دلتنگی های مادرانه من و دوقلوها
دلـت کــه گــرفـتـه بـاشـــ با صدای دســتـفــروش دوره گرد هم گــریــه می کنی چه برسه به صدای بارون .

شما که مادرین ...

شما که دل نگرانی مادرانه رو درک میکنین ...

شاید بفهمین چندین و چند روز بیخبری از بچه هایی که روزی دوبار صداشون رو می شنیدین یعنی چی؟

این منم ...

زنی تنها و خسته از بازی تلخ روزگار که حالا با حضور زنی به اسم نامادری در زندگی پسرام، حتی از شنیدن صداشون محروم شدم ...

چرا؟

چون وقتی پدرشون میره مأموریت بخاطر اینکه اون خانوم ناراحت نشه بهم زنگ هم نمی زنن ...

چقدر زنگ زدم چقدر بهش اس ام اس دادم که بچه  ها کجان جواب نمیدن، آخر سر دیشب کیارش جواب داد موبایل پدرش رو که شمالیم داریم بر میگردیم به همین سادگی با یه لحن خیلی خونسرد ...

گاهی فکر میکنم اینا پسرای من هستن؟ کیان که تا نخوامش پای تلفن اصلاً انگار نه انگار که مادری داره، کیارش هم خیلی خیلی سرد شده ...

خدا رو شکر از نامادریشون راضین یعنی طبق گفته خودشون اذیتشون نمیکنه ولی واقعاً وفای بچه اینه؟

هر دفعه خواستم جور کنم یکی دو روز بیان پیش من کیارش اعتراض کرد که حتی جمعه ها هم مسابقه فوتبال داره و نمیتونه بیاد ...

تا بهش گفتم کیارش توی مهرماه یه روز میریم خونه مادرجون تولدتون رو جشن بگیریم کلی ذوق کرد و منم از ذوق اون خوشحال ولی ...

توی هفته قبل باز هم کارم به بیمارستان مدرس و تزریق آرامبخش کشید، میدونم دعوام می کنین ولی چه کنم هر چقدر هم ماسک خونسردی به صورتم بزنم و سعی کنم ذهن و دلم درگیرشون نباشه مدام تو فکرم ...

خدایا شکرت که پسرا راضین گرچه اگر راضی بودن دو هفته قبل هر دوشون خیلی راحت نمی گفتن مامان دوست داریم با تو زندگی کنیم، ولی چه کنم که شرایطش نیست ...

خدایا صدام رو بشنو، شرایطی فراهم کن که بتونم خودم بالا سر پسرام باشم ...

آمین

 

جوانی ام را در کشتی کاغذی
به ناخدایی سپردم
که هیچگاه به دریا نرفته بود .. !!!

 

دیگر حتی
توان به یاد آوردنت را نیز ندارم ...
چه بیرحم است روزگاری که
خواسته یا ناخواسته
تو را آورد و تو را برد ...
تا اینک من بمانم
و اغمای خاطراتت ...

 

در طول زندگیم خیلی پیش بینی های اشتباه کردم
اما احمقانه ترینش این بود که

خیال می کردم روزی متوجه میشوی
که چقدر در حقم بدی کرده ای .....

 

پرنده های قفسی عادت دارن به بی کسی
عمرشونو بی هم نفس کز میکنن کنج قفس
نمیدونن سفر چیه ، عاشق در به در کیه
هر کی بریزه شادونه فکر میکنن خداشونه
قفس به این بزرگی کاشکی پرنده بودم
مهم نبود پریدن ولی برنده بودم
فرقی نداره وقتی ندونی و نبینی
غصت میگیره وقتی میدونی و میبینی...



نوع مطلب :
برچسب ها :
دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 :: نويسنده : بيتا

فکر نمی کردم 113 خواننده خاموش خصوصی برام کامنت بزارن، واقعاً سورپرایز شدم، هم از کامنتای پر مهرتون و هم نظراتی که مثل همیشه فکر میکنم یه سری قضاوت های ناعادلانه باعث نگارششون شده ...

سعی میکنم تو همین پست به تمام سوالاتتون جواب بدم عزیزان ....

20 روز از دوم مرداد و نگارش پست قبل گذشت و امسال بعد از 11 سال اولین سالی هست که تولد پسرا رو سر موقع خودش جشن نگرفتم ، البته قصد دارم بگیرم ولی باید به یه آرامش نسبی برسم ...

متاسفانه خیلی از دوستان ازم پرسیده بودن که چرا هنوز چشمم دنبالشه و چرا میخوام برگردم و زندگی آروم اونو خراب کنم!!!!!!!!!!!!!!!

