای

 
همین که راز کسی رو بعد از

 
قطع رابطه به دیگران بگی....هرزه ای

 
تن فروشی بکن, صاحب اختیارِ بدنتی

 
اما هرزگی نکن چون باید از احساس و آبروی

 
دیگران باید مایه بذاری

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفدهم مهر 1391 توسط بيتا |

این روزا دوست دارم بیشتر بنویسم


از حسی که دارم


از دلتنگی که داره داغونم میکنه


از اشک هایی که بند نمیاد


دیشب با پسرا حرف زدم


کیارش گفت بابا ما رو نمیاره خونه شما، میگه دو هوائه میشیم، مامان بیا بیرون همدیگه رو ببینیم، دلم شکست ...


کیان خیلی خیلی عمیق گفت مامانی دوستت دارم دلم خیلی برات تنگ شده و من دیگه نتونستم خودمو نگهدارم و زدم زیر گریه، واقعاً نتونستم، چون این جمله رو از زبون کیان شنیدم، پسر مغروری که هیچوقت اینطوری با مادرش حرف نمی زد و من همیشه فکر میکردم دوستم نداره، بهم گفت مامانی کاش الان پیشت بودیم، جیگرم آتیش گرفت، دلم خون شد، خیلی زار زدم خیلی، بشدت صورتم داره از بین میره، حس میکنم چشمام ضعیف تر شده ... (باز هم اشکام راه افتاد ولی اینجا شرکته باید خودمو نگهدارم)


دلم گرفت از نامردمی آدما، از حرفائی که مامان بزرگ پسرا پشت سر من به کیارش زده، حس کردم بچه م خیلی عصبیه، گفت مامان بزرگش وقتی که باباش نبوده برگشته گفته اون موقع که باید شما رو نگه میداشت بیرونتون کرده، حالا چه مادر مهربونی شده ...


سوختم، آتیش گرفتم و فقط و فقط به خدا واگذارشون کردم ...


بعدش زنگ زدم به ناصر، خیلی صداش گرفته بود، و من باز هم سوختم، با اینکه ازش جدا شدم ولی نمی دونم چرا دوست ندارم اذیت بشه، کم مونده بود گریه کنه، حس کردم اونم خیلی دلتنگه، گفت بیتا خیلی سخته، وقتی تو سن 40 سالگی هزار تومن پس انداز نداشته باشی خیلی سخته، بهش امیدواری دادم که خدا بزرگه، یه کارائی دارم میکنم امیدوارم نتیجه بده، اینطوری می تونم بهش کمک کنم، فقط برام دعا کنین دوستان خوبم، خیلی به انرژی مثبتتون نیاز دارم ...


ایکاش فردا که از خواب بیدار میشوم، زندگی رنگ دیگری باشد....

همرنگ آرزوهــــایم!!

 

فردا روز دیدار من و پسرامه، قراره ببرمشون شام بیرون و احتمالا هم شب پیش خودم میمونن، از الان تا فردا ثانیه شماری من شروع میشه، دیروز رفتم کلی براشون خرید کردم امیدوارم خوششون بیاد ...


نوشته شده در تاريخ سه شنبه یازدهم مهر 1391 توسط بيتا |

دوستان خوبم از دلگرمیاتون ممنونم ...

عزیزانی که لطف کردین و تلفنی جویای حالم شدین از شما هم سپاسگزارم ...

واقعاً هیچ چیز برای یه مادر سخت تر از دوری فرزندانش نیست و من این رو حس نکرده بودم تا 5شنبه، انگار همه چیز یه جور دیگه شده ....

قبلاً پیش اومده بود که یکهفته هم برن پیش مادر بزرگشون بمونن ولی میدونستم برگشت داره، الان خیلی وضعیت فرق کرده، وقتی میرم تو اتاقشون و چشمم به تخت دو طبقه شون میفته ناخودآگاه اشکم درمیاد، میخواستم چند روزی اصلاً تو اون اتاق نرم که متاسفانه چون حمام تو اتاق پسراست نمیشه ...

یک هفته قبل با کمک پدرشون تمام وسایل و لباساشون رو بسته بندی کردیم و فرستادیم ...

