دلتنگی های مادرانه من و دوقلوها
دلـت کــه گــرفـتـه بـاشـــ با صدای دســتـفــروش دوره گرد هم گــریــه می کنی چه برسه به صدای بارون .

سلام
نمی دونم بار قبل با چه عنوانی برات نظر گذاشتم.  من همونم که برات اون نظر خصوصی رو گذاشتم که زندگی من 11 سال بعد توست. خیلی منتظرت بودم. راستش فکر کردم از نظرم ناراحت شدی. اما امروز که گفتی خیلی به فکرت انداخت خیلی خوشحال شدم. چون من سالهای اول با خوشبینی یا ساده لوحی منتظر آن مرد خودخواه بودم که برگرده. با اینکه می دونستم چقدر مرا اذیت کرده باز هم مثل یک معتاد که نمی تونه از اعتیادش دست برداره می خواستم سرش به سنگ بخوره و برگرده. برای همین هم به خواستگارانی که هرچند اندک بودند جواب نمی دادم. بیشتر مرد ها هم که قصد دوستی بی حساب و کتاب یا اگه کمی خدا پیغمبر سرشون می شد صیغه رو داشتند. فکر می کردند زن مطلقه مساوی زن بی صاحب که هر جور بخوان ازش بهره برداری کنن. خودت جدا شدی و می دونی که در جامعه ما زن مطلقه چه مفهومی برای مردان دارد حتی اونایی که ادعای مذهبی شون می شه. خلاصه اینکه تعداد کسانی که به ازدواج دایم با یه زن مطلقه فکر می کنن خیلی کمه. چون خواسته بودی در مورد خواستگارت نظرمون رو بگیم با اجازه به عنوان یه دوست همدرد که از بیرون به این فرد نگاه می کنم با اطلاعات کمی که خودتون اشاره کردید نظرم رو می گم:

برای افرادی مثل ما با این شرایط (مطلقه بودن) و در جامعه ما همین که فردی پیشنهاد ازدواج دایم می دهد یک امتیاز مثبت است
 اینکه می گویی به تو ابراز علا قه هم کرده خیلی خوبه احتمالا مرد گرمی باشه و به عبارت ساده پپه نباشه و بلد باشه ناز زن رو بکشه
 ما در موقعیتی نیستیم که بتوانیم انتخاب های زیادی داشته باشیم شاید به این نه بگی ولی این بهترین بوده باشه و دیگه بعدی ها یکی از یکی بدتر شوند مثال سال به سال دریغ از پارسال. مثلا موردهایی که می توانی برای خودت در نظر بگیری اینهاس (به طور فرضی):

یه مرد مجرد تقریبا همسن خودت که یا ترجیح می ده با یه دختر 25-30 ساله ازدواج کنه یا اگه واقعا تو رو بخواد ممکنه این مشکلات پیش بیاد:

1-     خانوادش با ازدواجش با تو موافق نباشن و تا آخر هم بگن که پسرشون رو گول زدی و ... که تحمل دوباره همچین وضعی برای تو که خانواده شوهرت اذیتت می کردن مشکله

2-     در زندگی با اون آدم مجرد چون اون مرد هیچ تجربه زندگی مشترکی رو نداشته ممکنه زندگی رمانتیکی در ذهن داشته باشه و با کمترین ناراحتی کردن زن (غر زدن) بگه حتما همین اخلاقا رو داشتی که طلاقت دادن و درک اینو نداره که این تو بودی که از همسرت جدا شدی نه شوهرت.

3-     احساسات مادرانه تو برای بچه هات رو درک نمی کنه و فکر می کنه داری از زندگی اون کم می ذاری و برای همین اون هم موافق دیدارهای تو و بچه هات نیست.

 یه مرد متاهل که توزن دومش بشی و دوستت داره:

اصلا فکرش هم سخته که آدم بتونه یه زندگی مخفیانه و پنهونی رو شروع و ادامه بده و همش فکر کنه که گناهکاره و مردش هم همش جای دیگه ای باشه و در مواقع لزوم که بهش احتیاج داری کنارت نباشه . اگر هم زن اولش بدونه و زندگی آشکار باشه بازم وجهه خوبی نداره از یه طرف همه برای اون زن اول دل می سوزونن که تو شوهرش رو گول زدی و خودت رو آوار زندگیش کردی و از یه طرف توی خونواده خودت مثل خاله و دایی و حتی همسر سابقت و دوستات و .. می گن چقدر بیچاره شده که رفته زن دوم شده ، اگه با اون شوهرش می ساخت به این روز نمی افتاد. حالا غیر از اون که با بدو بیراه زن اول هم باید ساخت.

 

یه مردی که شرایطش مثل خودته یعنی یا طلاق گرفته یا همسرش فوت کرده و بچه نداشته باشه که البته احتمال اینکه مردی در این سن بچه نداشته باشه خیلی کمه

یه مردی که طلاق گرفته یا همسرش فوت کرده و بچه هم داشته باشه .ممکنه بچه هاش کوچیک باشن که یه احتمال می دم که برای تو سخت باشه چون دیگه با این اعصاب کش اومده تحمل اعصاب خوردیه بچه ها خیلی سخت می شه و دیگه اینکه ممکنه مرتب یاد پسرات بیفتی که چه کارا یی می تونستی براشون در اون سن بکنی که به دلیل کار بیرون نتونستی. اگه هم نوجوون پسر باشن و از اونایی باشن که که با ازدواج پدرشون مخالفن و خونواده مادری پرشون کنن که مرتب برای همسر پدرشون دردسر درست می کنن
اما اگه نوجوون دختر باشن و عاقلانه بخوایم نگاه کنیم مثل مورد تو دخترها هم عاطفی ترن و هم اگه کسی پرشون کنه دردسرهاشون کم خطرتر از پسرهای مخالف نامادریشونه بیشتر هم سرشون به درسشون گرمه، اگه هم دخترای مهربونی باشن می تونن جای خالی دخترو براتون بگیرن چون می دونین که بالاخره دخترها دلسوزتر و باوفاتر از پسران و هم از همه مهمتر اینکه زودتر ازدواج می کنن و می رن برای خودشون و تقریبا زودتر به یه زندگی مستقل می رسی بعدهم این آقا که یه دخترش دانشجوس و یکیش هم دبیرستانی می تونین اگه بخواین دو نفری با همسرتون مسافرت برین خونه رو بدون دلهره غذا و .. بهشون بسپرین و برین
اما چند نکته رو حتما یادت باشه
 با اینکه اختلاف سنیش با شما زیاده اما ببین اگه آدم رو فرم و سالمیه و قیافش زیاد شکسته نیست، کسی که ازت شناسنامه نمی خواد که شوهرت چند سالشه هر کس پرسید مثلا بگو 50 سالشه اما حتما ببین سالم هست یا نه. از فرداش نخواد سکته کنه بری بالا سرش تو بیمارستان یا دیسک کمرش رو عمل کنه و بخوای براش لگن بذاری و ورداری یا نتونه دو قدم راه بره و بگه زانوم درد می کنه یا نمی تونم مبل و بلند کنم یا .. و دوباره بار زندگی رو دوشت بیفته