گاهی واقعاً می مونم باید چی بنویسم که انقدر برداشت ها اشتباه نباشه، همونطور که روز سه شنبه بصورت تلفنی هم برای یکی از همین دوستان عزیز توضیح دادم، من بهیچوجه نه قصد خراب کردن زندگی ناصر رو دارم و نه حتی بلدم به پسرام یاد بدم که زندگیشون رو جهنم کنن و نه خیلی چیزای دیگه که بهش متهم شدم ...

هنوز هم میگم من این مرد رو به پاس سال های زندگی مشترکمون و به حرمت پدر بچه هام بودنش، براش احترام قائلم چون با نفرت ازش جدا نشدم همه چی توافقی بوده طبق یه سری حرف و قول و قرارها بین خودمون که عملی نشد، الان میگم قسمت نبوده و دیگه هم بهش فکر نمیکنم، قرار نیست همه چی اینجا گفته بشه ...

باز هم تأکید میکنم من بهش حق میدم برای زندگیش اقدام کنه و سر و سامون بگیره ولی بعنوان یه مادر که پسرام با اون زندگی میکنن به خودم هم حق میدم که انقدر همه چی پنهانی صورت نمی گرفت و در جریان می بودم و حداقل انقدر به من نمی گفت ندارم ندارم ولی بعد بره زن بگیره، خدایی مگه زن گرفتن الکیه؟؟

البته الان دیگه کاملاً متوجه شدم زندگی مشترک برای یه سری از افراد منجمله همسر سابق من از الکی هم الکی تره فقط امیدوارم اینبار اشتباه نکرده باشه و یا حداقل با صداقت زندگیش رو شروع کرده باشه که بعید میدونم ...

از طرف خانواده من به جز هستی هیچکس روز تولد پسرا بهشون زنگ نزد و تبریکی هم گفته نشد تا بفهمن عمق فاجعه چقدره ولی جالبه که همونروز عصر زمانی که پدرش و همسرش برای پیاده روی رفته بودن (چیزی که هیچوقت تو زندگی با من حوصله ش رو نداشت) کیارش به من زنگ زد و گله کرد که چرا خبری از ما نیست و کی تولد می گیرم و این حرفا، که بهش گفتم فعلاً مساعد نیستم زمانش برسه خودم خبرشون میکنم ...

هستی عزیزم تلفنی اول به کیان تبریک گفته و بعد به کیارش و کمی هم گله کرده بود که چرا خاله من رو اذیت کردین در حالیکه این همه تدارک دیده بود برای تولد شما و حقش این نبود و این حرفا که ناصر از سکوت کیارش پشت تلفن مشکوک میشه و حرفای هستی رو می شنوه و تلفن رو قطع میکنه و بمدت یک هفته از دسترس پسرا خارج میکنه که هیچ تماسی برقرار نشه، بعد از یک هفته هم که با من صحبت کرد با داد و فریاد منو متهم کرد به اینکه هستی رو انداختم وسط و من یادش دادم این حرفا رو بزنه درحالیکه اصلاً اینطور نبود و خواهرزاده من تنها بخاطر احساسی که نسبت به من داره و ناراحتی بیش از حدش خودش تصمیم به تماس گرفته بود ...

تماس تلفنی پسرا با من بشدت کم شده و حتی خود من هم مثل گذشته خیلی رغبت نمیکنم شماره خونه شون رو بگیرم به چند دلیل ولی خوب قصد هم ندارم که میدون رو خالی کنم و اونا باید بدونن مادر پسرا منم و همه جوره حق دارم از همه چی زندگی پسرام باخبر باشم و فقط نقش ماشین پول رو ندارم ...

به ناصر گفتم یه کمی زمان بگذره یه روز میرم اونجا و در خصوص پسرا مستقیم با خانومش صحبت خواهم کرد و بهش اطمینان خاطر دادم که قصد به هم زدن زندگیت رو ندارم دیگه باید طی این سالها منو شناخته باشی ولی خیلی دلم ازت شکست که خوب چیز خاصی نداشت بگه فقط گفت چرا بهت گفتم رجوع کن نکردی، گفتم چون تو هیچ مسئله ای تغییری ازت ندیدم و خدایی نمیدونم چطوری این زن حاضر شده بیاد و باهات زندگی کنه که با حالت مسخره ای بهم گفت که گفته چون عاشقمه پسرامو هم نگه میداره، گفتم خدا کنه، فقط حرف نباشه ....