جفتشون خیلی خوشحال نشون میدادن، ولی دیشب که باهاشون حرف زدم خیلی کلافه بودن و صداشون غم داشت، پرسیدم دلتون برای مامان تنگ شده، جفتشون گفتن خیلی، و تمام مدت با بغض باهاشون حرف زدم، بعدش هم با ناصر حرف زدم و کلی سفارشات لازم رو کردم، الان هم نگران واکسن آنفولانزاشون هستم که نیومده بود که خودم بزنم و خیالم راحت شه ...

کیارش قبل از رفتن میگفت مامان میدونی چرا خوشحالم که میریم اونجا؟ چون بعد از مدرسه مامان بزرگ خونه س، بمیرم برای دلشون که تو این سالها هیچوقت نشد بیان خونه و غذای گرم جلوشون باشه یا مادری باشه که ازشون استقبال کنه، یا پرستار داشتن، یا مهد بودن بعدش و یا تنها تو خونه تا مادر خسته از سرکار برگرده ...

از خودم دلگیرم، چرا با بی فکری باعث شدم دو موجود بی گناه اینطوری اذیت بشن، خدایا منو ببخش، نمیدونم چی میشه، فقط دلگیرم از خیلی مسائل که نمیتونم اینجا بنویسم ...

مدرسه دولتی که ثبت نامشون کرده بوده، شیفت پسراش بعدازظهریه و ظاهراً با رفت و آمد و کلاسای قرآن مادرش جور نمیشه، برای همین دیروز تازه رفته یه مدرسه غیر انتفاعی پیدا کرده و جالبه که پیش پرداختش رو هم از مادرش قرض کرده تا بتونه تا آخر سال با مدرسه تسویه کنه ...

همه اینا یه طرف مشکل اصلی من کیانه که بنظر نمیاد اصلاً کششی نسبت به درسای کلاس چهارم داشته باشه، خصوصاً که امتحانات کتبی هم بهشون اضافه میشه و کلی هم حفظ کردنی دارن ...

خیلی نگرانم، نمیدونم چکار کنم، حتی به برگشت هم فکر کردم ولی دیدم دیوانگیه بعد از سه سال دوباره با مردی زندگی کنی که هیچ احساسی در وجودش نیست و باقی مسائل بماند ...

دیگه به کسی توصیه نمی کنم ازدواج کنه، دیگه به کسی توصیه نمیکنم بچه دار شه، دوستان خوبم ازتون خواهش میکنم زمانیکه میخواین پای یه طفل بی گناه رو به این زندگی باز کنین، خیلی عاقلانه فکر کنین، و همه جوانبش رو بسنجین که یه وقت خدای نکرده مثل من درگیر نشین ....

خدایا بخاطر حضور زیباشون تو زندگیم و لحظه های شیرین مادر بودن ازت ممنونم و شکرگزار درگاهت هستم، پسرامو به خودت می سپرم ...



دلم تنگه ، تنگ روزهای بیخیالی ، تنگ روزهای ندانستن ...

تنگ روزهای خوابهای خرگوشی ، تنگ روزهای حفظ کردنهای اجباری ...

تنگ روزهای رفتن کنار آبی ترین آب به بهانه دلتنگی ...

دلم تنگ ثانیه ای از آن ساعتها خاموشی است همراه با عزیزترین همدردها ...

دلم تنگ است ، تنگ تنگ


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوم مهر 1391 توسط بيتا |

اومدم بنویسم ولی واقعاً حالم خوب نیست

نمی دونم چی بنویسم

بالاخره زمان جدائی واقعی رسید، پسرا 5شنبه رفتن، برای همیشه رفتن ...

حالم خوب نیست

یک هفته س که اشکام بند نمیاد

خدایا این چه سرنوشتی بود که من داشتم، کاش ...

وقتی بهتر شدم بیشتر می نویسم از روزائی که بر من گذشت ....



نقــاش بـاشـے!

چـقــدر می گیـرے

بیایے و صفحه هاے سیاه دلم را رنـگ کنے؟

بـعـــد بـرای دیــوار اتاق دلـــم

یــــک روز آفتابے بکشے که نــــور آفتـــاب تا میـانه اتاق آمــــده باشد

راستـــــے مـــטּ روی صـــورتــم یـــک خنــــــده می خـــواهـــم...