اینکه تحصیلات داره خیلی خوبه دیگه نمی گن از اون یکی جدا شد ببین چی گیرش افتاد
مهمتر از همه اینکه وضع مالیش خوب باشه. اینکه از فردا هی نگه پول ندارم تو هم دلسوز دوباره هی کار کنی تا چرخ زندگی لنگ نزنه. یادت باشه دیگه امثال ما دختر 20 ساله نیستیم که زندگی و از صفر بسازیم. مگه آدم چقدر عمر می کنه که همش نگران پول در اوردن باشه و هم اینکه تو دیگه سلامتیت رو نباید بیشتر از این با سرکار رفتن از بین ببری. مبادا مرد روی کار کردن تو و شاغل بودنت حساب کنه. دیگه باید به سلامتیت برسی. این مورد که وضع مالیش خوب باشه واقعا مهمه. اصلا اگه پولی هم توی حسابی داری نذار دقیقا بدونه چقدره حتی اگه یه روزم خواستی بهش بدی می تونی از طرف کس دیگه ای بهش قرض بدی. اصلا می تونی از اول بگی که دیگه نمی خوام برم سر کار
 اینا چیزایی بود که به ذهنم رسید اما حتما پیش مشاور هم برین چون اگه عیب اخلاقی مثل عصبی بودن، کتک زدن، شکاک بودن یا خسیس بودن یا مشکل جنسی داشتن ویا همون اختلاف فرهنگی که گفتی داشته باشه اونا با تست هایی که دارن و حرف زدن زودتر می فهمن. اگه هم زنش رو طلاق داده بیشتر دقت کن چون همه مردا وقتی زنشون طلاق می گیره می گن تقصیر زن بوده و از زنشون یه دیو می سازن وگرنه اگه مرد خوب باشه مگه زن دیوونس بیخودی طلاق بگیره.
امیدوارم زودتر به نتیجه درست برسی و درزندگی دومت خوشبخت بشی. قربانت خدانگهدار

 

دوست خوبم من نه تنها از حرفات ناراحت و دلگیر نشدم بلکه خیلی هم خوشحالم که دوستان خوبی مثل شما عزیزان دارم که براتون مهمه وقت میزارین فکر میکنین و منو راهنمایی می کنین.

راستش خیلی حرف دارم انقدر تو این چند وقت فکر کردم همه جوره استرس زیادی بهم وارد شده، فقط از خدا عاجزانه تقاضا میکنم راه راست و درست رو بهم نشون بده.

صرف نظر از اختلاف سلیقه، فرهنگی، رفتاری و خیلی مسائل دیگه که بینمون هست و تقریبا من سه بار بطور کامل به ایشون گفتم نه به درد هم نمی خوریم، دوشنبه شب خواهر و برادرم رو به شام دعوت کرد که با هم آشنا بشن (شب خوبی بود، خیلی گرم و مهمون نواز برخورد کرد، نوشین و همسرش و رضا و خانومش هر چهار نفر بودن) البته خیلی جدی شب قبلش گفت که فردا میخوام اول خودم بیام منزلتون و از پدرت خواستگاریت کنم که گفتم نمیشه.

علیرغم اینکه سر قضیه بچه دار شدن ایشون تو جلسه دوم قبول کرده بود که از این خواسته ش بگذره، نمیدونم چی شد که از وقتی سوار ماشین شدیم برای برگشت بسیار مصرانه رو این قضیه پافشاری کرد و جالبه که از من دوقلو پسر هم میخواد ... اینکه برام پرستار بگیره یا دوران بارداری منو ببره تو خونه شمالش زندگی کنیم که هوای تمیز دور و برم باشه یا وعده وعید برای تهیه همه چی برای بچه از خارج کشور و این قبیل حرفا ....

خیلی رک بهش گفتم من اصلا و ابدا قصد بچه دار شدن خصوصاً تو این سن و سال با این مشکلات جسمی رو ندارم، صادقانه رفتم جلو و به ایشون گفته بودم که یه سری مسائل و مشکلات زنونه دارم ...

استدلال ایشون اینه: مردایی که زن دوم می گیرن و اکثراً دوست ندارن زن با بچه دار شدن میخ خودشو محکم بکوبه، اشتباه میکنن و بچه خیلی باعث گرمی زندگیه، اما من گفتم که اگر اینطور بود نه شما و نه من با دو بچه جدا نمی شدیم خصوصاً شما که 18 سال هم طول کشیده زندگی مشترکتون ...

از ایشون اصرار و از من انکار که صد البته هنوز هم به جایی نرسیدیم سر این مورد ...

یکی از آشنایان مأمور تحقیق شد و قرار شد که اول با خود ایشون مستقیم صحبت کنه و از اونجائیکه یه مقداری هم آدم شناسیش خوبه و قابل اعتماده دیروز بعداز ظهر رفته بود سراغش و برام خیلی جالب بود نتیجه گیریش:

گفت میخوام رک باهات صحبت کنم این آدم از نظر ظاهر، مال و منال و وجهه اجتماعی بسیار جایگاه خوبی داره ولی شخصیت بسیار پیچیده ای هم داره ... و دیدش نسبت به موجودی به نام زن برخلاف گفته هاش کاملاً ابزاریه ..

اولاً که در ابتدای صحبت خیلی رک برگشته گفته بنظر من زنها ناقص العقلن و اصلاً نباید اجازه بدی از لحاظ مالی مستقل بشن، این حرفش خیلی به آشنای ما برخورده چون خونواده ما و من رو بطور کامل میشناسه و حداقل میدونه من چطور زنی هستم و خیلی قشنگ جوابش رو داده که مطرح کردنش از حوصله شما عزیزان خارجه...