طبق گفته های ناصر (ایشون رو از طریق نت پیدا کرده، البته روزی که دیدم ادد لیست مسنجرش بالغ بر 100 آیدی خانوم داره باید فکر میکردم کامپیوتری که دادم برای کار بچه ها بعداً بشه بلای جونشون) ایشون یه خانوم 43 ساله (دو سال از من و ناصر بزرگتره) شیرازی اهل کرمانه که زبان درس میده و از کرمان برای تهران انتقالی گرفته رودهن و هفته ای دوبار باید بره برای تدریس. دو تا دختر 17-18 ساله داره که با پدرشون کرمان زندگی می کنن و جز یه چمدون لباس چیزی با خودش نیاورده و جالبه که دارن با وسایل و جهیزیه من زندگی میکنن فقط ظاهراً چیدمان خونه رو تغییر داده و حسابی به خورد و خوراک پسرا میرسه و باهاشون پاسور بازی میکنه و گردش میرن و این حرفا ...

و باز شروع کرد به نالیدن که جز خرج محضر هیچ خرج دیگه ای نکردم و نکنه فکر کردی براش عروسی گرفتم و از این حرفا و ندارم و زندگی سخته و کلی هزینه برای پسرا میکنم و از این حرفا که این بار خیلی جدی بهش گفتم خواهش میکنم دیگه از این بعد برای من از نداریت حرف نزن چون زن گرفتن خرج داره و این بار حداقل مرد باش و پای مسئولیتی که قبول کردی بایست، برای پسرا هم هر خرجی کردی و بکنی وظیفته پس به سر من منت نزن، خیلی رک برگشت گفت اون خودش شاغله و سریع از همینجا گرفتم که اگر غیر از این بود باید تعجب میکردم ناصر همیشه باید زنی تو زندگیش باشه که دستش تو جیب خودش باشه ...

امیدوارم زندگی همیشه براشون ماه عسل  باشه و محیط خونه انقدر آروم باشه که پسرای من هم به آرامش برسن و طبق گفته کیان همیشه غذای گرم داشته باشن خوب حق دارن هیچوقت مادرشون خونه نبوده که ظهر ازشون استقبال کنه و غذای گرم جلوشون بزاره ...

این هم معرفت پسرای من ...

هر دو توی رشته های ورزشی شون بسیار خوب دارن پیش میرن کیان که رفته دوره پیشرفته شنا و ازش خیلی راضین، کیارش هم برای فوتبال لیگ نوجوانان انتخاب شده که چند وقت بعد اولین مسابقه ش رو باید بده ...

کلی باهاشون حرف زدم و تاکید کردم که تمام اینا باید در کنار درس و کلاس زبانشون باشه، دائم میگن چشم ولی میدونم که هیچ دلی، دل مادر نمیشه، در مورد دکتر کیان هم همچنان با ناصر در تماسم و در حال سفارش ....

7 مرداد بله برون امیرعلی به خوبی و خوشی برگزار شد و قرار شد 6 ماه دیگه عقد و حدود یکسال بعدش عروسی کنن، امیدوارم خوشبخت بشن ...

نوشتن این پست از روز سه شنبه به تأخیر افتاد چون بخاطر تلفن صبح یکی از دوستان، دوباره عصبی شدم و همون حالت 17 مرداد سال قبل که کارم رو به بیمارستان مدرس کشوند پیش اومد ولی اینبار همکارم سریعتر وارد عمل شد و سریع یه کلردیاز پوکساید و یه ایندرال 20 میل خوردم ولی خدایی تجربه خیلی بدیه وقتی اون سرگیجه و همراهش طپش بالای قلب و عرق سرد بدن به آدم هشدار میده که مرگ خیلی از رگ گردن بهمون نزدیکتره .....

 فکر میکنم دیگه وقتشه از تنهایی در بیام ولی خدایی چطوری اعتماد کنم؟؟

 

 

 

ببینمت . . .
گونه هایت خیس اســـت . . .
باز با این رفیق نابابت . . .
نامش چه بود؟
هان!
باران . . .
باز با باران قدم زدی ؟
هزار بار گفتم باران رفیق خوبی نیست برای تنهایی ها . . .
همدم خوبی نیست برای درد ها . . .
فقط دلتنگی هایت را خیس و خیس و خیس تر میکنــــــد . . .

 

 

مخاطب عاشقانه های من
زن نبوده ای که بدانی دستهای مردانه ات که در دستم باشد
حکم تمام دنیا را برایم دارد ...
من عاشق مردی شده ام که در روزهای بارانی برای دلم چتر می گیرد.
مرد رویاهای من بگذار هرچه میخواهد بشود ،
تا وقتی دستهای گرمت را در دست دارم خوشبختم ،
بگذار زمان از حسادت بترکد.
من عاشق مردی هستم که زمین مانند او ندارد ،
من بی تو با تمام آفرینش بیگانه ام .

 

 

 

خدایا...
فقط تو می دانی که در این شبهای پر تکرار چه آرزوها به سر دارم..
آرزو دارم که سر بر زانویت بگذارم ...
دیگر دنیایم بس است ...
دیگر عذابم بس است...
خسته ام ...
خسته از نامهربانی این چرخ فلک ...
دستم را بگیر که دیگر طاقت ماندن ندارم...