نــرخ ِ خـنـــــده که گـــــران نیســــت؟



شخصی از خدا پرسید :

اگر سرنوشت مرا تو از قبل نوشتی,
چه لزومی داره دعـــــا کنم ؟

ندا آمد :

بنده ی عزیزم,
شاید نوشته باشیم :

آنچه دعا کردی و خواستی, به تو بدهند !!!!!

نوشته شده در تاريخ شنبه یکم مهر 1391 توسط بيتا |

سلام

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان رو خدمت همه شما دوستان خوبم تبریک میگم خصوصاً اون دوستانی که توفیق دارن و میتونن تو این ماه به ضیافت الهی برن من که هیچوقت این توفیق نصیبم نشده ولی حال و هوای افطار رو با دعای ربنای شجریان خیلی دوست دارم که اونم دیگه پخش نمیشه ...

و اما خلاصه وقایع گذشته:

4 مرداد تو یه رستوران با فضای باز تولد 9 سالگی دوقلوها رو به همراه خانواده عزیزم برگزار کردیم، انشالله تو پست بعدی عکسا رو براتون میزارم ...

دائی تقریبا نزدیک یکماه تو بیمارستان بود و بعد از یه جراحی سخت دیگه که خدا واقعا بهش رحم کرد برگشت خونه و دوباره همون مسائل از نو شروع شد، واقعا هیچی نمیتونم بگم جز اینکه خدا به خودش و اطرافیانش صبر بده ...

روزگار من هم کما فی السابق بدون هیچ تغییری در حال گذره ...

وقت سحر و زمان افطار برای آرامش من هم دعا کنین دوستان خوبم .... التماس دعا ...


خــــدایا
همه از تو می خواهند ، بدهی
من از تو می خواهم ، بگیری
خـــــدایا
این همه حس دلتنگی را از من بگیر...


...تو کلاس درس خدا...
اونی که ناشکری می کنه رد میشه؛
اونی که ناله می کنه تجدید میشه؛
اونی که صبر می کنه قبول میشه؛
اونی که شکر می کنه شاگرد ممتاز میشه ...


خـــداونـــــداااااااااااا . . .

دستـــــم بــه آسمــان نمیـــرسـد . . .

امــــــا تـــو کـــه . . .

دســــتـتـ بــه زمیــــن مــی رســـــد . . .

بـلنـــــــدم کــــن . . . !!


نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم مرداد 1391 توسط بيتا |

روز پدر بر تمام پدران عزیز وبلاگستان، پدر خودم، پدر بچه هام و همه پدرای خوب دنیا مبارک ....

دوم خرداد امسال هم گذشت و 39 سال رو تموم کردم و وارد 40 سالگی شدم .... از همه شما دوستان خوبم که با من همراه بودین و تولدم رو تبریک گفتین ممنونم ....

عجیبه که امسال خودم رو خیلی جوون حس میکنم، البته این خیلی خوبه که آدم خودش رو جوون حس کنه، امیدوارم حالا حالاها این حس خوب جوونی رو داشته باشم، گرچه خیلی سختی کشیدم ولی به آینده خیلی امیدوارم ....

امسال یه کادوی غیر منتظره از خواهری گرفتم که خیلی خوشحالم کرد، مرسی خواهری ....

10 خرداد تولد آرمینای عزیز دوست بسیار خوبم بود که از همینجا بهش تبریک میگم ...

24 خرداد تولد داداش امیره که از همینجا بهش تبریک میگم، امیرعلی عزیزم تولدت مبارک داداش کوچولوی 24 ساله من ....

فعلاً تصمیم ندارم وبلاگم رو عوض کنم یا رمزدار بنویسم، راستش دوست ندارم پست هام رمزدار بشه چون خواننده خاموش زیاد دارم که ازم خواستن اینکارو نکنم، چشم دوستان من، کم کم دارم یاد می گیرم که تنها رمز آرامش در این جمله است، "مهم نیست دیگران چی میگن "

متاسفانه تو هفته گذشته دائی عزیزم خورده زمین و این بار ریه ش سوراخ شده و دوباره تو بیمارستان بستریه، نمیدونم چرا حالا که تازه تازه داشت با واکر و عصا راه میرفت اینطوری شد، براش دعا کنین ....