به من گفت بیتاجان این آقا زنی رو میخواد که همه جوره به خودش وابسته باشه که یه موقع با کوچکترین مسئله ای فکر نکنه پشتوانه خاصی داره و خیلی راحت بتونه بره، حتی تو بحث مهریه هم دوباره خیلی جدی گفته مهریه یه شاخه گل چون من این خانوم رو نمی شناسم همه چی براش فراهم میکنم از بهترین چیزا حتی ماشین شاسی بلند میزارم زیر پاش ولی همه چی به نام خودم ....

اینم دومین موردی بوده که جای تعمقه و آشنای ما پرسیده یعنی چی آقا، این خانوم به پشتوانه اعتماد به شما قراره دیگه سرکار نره شما چه تضمینی به ایشون میدی؟ الان چه کسی حاضره با یه شاخه گل وارد زندگی شما بشه؟ گفته من اعتبار دارم قول میدم که ایشون بیاد زندگی کنه از هیچی براش کم نمیزارم خلاصه حرفایی زده که چندان نتونسته رضایت آشنای ما رو جلب کنه ...

در مورد بچه هم باز مصرانه به ایشون گفته برای من خیلی مهمه و ایشون باید به این خواسته من احترام بزاره چون من میخوام حتما از این خانوم بچه داشته باشم که اینجاش طرف ما کلی خندیده که چرا انقدر اصرار داری؟ گفته می ترسم تقی به توقی بخوره بزاره بره یعنی فکر میکنم تا حد زیادی اصلا نمیشه بصورت منطقی وارد بحث با این آدم شد ظاهرا مرغش یه پا داره ...

البته صحبتشون دوساعتی طول کشیده ولی از نظر آشنای ما خیلی جای فکر و صحبت دوباره داره و حتی به من پیشنهاد کرد به سرعت جواب رد ندم و اجازه بدم ایشون باز هم بره سر وقت این آقا ....

گفته حتی حاضرم یه پروسه دو ساله وقت بزارم برای این خانوم تا منو بشناسه چه رسمی بصورت عقد موقت و چه غیر رسمی هر مدلی که خود این خانوم بخوان ....

که ایشون چون اخلاق منو میشناسه گفته نه اصلا بحث عقد موقت رو نه ایشون و نه خونواده شون راضی نیستن ....

از یه چیزی که خیلی ناراحت شدم این بود که برگشته گفته من دیشب حدود 500 هزار تومن هزینه کردم اگه تو این قضیه جدی نبودم یا مردی بودم که هرز می پریدم خیلی راحت با این پول به خیلی خواسته هام می رسیدم ...

نکته دیگه اینه که اصلاً نتونسته دلیل قانع کننده ای برای طلاقش عنوان کنه اگر زن آدم سرد باشه 18 سال اون زندگی باید طول بکشه؟ خوب زودتر جدا میشدی ....

گفته حتی من به ایشون گفتم میتونه پسراش رو بیاره برای همیشه با ما زندگی کنن و کاری میکنم که از همه لحاظ تو رفاه باشن در عوض اگر شرایطی پیش اومد که دخترای خودم هم خواستن پیش ما باشن ایشون هم قبول کنه که خوب من با این مورد گرچه خیلی موافق نیستم ولی اگر چاره ای نباشه در شرایط خاص هر دوطرف باید بپذیرن چون نمیشه از مسئولیت پذیری در قبال بچه ها شونه خالی کرد، اونا بچه های ما هستن و ما در قبالشون تا آخر عمرشون مسئولیم ...

خلاصه اینکه ایشون خیلی اعتماد بنفس بالایی داره و بقول آشنای ما چون وضع مالیش خوبه تمام کمبود محبت های زندگی مشترکش رو میخواد از این طریق جبران کنه، یعنی من پول دارم تو رو توی رفاه می چرخونم تو فقط به من عشق بورز و هر شب  عشق و حال و .... (اکیداً رو این قضیه تاکید کرده) ولی حاضر نیستم مهریه درست و حسابی کنم و اگه چیزی هم می خرم به نامش نمی کنم و غیره ...

واقعیتش من تو این 5 سال موردای زیادی برای ازدواج دور و برم بوده و تنها علت اینکه این مورد رو توی وبلاگ عنوان کردم بخاطر اینه که احساس کردم شاید بخاطر شرایط سنیش، طلاقش، بچه دار بودنش، وضعیت مالیش و تحصیلاتش بیشتر از بقیه با من همخونی داشته باشه و آرامش بیشتری در کنارش داشته باشم که فکر میکنم اشتباه کردم و برام مهم بود که بدونم دوستانی که 9 ساله از طریق وبلاگهای مختلف خواننده زندگینامه من هستن نظرشون چیه؟ ...

همینجا از همتون بخاطر همفکری ها و شماره های مشاورینی که در اختیارم گذاشتین بی نهایت سپاسگزارم، ظاهرا این پروسه سر دراز داره امیدوارم خسته تون نکرده باشم ....

 



نوع مطلب :
برچسب ها :
چهارشنبه هشتم بهمن 1393 :: نويسنده : بيتا

سلام به روی ماه همتون

دی ماه رو دوست دارم بخاطر خیلی اتفاقای خوبی که توش میفته از جمله 4 دی میلاد حضرت مسیح (ع) و 11 دی آغاز سال نوی میلادی و 7 دی تولد تک خواهرم و همینطور تولد خیلی از فامیل پدری عزیزم ...

خواهری گلم  باز هم تولدت مبارک امیدوارم سالهای سال در کنار محمود و هستی عزیزم شاد و عاشق و سلامت زندگی کنین ....

خیلی وقته نیومدم کم کاری منو ببخشین خیلی درگیری ذهنی داشتم تو این دو ماهه، با دو مورد ازدواج بشدت سر و کله می زدم که آخرشم مثل همیشه کشیدم کنار ...

پسرا تعطیلات اربعین دو روزی پیشم بودن بماند که چه ها کشیدم با دیدن اون لباسای مندرس و سوئیشرت های گوله گوله شده و لباس گرمی که همراهشون نبود ...

واقعاً من بچه ها مو اینطوری می گردوندم؟ این بود تمام دلسوزی تو بعنوان یه پدر؟ اینطوری حضانت از من گرفتی که بچه هامو مثل گداها بگردونی؟ بخدا بازم خیلی بچه های خوب و قانعین ...

از مناعت طبعشون خصوصاً کیارش لذت می برم که تو بوستان هرکاری کردم چیزی براش بخرم اجازه نمیداد و میگفت من دارم مامان برای کیان بخر ...