 



نوع مطلب :
برچسب ها :
شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 :: نويسنده : بيتا

مردان کوچک زندگی من ...

گرچه ازتون دورم اما روزها و ساعتها رو به عشق بوی نفستون طی میکنم ...

پسرای من دوستتون دارم به خاطر پاکی تون  ...

به خاطر وجود لطیف تون  ...

به خاطر لحظه های خاطره انگیزه تون .. .

خدا رو شاکر و سپاسگزارم که لذت مادر بودن رو به من چشوند ...

ایمان دارم همون خدایی که شما رو به من هدیه کرده ...

بهترین ها رو براتون رقم میزنه حتی اگر مامان کنارتون نباشه ...

و خودم رو به دست فردایی میسپارم که به نام شما نشون خورده ...

به نام پاک فرشته هایی از جنس آدم ...

پسرای عزیزم

کـــیـــان دلبندم

کـــیـــارش دلبندم ...

بی شک خدا منو دوست داره که مهر مادری رو در وجودم نهادینه کرده ...

خوشحالم می بینم با پشتکار و لذت و عشق کلاس های تابستونی تون رو میگذرونین ...

از خدا میخوام انقدر بهم فرصت بده که شاهد تمام لحظه های قشنگ زندگیتون و سربلندی و سعادتتون باشم ...

شما تمام زندگی من هستین  ...

تنها انگیزه من برای ادامه این راه سخت و دشوار ...

دنیا به کامتون شاهزاده های زندگی من ...

دوشنبه 6 مرداد 93

تولد 11 سالگی تون مبارک

 

 

صحرای عزیزم ممنون که وقت گذاشتی، با تمام حرفات موافقم...

شرایط آدما از همه لحاظ با هم فرق میکنه و مثل هم نیست، برای منی که در کنار اون مرد دچار افسردگی شده بودم و یه غده اندازه گردو از گلوم زده بود بیرون بخاطر غمبادی که به سراغم اومده بود (هنوزم که عکسای اون دوران رو نگاه میکنم باورم نمیشه اون آدم من بودم) ادامه اون مسیر دیگه در توانم نبود ضمن اینکه بچه ها هم در شرایط نامناسبتری نسبت به الان به سر می بردن ...

نامناسب از این لحاظ که مدام شاهد مشاجرات و ناملایمات من و پدرشون بودن و چند مشاوری که در جریان زندگی من بودن همگی بر این عقیده بودن که هم سلامت خودم و هم سلامت روحی بچه ها اینطوری تحت فشار و خطره و این قضیه اصلاً به صلاح هیچکدوممون نیست ...

اون دوران واقعاً شرایط سختی بود بخاطر اینکه من خیلی از مسائل زندگیم رو هم از خانواده م پنهان میکردم و حتی از قصد جدایی من خبر نداشتن برای همین خودم پیگیر کارهام بودم ...

و الان وقتی خیلی از اطرافیانم بهم میگن تو واقعاً جسارت زیادی داشتی و داری که تونستی بدون اطلاع خانواده طلاق بگیری، یکسال این موضوع رو پنهان کنی، حرفای دیگران رو بجون بخری و حتی دو سال و نیم بعد از جدایی رسمی بخاطر پسرا با پدرشون زیر یک سقف زندگی کنی چون اون شرایط مالی مناسب برای جدا کردن خونه ش نداشت و حتی هنوزم به عنوان یک زن خود سرپرست خودتی و تمام مشکلات زندگیت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  می فهمم که حق با دیگرانه و بی اغراق بگم بخودم می بالم که تو این جامعه خراب دارم سالم زندگی میکنم و اجازه نمیدم کسی بخودش جرئت بده و حرف اضافه ای بزنه ....

خدا میدونه اصلاً از طلاق پشیمون نیستم و هر روز که میگذره بیشتر بخودم لعنت می فرستم که چرا پسرای بی گناهم به خواست من پا به زندگیی گذاشتن که امیدی بهش نبود و من چرا فکر میکردم پدرشون بعد از بچه دار شدن رفتار مسئولانه تری خواهد داشت (از باقی تمام مشکلاتی که داشتم فاکتور می گیرم)

تمام ناراحتی من و علت نوشتن پست قبلیم اینه که ما همه انسانیم چقدر خوبه وقتی شناخت کاملی از دیگران نداریم انقدر راحت به قضاوت ننشینیم حداقل خود من توی این 9 سالی که دارم می نویسم هرگز با کسی اینطوری برخورد نکردم و طبیعیه که از دیدن بعضی از این کامنتا اینطوری دلم می گیره ولی بقول شما دوستان خوبم سعی میکنم ریلکس تر با این قضیه برخورد کنم ...