پسرا کارنامه شون رو هفته اول خرداد گرفتن و همه چی خیلی خوب بود و در حال حاضر مدت بیشتری از هفته رو خونه مادربزرگشون سر میکنن، چون قراره از اول مهر اونجا برن مدرسه، داریم کم کم زمینه رو برای جدا شدن از من آماده میکنیم، گاهی خیلی سخت میگذره ولی واقعاً نمیدونم چه میشه کرد ...

خیلی خسته م خصوصاً اینکه خیلی وقتا هم با پدرشون درگیری دارم و به عناوین مختلف اعصابم بهم میریزه ولی چاره ای نیست باید تحمل کنم تا ببینم تکلیفمون چی میشه ...

بیا رهـ ـا باشیم
فـ ـارغ از دلبستگی ها
رکاب بزنیم این دنیا را
بیا در حصار قاب این دنیا
پـنـجـــــره ای بـــــســـازیــم رو به خـانـه ی خــــدا
بیا برســــیم به انـ ـتهای زمان
آنجـــا کــ ــه آرزوهـــایـمـــان بادبادک وار به اوج مــی رســــ ـــند
فالگیر خودش گفت
آخر دنیـ ـا به هم میرسـ یم

تقدیم به پدرم و همه ی پدرهای سرزمینم :

مرا زیاددوست داشته باش ای پدر

تو تنها مردی خواهی بود

که دوست داشتنت بی طمع

و بوسه هایش بوی گل میدهد...

روزت مبارک

 

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهاردهم خرداد 1391 توسط بيتا |

سلام به دوستان عزیزم

بالاخره تصمیم گرفتم اولین پست سال 91 رو بنویسم، قبل از هر چیز لازمه از همه شما خوبان که سراغم رو گرفتین و با محبتتون شرمنده م کردین تشکر کنم، من هم به همه خانوم های وبلاگستان، دوستان خوبم، مامانم، خواهریم، زن داداش عزیزم و .....روز مادر و روز زن رو تبریک میگم ....

تو روزایی که گذشت 16 اردیبهشت تولد هستی عزیزم رو داشتیم که خونه مامان برگزارش کردیم، فردا هم تولد فاطمه دوست خوبم (همکار سابق) و داداش رضاس که از همینجا بهشون تبریک میگم ...

البته قراره بعد از دو سال چشمم به دیدن تفنگدارا (همکارای سابقم) روشن بشه، پارسال قسمت نشد ببینمشون و حسابی دلم براشون تنگ شده ...

اتفاق خاصی که قابل عرض باشه نیفتاده، همه چی تکرار مکرراته، شکر خدا دائی با ورزش ها و فیزیوتراپی که انجام داده بهتر شده و میتونه با واکر راه بره البته هنوز لمسی داره ولی امیدواریم که بهتر شه ....

پسرا هم مشغول گذروندن امتحاناتشون هستن و درگیر اونا هستم، حالا بماند برای اینکه بتونم کیان رو سر درس بشونم چقدر حرص میخورم، چن شب قبل واقعاً به مرز سکته رسیدم از دستش، خدا آخر عاقبت این بچه رو بخیر کنه ...

جدیداً‌ کیارش هم به اون نگاه میکنه و زیر آبی میره ولی از اونجائیکه من بسیار در این مورد سختگیرم و سریع واکنش نشون میدم همچنان از من حساب می برن، ولی نمیدونم وقتی از پیش من برن بازم کسی هست انقدر در مورد درسشون سختگیری کنه یا نه ...

تو این یک هفته اخیر هم درگیر ویروسی شدن پسرا بودم، اول کیان و از دیروز هم کیارش، دیشب حدود 12 شب کارش به سرم زدن کشید ولی شکر خدا الان بهتره ...

نمیدونم تمام مدارس دولتی اینطوریه؟؟ پسرا این هفته آخرین هفته مدرسه شونه و از الان کلی خوشحالن که از هفته بعد تعطیلات و شیطنت هاشون شروع میشه و باز باید از صبح تو خونه تنها باشن تا عصر که من برسم ....

دیروز روز مادر بود، ولی من از پسرا کلامی نشنیدم حتی شاخه ای گل، البته اونا بچه ن، شاید نمیدونن ولی توقع داشتم پدرشون این روز رو بهشون یادآوری کنه و من باز مثل هرسال با دلی شکسته این روز رو به شب رسوندم ...