پسرام بزرگ شدن دارن مرد میشن از دیدنشون غرق لذت میشم ولی چه فایده اونطوری که دلم میخواد نتونستم پیششون باشم و بهشون برسم ...

این بار موقع رفتن چشمای جفتشون سرخ سرخ بود و بشدت جلوی خودشون رو گرفته بودن، خدایا کی این وضعیت تموم میشه؟

عاقبت بخیرشون کن، آمین ...

مثل همیشه نظرات خصوصی مثبت و منفی زیادی تو این دوماه داشتم که یکیش وصف حال منه، اینجا براتون میزارم و دوست دارم نظرتون رو در این مورد بدونم:

سلام
اتفاقی به وبلاگت برخوردم و میخکوب شدم. انگار زندگی من رو یه نفر دیگه نوشته باشه اما باز نه به سختی زندگی تو با بچه های دو قلو و کار مداوم. فکر می کنم اشتباه من و تو این بود که با کار کردن بیرون از خونه مرد را به درآمدمون وابسته کردیم و بی مسئولیت بار اومدن. دوستانی دارم که کار نمی کنند هم به زندگی و بچه هاشون میرسن. هم سلامت و پوستشون عالیه. هم مدام به باشگاه و کلاسای مختلف میرن. هم اینکه بیشتر به درد پدر مادر و فامیلای خودشون و شوهرشون میرسن و درنظر دیگران آدمای خیرترین. فامیل و مدام دعوت می گیرن مهمونی میدن و ... شوهرشون هم باید براشون پول تهیه کنه تازه عزیزتر هم هستن اگه کسی یا شوهرشون هم یه روزی بگه چرا غذا آماده نیس دوقورت و نیمشون باقیه که با این کار خونه و بچه ها مگه وقت کردم یه بارش خودت بیا غذا آماده کن. خلاصه اینکه تقصیر خودمونه که تو خونه نموندیم و خودمون رو به بی خیالی نزدیم.

اما من بعد از جدایی یه اشتباه دیگه کردم و اون اینکه ازدواج نکردم . الان 11ساله و دیگه نه قیافه ای برام مونده نه خواستگار درستی دارم. تنها موندم خواهر و برادرم هم سرشون به زندگی خودشون گرمه. به من هم به چشم یه آدم بیکار نگاه می کنن که تا یه کاری گفتن باید براشون انجام بدم. اگه بگم حالم خوب نیس یا وقت ندارم کلی بشون برمیخوره که چیکار داری نه زندگی نه بچه ای . اما دندون دردی که دارم و بخاطر پول نمی تونم برم دکتر رو نمیبینن. اگه یه شب تو خیابون ماشین خراب شه هیچکس نیست بش بگی و ....خیلی چیزای دیگه. ازمن میشنوی با یه مرد که دستش به دهنش میرسه ازدواج کن و دیگه نرو سرکار .خودتو بازخرید کن و به سلامتی و مسافرت و کلاس رفتنت برس . تا زوده. دیگم نذار بابای بچه ها ازت بیگاری بکشه و فقط پولت رو بخواد. بهترین کار دنیا رو کردی که بچه هارو دادی به اون.

اما اگه من بودم می رفتم جهیزیه ام را با حکم دادگاه پس می گرفتم . اون زنی که اون گرفته و ماشین برای شوهرت گرفته داره که برا خودش وسیله خونه بگیره. مگه تو تعهد دادی که زندگی اون مرد و با زن جدیدشم تامین کنی یا اون زن خونش رنگین تره. ناصر هم نداره بره کار کنه برای پسرات هم وظیفشه. 

خلاصه اینکه ازت خیلی سوء استفاده شده باید دیگه به فکر خودت باشی.پسرا هم 6-7سال دیگه سرشون به یه دختر گرم میشه و مامان و بابا از یادشون میره. زندگی من 11 سال بعد از توست. منم تنها و مریض . اگه یه روز سرما بخورم کسی نسیت بیاد بگه چته، پاشو برو دکتر یا دعوام کنه این برات بده. یا بگه بیا این قرص و بخور یه کم بخواب خوب میشی.حتی وقتی گریه کنم بگه طوری نیست درست میشه بسه دیگه.

امیدوارم به همین زودی خبر ازدواجت رو تو وبلاگت بزنی تا اون شوهر سابقت از حسودی بمیره وقتی میبینه که تو چه زندگی خوبی داری و دیگه اصلا محلش نذار. بذار با همون زن تحفش بمونه و همون بلای که به سر تو اورد به سر اون زنه هم بیاد. شاید ما مثل جنینی که به این دنیا می یاد و گریه می کنه دوس نداشته باشیم شرایطمون عوض بشه اما شاید خدا در یه دنیای بزرگتر و قشنگتر رو به رومون باز کنه . پس تو رو خدا اشتباه منو نکن تو گذشته نمون من دیگه اصلا خواستگار ندارم.دیگه فرصت شروع یه زندگی دیگه از دستم رفت باید با همین تنهایی زندگی کنم تا بمیرم اما تونه هنوز فرصت داری. تلاشت رو بکن و اشتباه گذشتت رو ادامه نده. تو رو خدا حرفم رو گوش کن

از صمیم قلب دوست دارم که خوشبخت باشی و تنها نباشی چون حال تو رو کسی که به این مشکل دچار نشده حتی خواهر آدم نمی فهمه. من اینو با تمام وجود حس کردم.

قربانت خدانگهدار

دوست عزیزم ازت ممنونم که وقت گذاشتی و انقدر مفصل برام نوشتی باید بگم که بشدت منو بفکر بردی ...

واقعیت اینه که من هم دلم میخواد زندگیم سر و سامونی بگیره و به آرامش برسم ولی متاسفانه هم بسیار سختگیر شدم و هم اینکه اون مرد مورد نظر هنوز پیدا نشده ...

تمام مواردیکه ذکر کردی با تمام وجودم لمس کردم و چشیدم، تنهایی، درد و بیماری و اینکه کسی نبوده نصف شب یه لیوان آب دستت بده وقتی از شدت مسمومیت رو به مرگ بودی، ماشین خرابی که چند ماهه رو دستت مونده و کسی فرصت نمیکنه بهش برسه و خیلی چیزای دیگه، درست میگی، حتی عزیزای آدم هم سرگرم زندگی خودشونن و نهایتش هر چقدر ناله کنی اونا رو بیشتر از خودت می رونی، مدتهاست یاد گرفتم حتی به عزیزانم چیزی از مشکلاتم نگم و ریز و درشت، خودم باهاشون سر و کله می زنم چون نهایتش میشنوم که خودت خواستی جدا شی، این عین واقعیته ....