برای اون دوستی هم که خیلی راحت بخودش اجازه داده بود تو وبلاگ من از خواهرم  انتقاد کنه بسیار متاسفم، چون عادت شده از روی نوشته های ظاهری قضاوت کردن و اگر کسی میاد و از خوشی هاش هم اینجا می نویسه همه فکر میکنن مشکلی تو زندگیش نیست، خدایی چرا بزرگ نمی شیم؟؟؟

حتی خود من هم شاید یه زمانی از اوقات فراغتم صرف خوندن رمان های عاشقانه بشه، مگه جرمه یا ایراد و اشکالی داره؟ بخدا درکتون نمیکنم ....

در هر صورت از همه شما دوستان خوبم که بصورت روشن  و خاموش همراه همیشگی من هستین بی نهایت ممنونم ....

عید فطر 7 مرداد مصادفه با بله برون داداش امیرعلی عزیزم، امیدوارم زندگی سعادتمندی رو در کنار همسرش تجربه کنه، نه تنها اون بلکه همه عزیزانمون شاد و خوشبخت باشن همیشه ...

فردا جمعه 3 مرداد تولد ناصر هست، میدونم که اینجا رو میخونه و از همین جا پایان 41 سالگی رو بهش تبریک میگم و امیدوارم سالیان سال، سایه و مهر پدریش بر سر پسرانمون باشه ...

آمین ....

 

همه ی حواسم را جمع میکنم تا خیالت را کم کنم
اما...
تمام یادت در”من” ضرب میشود
و “من” تقسیم میشوم در “تو” …
می بینی ؟
عجب دنیای بی حساب و کتابی ست ؟

 

در بزرگراه زندگی همواره "راهت" "راحت"
نخواهد بود...
هر "چاله ای" "چاره ای به من آموخت...
"دوباره" فکر کن فرصت ها "دوبار"
تکرار نمی شوند...
برای جلوگیری از "پس رفت"
"پس باید رفت"...!!!

 

گمان می کردم که زندگی را می شناسم ،
خیالم این بود که عشق را فهمیده ام ،
امروز که تو نیستی ،
به این باور رسیده ام که گمان من از زندگی رویایی بود ،
و فهم من از عشق خیالی ،
اکنون می دانم که زندگی ،
عشق و مرگ سه جزء بودند در کنار هم ،
زندگی لیوان آبم بود ،
عشق آب زلال آن ،
و تو دستی که نگهدار آب و لیوان بود ،
لیوان شکسته من ،
آب ریخته بر زمین ،
و دستهایی که دیگر نیست ،
من زندگی ، عشق و مرگ را شناخته ام ،
امروز که دیگر نیستی . . . .!!

 

در خود می نگرم تا ببینم که خطا کجاست ...
بعد از کمی تامل و قدری سکوت پی میبرم :
آنجا که خالی از خداست، خطاست ...
به یاد می آورم

آنجا که از یاد او غافل شده ایم

به بیراهه رفته ایم ...

 

 

پی نوشت:

یک ربع قبل تماس گرفتم که با ناصر در مورد تولد هماهنگی لازم رو انجام بدم، خیلی راحت گفت با زنم میام، اول شوکه شدم گفتم شوخی میکنی گفت نه جدیم الان هم اینجاست باز باورم نشد گفتم اگر راست میگی گوشی رو بده بهش ...

خانم گوشی رو گرفت و خیلی عادی صجبت کرد سعی کردم اجازه ندم صدام بلرزه، بغض بزرگم رو قورت دادم و گفتم خوشحال میشم برای تولد پسرا کنارمون باشین، گفت چشم حتماً ...

می تونین درک کنین الان چه حالیم؟ فقط انقدر تو شرکت گریه کردم که همکارام دعوام کردن ... بهم گفتن خیلی احمقی به فکر زندگیت باش ...

از این می سوزم که سه هفته س این خانوم اونجاس من تقریباً هر روز با پسرام در ارتباط بودم ولی دریغ از اینکه بهم بگن پدرشون زن گرفته ...

یعنی موقعی که برای کلاس  تقویتی کیان و پولش از فکر و خیال شب و روز نداشتم، زمانی که برای نوروفیدبک داشتم خودم رو میکشتم که قانعش کنم اون مشغول عقد کردن و زن گرفتنش بوده ...

روح بیتا برای همیشه مرد تا فکر نکنه مرد جماعت میتونه ذره ای احساس داشته باشه ...