گاهی خیلی دلم میگیره و با خدا زیاد حرف می زنم، این روزا هم حس و حال من همینطوریه ...

خدایا از تو معجزه میخوام 
معجزه ای بزرگ در حد خدا بودنت
تو بهتر میدونی، معجزه ای که اشک شوقم رو جاری کنه....
ناامید نیستم ...

فقط دلتنگم....

 

آدم ها لالت می کنند...بعد هی می پرسند...
چرا حرف نمی زنی
این خنده دارترین نمایشنامه ی دنیاست .. .

بگـــذارید سَـــر خستـــه اش را بَـــر شـــانـــه شمــــا بگــذارَد

مــوهــــایَش را نَـــوازش کنیـــد پیشــــانی اش را ببـــوسیـــــد ...

قــــربــــان صــــدقــــه اش بــــرَویـــد

" مــــادَر " را می گـــویَـــم !

گــــاهی هَــــم بَــــرای مــــادر ، مــــادری کنیـــد.

روز تمام مادران خوب مبارك

تو زن شدی ...

نه برای در حسرت ماندن یك بوسه،

برای خلق بوسه‌ایی از جنس آرامش،

تو زن نشدی كه همخواب آدمهای بیخواب شوی ،

تو زن شدی كه برای خواب كسی رویا شوی،

تو زن نشدی كه در تنهاییت حسرت آغوشی عاشقانه را داشته باشی،


زن شدی ... آغوشی در تنهایی عشقت باشی،

قدر زن بودن را بدان .

پی نوشت (31 اردیبهشت):

بالاخره بعد از جراحی بهمن سال 89 برای چکاپ مراجعه کردم متاسفانه یک کیست درموئیدی دیگه در قسمت سمت چپ و یک فیبروم نه چندان کوچیک هم دیده شد ...

دکتر گفت سه ماه دیگه دوباره چک میکنیم اگر بزرگتر بشه فقط جراحی راه حلشه، خسته شدم دیگه برای بار سوم توان جراحی اونم تو یه قسمت خاص رو ندارم ...

برام دعا کنین ...

گاهی فکر میکنم مرگ چقدر شیرین و لذتبخشه ...

مادام هم چن روزیه سفره و من هرچی زنگ میزنم به دفترش خبری ازش نیست، فقط اونه که میتونه گاهی آرومم کنه ...

همکارای سابقم رو هفته قبل دیدم و متاسفانه خبردار شدم خیلی از همکارای مرد اینجا رو میخونن نمیدونم اینجا هم دیگه برای من امن نیست ...

شاید دیگه ننویسم و یا شاید آدرس رو عوض کنم ...

وبلاگ نویسی من از بهمن 84 با اولین وبلاگم شروع شد و به تدریج چن تا وبلاگ نوشتم ولی مثل اینکه به مذاق خیلیا خوش نمیاد از جمله بعضی از فامیل محترم که متاسفانه نمیدونم چطوری به آدرس من دسترسی پیدا کردن و تازه انتقاد هم میکنن،‌ خیلی جالبه هیچ جا آرامش نداری ...

پسرا دیروز 30 اردیبهشت تعطیل شدن و کارنامه شون رو امروز گرفتیم، خدا رو شکر همه چی خوب بود، امسال هم گذشت ....

بگذریم، مراقب خودتون باشین دوستان من ....



نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 توسط بيتا |

سلام عزیزان

دوست و همکار گرامی قدیمی جناب ایزدپرست مگه میشه من شما و سایر همکاران خوبم تو پتروشیمی برزویه رو فراموش کنم، دوستان انقدر به بنده لطف دارن که هنوز هم با من در تماس هستن، یادش بخیر روزای خوبی بود، خدا مهندس نوری رو رحمت کنه ....

جناب نادر بینام از توصیه های شما هم بسیار متشکرم، توکل به خدا باید دید چه میشه...

فرید عزیز از اینکه نگران مادر من بودین ممنون، یه کمی اوضاع دائی بهتر بشه باید بریم سر وقت مامان، البته با این شرایط واقعاً نمیشد به عمل هم فکر کرد، یه مریض تو بیمارستان برامون کافیه واقعاً، شاید هم تزریق سلول های بنیادی جواب بده، مامان برای اون ثبت نام کرده، امیدوارم که هر چی خیره پیش بیاد ...