در حال حاضر کیسی که دارم روش فکر میکنم یه آقای 55 ساله جنوبی هست که اختلاف فرهنگمون زیاده و من نمیدونم واقعاً به تفاهم خواهیم رسید یا نه ...

فقط از این متعجبم که ایشون خیلی سریع اعتراف کرد که عاشق شده و این مسئله منو یاد حرفای ناصر قبل از ازدواج میندازه و می ترسونه ...

شاید این اختلاف سن 14 ساله در حال حاضر خیلی از نظر دیگران مهم نباشه ولی برای منی که هنوز حس میکنم خیلی جوونم به چشم میاد، واقعاً نمیدونم چکار باید بکنم، راستش دلم برای خودم می سوزه فکر میکنم این اختلاف سن اجحاف زیادیه در حق من ...

شرایط ایشون هم داشتن دو دختر 20 و 17 ساله س که یکیشون دانشجوی دندانپزشکیه و با مادرشون زندگی میکنن و از لحاظ وضع مالی و شرایط تحصیلی هم بسیار خوبه، اما چیزی که برای من مهمه اینه که آیا در کنار ایشون می تونم به آرامش برسم؟

اگر مشاور خوبی در این زمینه میشناسین که میتونه کمک حالم باشه خوشحال میشم که بهم معرفی کنین بلکه بتونم با خود همون آقا بهش مراجعه کنم و نتیجه بگیرم ...

خدایا خودت راه درست رو نشونم بده ...

با خودتان خوب تا کنید
با خودتان که خوب تا نکنید
روزگار شما را تا میکند
می‌کند توی پاکت و می‌اندازد توی صندوق پستی ؛
به یک مقصد نامعلوم
خودت به جان خودت بیفت
خودت خودت را بساز
خودت مواظب خودت باش
وگرنه دیگران به تو هر شکلی
که دلشان بخواهد می‌دهند.



نوع مطلب :
برچسب ها :
دوشنبه بیست و دوم دی 1393 :: نويسنده : بيتا

سلامی گرم خدمت همه شما خوبانم

راستش حرف تازه ای برای گفتن ندارم چون با نوشتن اینجا فقط باعث ناراحت کردن شما عزیزانم میشم ...

با چهل تا از دوستان خوبم ختم 40 روزه زیارت عاشورا داریم برای اثربخشی و انتقال انرژی مثبت جهت شفای بیماران خودمون و دوستانمون و حاجات قلبی عزیزانمون، به یاد تک تکتون بودم ...

شب تاسوعا مراسم آش شله قلمکار یکی از دوستانمون بود و همراه خواهری از نیمه شب تا دوازده ظهر روز عاشورا اونجا بودیم و حسابی فیض بردم از حضور در اون مجلس ...

مراسم سوم و هفتم امام هم با شکوه هرچه تمامتر منزل دوتا از دوستان برگزار شد و از خدا خواستم هرچی که صلاحمه برام رقم بزنه ...

می تونم به جرئت بگم این محرم با تمام محرم های سالهای قبل فرق میکرد و خیلی احساس سبکی میکنم چون مسائلی برام اتفاق افتاد که خیلی چیزا رو برام روشن کرد ...

تبلت پسرا رو بخاطر تداخل با مدرسه ندادم ببرن از ده مهر تا الان انقدر غرغر شنیدم که حد نداره چون میدونم اینطوری به درسشون لطمه میخوره ...

بعد از جریان تولد و مسائل پیش اومده که در پست قبل بهش اشاره کردم پدرشون دیگه اجازه هیچ ارتباطی بهم نمیده و متاسفانه بطور کامل از روند درمان کیان بی خبرم، فقط انقدر میدونم که دیگه بهش دارو نمیدن، درس نمیخونه، تمام نمراتش افتضاحه و واقعاً نمیدونم چکار میشه کرد ...

فقط تونستم از طریق معلم کلاس پنجمش شماره معلم کلاس ششمش رو پیدا کنم و تلفنی باهاش در ارتباط باشم، که البته در نوع خودش مکالمه جالبی بود ...

ایشون بعد از سلام و علیک به من گفت شما مادر قبلیش هستین؟ خنده م گرفت، گفتم من مادر واقعی کیان هستم (ای خدا هیچوقت این روزا رو برای زندگیم نمی دیدم و فکرشم نمی کردم یه روزی بچه های من بچه های طلاق بشن)...

خلاصه بعد از کلی عذرخواهی گفت که نامادریشون چند باری به مدرسه سر زده و بنظر خانم معقولی میاد که خوب جای شکر داره ولی گفت که دارو نمیخوره و پرخاشگره البته تو این یکهفته اخیر اعتماد بنفسش خیلی خوب شده و کیانی که حاضر نبود خودکار دستش بگیره و تو امتحان شرکت کنه الان خودش برای امتحان مشتاقه و صد البته که تماس ها و اس ام اس های بی جواب من به ناصر ظاهراً تاثیر گذاشته روشون، چونکه بلافاصله زنگ زده خونه و کیارش رو توبیخ کرده که چرا تلفن معلم کیان رو به مادرت دادی، کیارش هم گفته من ندادم مامان خودش گرفته، شاید فکر نمیکرد که من از راه دور هم بتونم در جریان درس و زندگی بچه هام باشم یا فکر میکنه چون امر کردن نبینمشون کلاً بی خیال پسرام میشم، واقعاً که ...

برام تعریف کرد که کیان تو مدرسه جلوی اونا نامادریش رو مامان خطاب میکنه و بهش مثلا گفته خانوم ببینین مامانم برام چه خوراکیایی گذاشته یا مامان و بابام دیشب باهام درس کار کردن، نمیتونم حس اون لحظه رو براتون توصیف کنم و بهتره اصلاً چیزی نگم ولی انقدر خوشحال شدم از اینکه به هر حال تایمی میزاره برای رسیدگی به کیان که علیرغم توهینش تو اس ام اس ها زنگ زدم خونه شون و باهاش صحبت کردم و ازش تشکر کردم...

کاملاً مشخص بود که شوکه شده و ازش پرسیدم شماره موبایل منو دارین؟ گفت بله، گفتم خواهش میکنم هر مشکلی حرفی مسئله ای درخصوص پسرا پیش اومد حتماً باهام تماس بگیرین که قبول کرد ...