نوع مطلب :
برچسب ها :
پنجشنبه دوم مرداد 1393 :: نويسنده : بيتا
تو این روز اول ماه رمضونی با خوندن کامنت یک نفر غریبه خیلی دلم سوخت و شکست:

من شما رو نمی شناسم.اما وبلاگتون رو خوندم
باور نمی کنم مادر باشی یا عاطفه مادری داشته باشی
خدا چه حکمتی داره که به تو که لیاقت نگهداشتنش رو نداری میده
دلت برای چی این بچه می سوزه
اگه دلت می سوخت خودت رو به بچه ات ترجیح نمی دادی.اگه دلت می سوخت از این سر تهران تا اون سرش که چه عرض کنم از این سر کشور تا اون سرش می رفتی.. خیلی خودخواهی. یک کم به خودت بیا
اصلا شوهرت بدترین مرد تو چرا همه اش به خاطر کم کاری های اون پا پس می کشی
خدا بهت رحم کنه بیتا خانم

 

پی نوشت: نظر مجدد ایشون

بیتا خانم من نمی خواستم ناراحتت کنم
شوهرتم نیستم
من نه فقط این وبلاگ قبل وبلاگ قبلیت هم خوندم
من دلم سوخت
ناراحت شدم برای بچه ات.عذاب وجدانت رو حس می کنم.ولی باورش سخته یه مادر بچه اش رو رها کنه.اونم یه بچه پیش فعال.بچه شما در معرض افسردگی هست.اون بچه رو شما متولد کردیر.شما و پدرش
نمیفهمم چرا جدایی که راحتترین راه هست انتخاب کردیدبه خاطر بچه ها برگردید با پدرشون زندگی کنید
ببخشید اگه ناراحتتون کردم.من فقط نظرم رو گفتم،اونم درست بعداز اینکه وبلاگ
http://khattedovom.blogfa.com/
رو خوندم
گفتم خدایا چرا یه کی رو منتظر میزاری و به کسی میدی که به خاطر عذاب خودش بچه اش رو ول میکنه با یه پدری که خودشم میدونه بچه زیاد واسش مهم نیست.

***********************

بیتا خانم شما خیلی زخمی تر از اونی هستید که می نویسید
حالا هر چقدر هم بگم منظورم اینی نبود که برداشت کردید فایده ای نداره
حالا که این واکنشتون رو می بینم حس کردم چقدر عذاب کشیدید از دوری بچه ها و از تصمیمتون
نمی دونم چی بگم راستش تصمیم گرفتم دیگه مطالبتون رو نخونم.
و اگرم خوندم مثل این چند سالی که می خوندم ساکت و خاموش باشم
شما واقعیت رو کنار گذاشتید
من حرف بدی به شما نزدم که از خدای رحمان و رحیم می ترسونیدم
منم شما رو بخدا می سپارم و دعا می کنم آرامش بگیرید


شما همیشه توی زندگیتون چوب همین رو می خورید که همه آدمها موافقتون نیستن. احتمالا ادمهای زیادی هم هستند که بهتون طعنه می زنند----البته به نظر خودتون----
شوهرتون هم یکی از همونهاست که طعنه می زنه و ازارت میده. ازمن گفتن بود چون دلم سوخت واسه بچه ات والان واسه خودت
بیتا خانم ببین خودت چی می کنی که بهت طعنه می زنند. چه فکری می کنی . توی کله ات چقدر افکار خبیثانه داری که همه مردم رو خبیث می بینی

 ****************************************

دوست عزیز میای درستش کنی خرابترش میکنی، آخه من چه افکار خبیثانه ای میتونم تو سرم داشته باشم که اینجوری می نویسی؟

از حرفای من اینطور برداشت میشه که همه مردم رو خبیث می بینم؟ اتفاقاً کسانی که منو از نزدیک می شناسن همیشه بهم میگن تو زیادی به همه خوش بینی و زود بدیها رو فراموش میکنی، زیادی سازگاری و اینا اصلاً خوب نیست ...

شما خیلی راحت تو کامنت اول منو به بی لیاقتی محکوم کردی!!!!

بعدش گفتی بی عاطفه م ...

و بعد خودخواهم خوندی!!!

در آخر هم گفتی خدا بهم رحم کنه ....

فکر میکنی کی هستی که انقدر راحت حکم میدی؟ بنظرم بهتره همیشه خاموش بمونی یا اصلاً اینجا رو نخونی ...

دیگه خسته شدم حرفی ندارم بهت بزنم فقط یادت باشه همیشه قبل از نوشتن، فکر شکستن دلی که نوشته ت رو میخونه بکنی ....



نوع مطلب :
برچسب ها :
یکشنبه هشتم تیر 1393 :: نويسنده : بيتا

 

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد
که خودت انگشت به دهان می مانی ...!!
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...
گاهی ..!!

پشیمانی از کرده و ناکرده ات ...
گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری
انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که ...
گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری

و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و "فقط" نگاه کنی...
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود ....