روزگار خوبی نداریم نتیجه آنژیوی مغز جمعه دو هفته قبل به جراحی مغز شنبه قبل کشید و متاسفانه همچنان مغز دائی در حال انقباضه و خون به مغز نمیرسه و این نکته ایه که پزشکان رو نگران میکنه ...

نمیدونم چی بگم واقعاً بقدری حالم خرابه که حتی با مامان و نوشین هم کمتر حرف میزنم، خودم هم دیشب ام آر آی مغز داشتم که بشدت سردرد گرفتم بعد از اون مایعی که بهم تزریق کردن و الان کمی گیجم، حالا باید دید تا سه شنبه جواب اون چی درمیاد ...

عروسی هقته قبل دختر عمه هم نتونستم برم جالبه که براش دو روز هم مرخصی گرفته بودم که بتونم برم ولی بجاش بخاطر آنفولانزا و حساسیت شدید مجبور شدم عین سه روز رو استراحت کنم، گرچه راستش رو بخواین به هیچوجه هم دل و دماغ عروسی رفتن نداشتم البته خیلی خوب شد که نوشین و رضا و مامان اینا رفتن و برای روحیه شون خوب بود ولی من نمیدونم چرا جدیداً اینطوری شدم و دلم نمیخواد هیچ جا برم، حتی تمام برنامه های دوستانه م رو هم کنسل کردم یعنی نه کوه میرم، نه تئاتر نه برنامه های دیگه ...

تنها کاری که هفته قبل انجام دادم این بود که پسرا رو بردم خرید و حسابی براشون خرید کردم اونطوری که دلم میخواست و همین یه ذره راضیم کرد، برام جالبه که هرکاری هم براشون میکنم با توجه به اینکه پدرشون واقعاً قرونی نداشت که برای خریداشون هزینه کنه همش پای اون حساب شد و کیان خیلی راحت برگشت بهم گفت تو همش پولای بابا رو خرج میکنی، خدا شانس بده واقعاً، منم لزومی نمیبینم که بخوام الان براشون چیزی توضیح بدم ولی راستش دلم میگیره که چرا هیچکس به فکر من نیست و فقط من باید ماشین پول باشم و بگذریم، دلم گرفته دارم چرت و پرت میگم ...

الان تنها چیزی که برام مهمه اینه که یه روز بهم خبر بدن حال دائی خوب شده و چشماشو باز کرده، هفته قبل مادربزرگم رو به دیدنش بردن و تونسته کمی دست عزیز رو فشار بده ولی کاش خدا به جوونیش رحم کنه و اونو به زندگی برگردونه گرچه نمیدونم با این شرایط اصلاً قادر هست به کار و زندگی روزانه ش بپردازه یا نه ....

از طرفی مادر مدیرعامل شرکتمون هم سرطان پانکراس گرفته و اوضاع شرکت هم اصلاً خوب نیست، خلاصه از هر طرف داره برامون میباره این آخر سالی ...

خونه تکونی نکردم گرچه رفت و آمدی هم ندارم که بخوام خیلی سخت بگیرم، راستش خونه ما بخاطر ریخت و پاش پسرا هیچوقت تمیز نمیمونه و من انقدر غرغر کردم که خودم هم خسته شدم از این وضعیت میخوام یه مدت همه چیو ول کنم ببینم چی میشه، کاش میشد یه سفر برم ...

فکر نمیکنم تا سال جدید دیگه پستی آپ کنم، شرمنده که این بار هم جز ناله و نگرانی چیزی نبود که منتقل کنم، امیدوارم سال جدید که سال نهنگه برای همه ما شگون داشته باشه و روزای خوبی در انتظارمون باشه ...

خداوندا
به من ايماني و توكلي عطا كن
تا لطف و مصلحت تو را
در فراسوي درهاي به ظاهر بسته دريابم.
خداوندا چشم جانم را به نورخود بگشا
و
مگذار که در تاریکی ندانستن فرو روم
پروردگار من،
راهم را از بيراهه جداگردان
و
با عشق خود احاطه ام كن.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 توسط بيتا |

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