کسی که شاید دو هفته قبل زنگ زدم و با شنیدن صدای من تلفن رو قطع کرد الان اگر خونه باشه باهام حرف میزنه و پسرا رو پای تلفن صدا میکنه و من همه اینا رو مدیون دل بی کینه و صاف خودم هستم که نمیتونم هیچ بدیی رو تو دلم نگهدارم و همیشه انقدر گذشتم زیاد بوده که در برابر همه کوتاه اومدم ....

البته ناگفته نمونه که گوشه کنایه ش رو بهم زد که شما بالا سرشون نبودی و اینا خیلی آزاد بار اومدن و از این حرفا (دیگه نشد بگم من سر همین مسائل با پدرشون مشکل داشتم کسی حرفمو گوش نمیکرد، دائم سر کوچه رفتنشون با هم بحث و جدل داشتیم حتی یه مدت درو روشون قفل میکردم تا میرسم خونه تو کوچه و پارک ول نباشن ولی چه کنم که از شهریور 91 که از پیشم رفتن کلاً همه چی از دستم در رفت) و من باز هم خودم رو به نشنیدن زدم و اصلاً نتونستم بگم شما که خودت مادر دوتا دختر بزرگی چطوری تو شهرستان ولشون کردی اومدی تهران حالا منو نصیحت میکنی ...

من راضیم به رضای خدا و خوشحالی پسرام اگر اینطوری راحتن ولی نمی تونم برای آینده شون خصوصاً کیان که بخاطر مسائل مالی دوباره از کلاس شنا محرومش کرده و پیگیر مداوای داروییش نیست، نگران نباشم ...

در حال حاضر فقط کیارشه که کلاس زبان و فوتبالش رو مرتب پیگیری میکنه و من همچنان تشویقش میکنم که اجازه نده این دو مورد رو درس اصلیش تاثیر بزاره ...

خدایا به حق این ماه عزیز ...

همه جوونامونو عاقبت بخیر کن، هوای پسرای منو خصوصاً کیان رو خیلی داشته باش ...

همه مریضامون رو شفا بده خصوصاً چند مریض خاصی که دور و برمه و همه التماس دعا دارن ...

آمین یا رب العالمین ...

 

 

این که کسی قصد دلگرم کردن آدمی را داشته باشد اصلا چیز کمی نیست


خصوصا اگر آدمی باشد که به طور معجزه آسایی هنوز دوستت دارد …

 

 

 

روحـــم مـی خواهد بــرود یک گوشــه بنشــیند…
پشتـــش را بکنـــد به دنیــــا ؛
پاهایش را بغــــل کنـــد و بلنـــد بلنـــد بگوید :
من دیگر بـــــازی نمـــی کنـــم
خستــــــــــــــــــه ام….

 



نوع مطلب :
برچسب ها :
دوشنبه بیست و ششم آبان 1393 :: نويسنده : بيتا

سلام دوستان عزیزم

نقل شده بود اگر از روز اول ذیقعده یه دعای خاصی رو تا چهل روز که می­رسه به روز عرفه با نیت خالص بخونین حتماً حاجت می­گیرین و برای من واقعاً این اتفاق افتاد، از جاییکه اصلاً به ذهنم خطور نمی­کرد همه چی دست به دست هم داد تا بتونم یه مهمونی خیلی خوب برگزار کنم، خدایا ازت سپاسگزارم  ...

بله درست حدس زدین، بالاخره با دوماه تأخیر، تولد پسرا روز دهم مهر در فرحزاد اجرا شد ...

هفته قبل علیرغم هماهنگی قبلی با پدرشون، من سه روز کامل از پسرا بی­خبر بودم. اون هم به هیچ پیامک و تلفنم جواب نمی­داد که حداقل منو از نگرانی دربیاره ...

جوریکه مجبور شدم شماره خونه پدرش رو از 118 بگیرم و علیرغم میل باطنیم از سرایدار بخوام که نقش دایی بچه ها رو بازی کنه و یه تماس بگیره ببینم چرا خبری ازشون نیست، مادرش جواب داد و صد البته مثل همیشه عین یخچال خیلی تند و طوطی وار گفت پدرشون ماموریته و تلفن خونه شون هم خرابه ....

باز کمی خیالم راحت شد تا اینکه 5شنبه ساعت 9 صبح به تلفنم جواب داد و گفت هیچ پیامکی ازم نگرفته، واقعاً دوست نداشتم باهاش بحث کنم دیگه خسته شدم خدا وکیلی، بهش گفتم تا ظهر پسرا رو با آژانس بفرسته که گفت نمیخوام شب پیشت بمونن، گفتم شرمنده روزی که رفتیم جدا بشیم اونجا قید کردیم با توافق و هیچ محدودیتی برای هم قائل نشدیم، خواهش کردی کمتر ببینمشون که تو روحیه شون تاثیر بد نزاره گفتم چشم، زن گرفتی فکر کردی منو کمتر ببینن برات بهتره باز اعتراضی نکردم، ولی اجازه نمیدم برنامه هامو بهم بریزی، درسته برای همین تولد، کیارش مجبور شد از یه کلاس زبانش بمونه و حتی راضی نشد از فوتبال روز شنبه ش بگذره که بتونن تا یکشنبه پیش من بمونن ولی من از حق مادر بودنم و صد البته راحتی و خواست پسرام نمی­گذرم ...

کیک رو به لادن سعادت آباد سفارش دادم و زحمت آوردنش افتاد گردن خواهری، روز چهارشنبه هم بقیه خریدامو انجام دادم و حتی برای اینکه بهداشتی باشه سالاد رو هم خودم تو خونه آماده و بسته بندی کردم، برای دسر هم یه ژله چهار رنگ همراه با میوه درست کردم که متاسفانه اصلا یادم رفت یه عکس درست و حسابی از سفره بگیرم ...

5شنبه رو مرخصی گرفتم و از صبح مشغول آماده کردن غذای دلخواه و سالاد مورد علاقه پسرا شدم، نزدیک ظهر به من رسیدن، دیگه خودتون میدونین بعد از 5 ماه و خرده ای دوری چه حالی داشتم اشکم بند نمیومد و سردرد بدی گرفتم که مجبور شدم علیرغم میلم ژلوفن مصرف کنم ...

راس ساعت 5 و ربع هم به سمت فرحزاد حرکت کردیم که قبل از اومدن مهمونا همه چی رو فراهم کنیم و با کمک پسرا تنقلات و میوه و بقیه چیزا رو آماده کردیم و شروع کردیم به انداختن عکس تا مهمونا برسن ...