 

دوشنبه دوم تیر ساعت 3 بعدازظهر اولین جلسه مشاوره کیان تو موسسه آتیه بود، از صبح مرخصیم رو رد کردم و به ناصر هم یادآوری کردم که سر ساعت با کیان خودش رو برسونه، اول چیزی نگفت ولی بعد با تحکم گفت لازم نکرده بیای و این حرفا، خیلی سعی کردم راضیش کنم که برم و خودم همه چیو براشون توضیح بدم که با گفتن جمله تکراریه "اگر تو مادر بودی طلاق نمی گرفتی" و "مگه تو مادری کردن هم بلدی" جیگرم رو آتیش زد، خلاصه با کلی سفارش ازش خواهش کردم هیچی رو از قلم نندازه ...

یه بار هم ساعت 4 تماس گرفتم که جواب نداد فهمیدم نمیخواد صحبت کنه، به روی خودم نیاوردم رفتم خونه باز صبر کردم تا ساعت شد نزدیک 8 شب که کیارش زنگ زد گفتم گوشی رو بده به پدرت، گوشی رو گرفت و شروع کرد با صدای بلند حرف زدن:

همش کلک پوله، 65 تومن دادم مشاوره، 85 تومن گرفتن بردنش یکساعت و نیم تست کامپیوتری گرفتن، چهارشنبه وقت دادن 160 تومن بریزم به حساب تست درسی بگیرن که حدود دو ساعته، 5 شنبه هم اولین تست نوروفیدبکه که حدود 200-300 هم اونجا باید بریزم، تازه بعدش قرارداد اصلی نوروفیدبک رو می بندن به مبلغ 3 میلیون نصفشو اول باید بدم بقیه ش طی دو چک، تازه دکتر گفت با این روش ممکنه 50 درصد قضیه حل شه ممکنه نشه، کیان خوب بشو نیست، دیگه حوصله ندارم و دوباره جمله معروفی که همیشه در مورد کیان بکار میبره "بزار بره سوپور شه" ....

بهش گفتم مگه نمیدونستی هزینه داره؟ مگه صحبت نکردیم؟ مگه نگفتم خودم هم کمک میکنم، شروع کرد داد و بیداد نه حوصله ندارم انقدر اونجا بچه مریض دیدم حالم بد شد، کارکنانش هم دیوونه بودن من اصلاً طاقتش رو ندارم، گفتم مرد حسابی اون روزی که بهت اصرار میکردم نزدیک من خونه بگیری بخاطر همین بود چرا لج کردی؟ پارسال هم میخواستی تمدید کنی بهت گفتم امسال بیا اینطرف، آخه از شرق تهران با اون شلوغی و ترافیک چی دیدی که ول کن نیستی؟ نهایت جمعه به جمعه نهار میری خونه مادرت تازه خیلی وقتا میتونی از ماشین من هم استفاده کنی، دارم می بینم انقدر اصرار میکردی نزدیک اونا باشی همیشه خدا بچه ها یا گرسنه ن یا دلشون نمیخواد اونجا برن، این بچه ها همیشه خدا تنهان حداقل اگر به من نزدیک بودین هم بیشتر میدیدمشون هم رسیدگیم بیشتر بود هم الان مشکل نداشتیم ...

گفت اگر خیلی مادری دلت میسوزه بیا خودت ببرش؟ گفتم چطوری؟ از غرب تهران مرخصی بگیرم بیام تهرانپارس، کیان رو بیارم ونک سه ساعت بشینم بعد دوباره برش گردونم تهرانپارس دوباره خودم برگردم غرب با اون ترافیک شبونه همت؟ اونم 30 جلسه با این ماشین خراب؟ خدایی انصافت کجا رفته، هر وقت ازت می پرسم وقتی به نفعته میگی بیکارم، به نفعت نیست میگی سرم شلوغه کار دارم، وقت و پول برای کلاس زبان خودت داری ولی برای کیان نداری؟ من دیگه بیتای سابق نیستم واقعاً توان بدنیم مثل سالهای قبل نیست وقتی میرسم خونه هیچ کاری ازم برنمیاد خسته شدم بریدم انقدر سخته درکش؟

دوباره شروع کرد به جیغ و داد و حرفای تکراری و مثل ظهر دوباره گفت چرا دست از سرم برنمیداری ایشالله سکته کنم بمیرم از دست تو و این بچه ها خلاص شم و بعد هم گوشی رو قطع کرد ...

مشکلات زندگی خودم یه طرف، درد این بچه و بی مسئولیتی اون یه طرف دیگه، ناسلامتی حضانتش با اونه من دیگه نباید به چیزی دخالت کنم ولی دست خودم نیست نمیتونم بیخیال باشم اگر میخواستم اهمیت ندم این بچه الان کلاس پنجم رو رد شده بود، از طرفی فکر میکنم اگر بخوایم هر سال سر مدرسه ش اینطوری به جون هم بپریم هم نمیشه بخدا کم آوردم، من زنی نیستم که بخوام بی انصافی کنم همیشه هم میگم، برای بچه هاش بنظر من پدر خوبیه همیشه هم سعی میکنم با زبون نرم و قربون صدقه رفتن مجابش کنم به همکاری ولی وقتی اینطوری شمشیرش رو از رو می بنده و دائم تلفن رو تو صورتم قطع میکنه تنها کاری که ازم برمیاد اشک ریختنه که فقط باعث میشه کمی سبک شم ....

دیروز همش تو فکر بودم دوباره دلم طاقت نیاورد شب بهش زنگ زدم گفتم بزار از یه راه دیگه وارد شم اولش سکوت کرد گوش کرد، بهش گفتم ناصر خودت میدونی من چقدر باهات راه اومدم حتی مهریه مو بخشیدم که تو تمام درآمدت صرف بچه ها بشه گفتم بهت فشار نیارم هیچی ازت نخواستم، ولی اگر واقعاً نمیخوای برای کیان کاری بکنی لطف کن هر ماه یه مقداری برای من پول بریز چون خیلی تو فشارم (البته بگما گفتن این موضوع اصلاً برای منی که همیشه انقدر مغرور بودم تو این قضیه کار ساده ای نبود فقط خواستم یه ذره قلقلکش بدم) که باز پرخاشگر شد و هر چی دلش خواست گفت ...

گفتم خدایی این همه آدم دور و بر خودم دیدم که جدا شدن هیچکدوم از مرداشون به بی معرفتی تو نبودن چون مهریه حق زنه حالا اگر کسی خانومی میکنه هیچی نمیگیره باید مرد انقدر شعور داشته باشه که مادر بچه هاش انقدر اذیت نشه ولی ظاهراً تو، توی هیچ موردی معرفت نداری و دیگه چیزی نگفتم فقط وقتی که قطع کردم طبق معمول چشمه اشکم  سرازیر شد ....

ببخشین دست خودم نیست اگر ننویسم می ترکم، این دو روز هم فقط تونستم با مامانم یه کمی حرف بزنم و اشک بریزم بلکه سبک شم وگرنه دق میکنم، اون بنده خدا هم کاری از دستش برنمیاد بیشتر از من ناراحته، خسته شدم خدایا بریدم به فریادم برس ....

اصلاً شوق و ذوقی برای بله برون امیرعلی (عید فطر) و یا تولد پسرا (6 مرداد) ندارم ....

از کامنتای پر مهرتون خیلی سپاسگزارم دوستان عزیزم، خصوصاً آرزو و مژگان عزیزم که لطف کردن و راهنمائیم کردن ...

 

در زندگی فقط یک قلب هست که برای تو می تپد که آنهم قلب خودت است...

 

ساده که باشی . . .
آدم ها خیلی زود دوستت می شوند
و تو خیلی دیر می فهمی دشمنت بودند ...

ساده که باشی . . .
آدم ها با همه کمبودهایشان به غرورت حمله می کنند
و با همه غرورشان مچاله ات می کنند ...

ساده که باشی . . .
تو همیشه رو بازی می کنی
و آدم ها همیشه بازیگران ِ پشت پرده می مانند ...

ساده که باشی . . .
اوقات بیکاری آدم ها را با سادگی ات پُر می کنند
و خود در لحظه های اندوه ، تنها می مانی ...

ساده که باشی . . .
سادگی ات را حماقت می خوانند
و کسی نمی فهمد که تو از فرط ِ " آدم بودن " ساده ای . . . !!!

 

پا به پایم که نیامدی ،
دست در دستم که نگذاشتی ،
سر به سرم ، هم نزار ،
قولش را به بیابان داده ام . . . !!!



نوع مطلب :
برچسب ها :
چهارشنبه چهارم تیر 1393 :: نويسنده : بيتا
درباره وبلاگ


بــــیـــتـــا
متولد دوم خرداد 52
کیان و کیارش
متولد 6 مرداد 82
جدا شدم
پسرا با پدرشون که اردیبهشت 93
ازدواج مجدد کرده زندگی می کنن

شاغل هستم
آرزومند عاقبت بخیری پسرام
از روزمرگی های زندگیم و دلتنگیام مینویسم
*********************
اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد
خبرم كن...
بهت قول نميدم كه...
ميخندونمت...
ولي ميتونم باهات گريه كنم
اگه يه روز خواستي دَر بري
حتماً خبرم كن...
قول نميدم كه...
ازت بخوام وايسي...
اما ميتونم باهات بيام...
اما...
اگه يه روز سراغم رو گرفتي
و خبري نشد...
سريع به ديدنم بيا...
احتمالآ بهت احتياج دارم



























www.ghasre20.blogfa.com