از اونجائیکه خواهر بزرگ هستم و باید امیرعلی و خانومش رو هم پاگشا می­کردم تصمیم گرفتم کمی مفصل­تر این برنامه رو برگزار کنم، شکر خدا همه خوششون اومد و بهشون خوش گذشت ...

هدایای پسرا بیشتر بصورت نقدی بود که مطابق همیشه به حساب شخصی­شون که دائی رضا براشون باز کرده واریز شد، سمیه و امیر علی عزیزم یه شلوارک جین و بلوز و یک بازی فکری برای هرکدومشون گرفته بودن، هدیه خودم هم که بسیار سورپرایزشون کرد تبلت بود ...

از مامان و بابا، نوشین، رضا، امیرعلی و همینطور مامان بزرگ عزیزم که علیرغم نیومدنش مثل هر سال هدیه فرستاده بود بینهایت متشکرم که منو تو این مهمونی تنها نزاشتن و باز مثل همیشه دل پسرای منو با حضورشون شاد کردن، امیدوارم شاد و سلامت باشین و همیشه تو شادی­هاتون شرکت کنم ....

و این هم گزارش تصویری ماجرا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تولد پسرا خونه پدربزرگشون که پدرشون برام ایمیل کرده

 

 

 


روز جمعه عصر پسرا با آژانس برگشتن و رسیدنشون رو خبر ندادن، برای اینکه مزاحمتی ایجاد نکنم تماسی نگرفتم ...

شنبه عصر سونوی تیروئید داشتم موعد چکاپ شش ماهه م بود، دکتر گفت تو این اواخر شوک عصبی، استرس، مرگ عزیزان یا چیزی از این قبیل نداشتی؟ خنده م گرفت گفتم چطور؟ گفت دو نقطه تو گره سمت چپ و یک نقطه تو گره سمت راستت خونریزی داره، استرس و ناراحتی بشدت برات سمه اگر میخوای ادامه بدی و خودتو بکشی حرفی نیست، چیزی نگفتم، به ماشین که رسیدم زدم زیر گریه، فکر کنم یه نیمساعتی اشک می ریختم و تو وایبر خانوادگیمون با امیرعلی حرف می زدم، خیلی بهم ریخته بودم ...

حدود نه شب کیارش تماس گرفت احساس کردم سرحال نیست گفت رفتن پیاده روی گله کردم چرا تماس نگرفتی؟ گفت خاله نزاشته گفته چرا شما رسیدین زنگ نزدین خبر بدین، الانم شما حق ندارین زنگ بزنین، از این همه وقاحت خیلی دلم گرفت (داره نامادری بودنش رو نشون میده) چون تا رسیدن ناصر خودش زنگ زد و من بهش گفتم که میخواستم خبر بدم بهت. گفتم اشکال نداره پسرم از پدرت می پرسم چرا اجازه نداده گفت بابا هم بود ولی هیچی نگفت ...

القصه برای ناصر اس دادم و حتی بهش گفتم بخاطر استرسی که از بهمن ماه گذشته همینطور مدام از طرف تو داره به من وارد میشه الان وضعیت حال من اینه بعدش با نوشین تلفنی حرف زدم و ناگهان یک پیامک با این مضمون به دستم رسید:

سلام خانوم لطفا مزاحم زندگی ما نشید هر چی بوده بین شما و همسرم تموم شده پس واقعیت رو بپذیرید که شما صرفا فقط لفظ مادر رو یدک می کشید نه بیشتر، پس لطفا به لحاظ عاطفی به بچه ها آسیب نزنید و اجازه بدید آرامش داشته باشنن اگه نگرانشون هستید. خواهشا نه زنگ بزنید و نه به همسرم پیام بدید. با بچه ها خواستید صحبت کنید به خونه زنگ بزنید متشکرم ......

این دقیقاً نگارش همسر ایشون هست با موبایل اون آدم به من، کسی که من هیچوقت به خودم اجازه نمی دادم موبایلشو چک کنم براحتی اجازه میده زنش به من توهین کنه، البته تو چند پیامک جواب کوبنده ای بهش دادم که اگر شما ارتباط پسرامو با من قطع نکنین یا من مادر بی خبر نمونم ازشون تا جائیکه امکان داشته باشه با اون تماسی ندارم ولی بخاطر پسرا ما نمی تونیم هیچ تماسی با هم نداشته باشیم خصوصاً بخاطر شرایط حاد کیان، ضمناً اون شوهر تحفه تون مال شما چون اگر کنارش آرامش داشتم هرگز ازش جدا نمی شدم و یه سری مطالب دیگه که حتی فکر کردن بهش هم اعصابمو بهم می ریزه، من فقط موندم که چطوری ایشون فکر میکنه آرامش پسرامو می گیرم ازشون، درحالیکه تو این دو روز مدام تو گوششون زمزمه کردم احترام هر دو رو داشته باشن و به حرفاشون گوش بدن!!! ...

ایشون مجدداً یه پیامک دیگه بهم زد به این مضمون:

رک حرف زدن بی ادبی نیست خانوم محترم، تنها خوشبختی من داشتن فرزندانی خوب با تربیت صحیح هست. اما شما با اینکه بودید ولی اهمیت ندادید و در هنگام نیاز رهاشون کردید و واقعاً متاسفم که قدر زندگیتون رو ندونستید و محبت واستون جایی نداشت و نداره، امیدوارم شاد باشید ....

خدایی من نمیدونم ول کردن دوتا دختر 17-18 ساله تو شهرستان مشکلی نداره، اونا نیاز ندارن تو این سن و سال به مادر؟ ولی برای من ایراد بزرگیه؟؟!!! کسی که خودش چنین شرایطی داره چطوری روش میشه اینطوری برای من بنویسه؟؟

روز یکشنبه عید قربان که با فامیل پدری دور هم بودیم، رضا داداشم برای اولین بار مداخله کرد و چنان پیامکی به موبایل ناصر زد که ببخشین اینطوری می نویسم هر دو خفه خون گرفتن و فعلاً ازشون خبری نیست ....

جرم من اینه که برای پسرا تولدی گرفتم که رفتن حسابی تعریف کردن و حس حسادت این خانوم رو بشدت و همه جوره تحریک کردن، حالا بماند که کیان ظهر جمعه به من گفت اون خانم بهش گفته ما هنوز ازدواج نکردیم و فقط صیغه محرمیت خوندیم، من نمی فهمم یه مرد چطوری زن صیغه ایشو میاره تو خونه و به جمع فامیل معرفی میکنه یا اینکه چطوری خیلی راحت اون زن یه ام وی ام صفر بنام خودش میخره میندازه زیر پای اون، یا خیلی چیزای دیگه (ناصره دیگه همیشه به من میگفت این بار اگر بخوام ازدواج کنم یه زن پولدار می گیرم که راحت باشم) ...

کیان من بچه بسیار باهوشیه حتی متوجه روابط نزدیکشون هم هست و چیزایی برای من تعریف کرد که بشدت ناراحت شدم ولی چکنم که کاری جز خودخوری ازم ساخته نیست و جالبه که دکتر میگه استرس نداشته باش ...

خیلی حرفا تو دلم تلنباره که نه میتونم بگم و نه کسی میتونه عمقش رو درک کنه، خیلیا میگن اینجا ننویس ولی من یه دلیل محکم دارم برای نگارش این مطالب، اونم اینه که این وبلاگ (از بهمن 84 تاکنون) سند محکمیه برای پسرای من تا وقتی بزرگ شدن تا یه حدی احساس مادرشون رو درک کنن از همه چیزهایی که بین من و پدرشون گذشته ...

مدتیه به محض اینکه کوچکترین ناراحتی پیدا میکنم یه بغض گنده تو گلوم گیر میکنه و راه نفسم رو می بنده، برای آرامشم دعا کنین البته اگر بزارن به آرامش برسم ...

 

 

دیدی همه عکسایی که از یه جاده
میکشن آخرش باریک و باریکتر میشه؟
واسه اینه که اون آخرا رو باید تنها بری
تنهای تنها.....

 

 

چقدر خوبه وقتی دلتنگ باشی ،
وقتی آدما حرفتو نمیفهمن ؛
خــــــــــدا هست که باهاش حرف بزنی . . .
مهم نیست که جوابتو بده یا نه ؛
مهم اینه که پشتت بهش گرمه که مسخرت نمیکنه ،
درکت میکنه و دوست داره . . .

 



نوع مطلب :
برچسب ها :
سه شنبه پانزدهم مهر 1393 :: نويسنده : بيتا

شما که مادرین ...

شما که دل نگرانی مادرانه رو درک میکنین ...

شاید بفهمین چندین و چند روز بیخبری از بچه هایی که روزی دوبار صداشون رو می شنیدین یعنی چی؟

این منم ...

زنی تنها و خسته از بازی تلخ روزگار که حالا با حضور زنی به اسم نامادری در زندگی پسرام، حتی از شنیدن صداشون محروم شدم ...

چرا؟

چون وقتی پدرشون میره مأموریت بخاطر اینکه اون خانوم ناراحت نشه بهم زنگ هم نمی زنن ...

چقدر زنگ زدم چقدر بهش اس ام اس دادم که بچه  ها کجان جواب نمیدن، آخر سر دیشب کیارش جواب داد موبایل پدرش رو که شمالیم داریم بر میگردیم به همین سادگی با یه لحن خیلی خونسرد ...

گاهی فکر میکنم اینا پسرای من هستن؟ کیان که تا نخوامش پای تلفن اصلاً انگار نه انگار که مادری داره، کیارش هم خیلی خیلی سرد شده ...

خدا رو شکر از نامادریشون راضین یعنی طبق گفته خودشون اذیتشون نمیکنه ولی واقعاً وفای بچه اینه؟

هر دفعه خواستم جور کنم یکی دو روز بیان پیش من کیارش اعتراض کرد که حتی جمعه ها هم مسابقه فوتبال داره و نمیتونه بیاد ...

تا بهش گفتم کیارش توی مهرماه یه روز میریم خونه مادرجون تولدتون رو جشن بگیریم کلی ذوق کرد و منم از ذوق اون خوشحال ولی ...

توی هفته قبل باز هم کارم به بیمارستان مدرس و تزریق آرامبخش کشید، میدونم دعوام می کنین ولی چه کنم هر چقدر هم ماسک خونسردی به صورتم بزنم و سعی کنم ذهن و دلم درگیرشون نباشه مدام تو فکرم ...

خدایا شکرت که پسرا راضین گرچه اگر راضی بودن دو هفته قبل هر دوشون خیلی راحت نمی گفتن مامان دوست داریم با تو زندگی کنیم، ولی چه کنم که شرایطش نیست ...

خدایا صدام رو بشنو، شرایطی فراهم کن که بتونم خودم بالا سر پسرام باشم ...

آمین

 

جوانی ام را در کشتی کاغذی
به ناخدایی سپردم
که هیچگاه به دریا نرفته بود .. !!!

 

دیگر حتی
توان به یاد آوردنت را نیز ندارم ...
چه بیرحم است روزگاری که
خواسته یا ناخواسته
تو را آورد و تو را برد ...
تا اینک من بمانم
و اغمای خاطراتت ...

 

در طول زندگیم خیلی پیش بینی های اشتباه کردم
اما احمقانه ترینش این بود که

خیال می کردم روزی متوجه میشوی
که چقدر در حقم بدی کرده ای .....

 

پرنده های قفسی عادت دارن به بی کسی
عمرشونو بی هم نفس کز میکنن کنج قفس
نمیدونن سفر چیه ، عاشق در به در کیه
هر کی بریزه شادونه فکر میکنن خداشونه
قفس به این بزرگی کاشکی پرنده بودم
مهم نبود پریدن ولی برنده بودم
فرقی نداره وقتی ندونی و نبینی
غصت میگیره وقتی میدونی و میبینی...



نوع مطلب :
برچسب ها :
دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 :: نويسنده : بيتا
درباره وبلاگ


بــــیـــتـــا
متولد دوم خرداد 52
کیان و کیارش
متولد 6 مرداد 82

پسرا با پدرشون که اردیبهشت 93
ازدواج مجدد کرده زندگی می کنن

شاغل هستم
آرزومند عاقبت بخیری پسرام
از روزمرگی های زندگیم و دلتنگیام مینویسم
*********************
اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد
خبرم كن...
بهت قول نميدم كه...
ميخندونمت...
ولي ميتونم باهات گريه كنم
اگه يه روز خواستي دَر بري
حتماً خبرم كن...
قول نميدم كه...
ازت بخوام وايسي...
اما ميتونم باهات بيام...
اما...
اگه يه روز سراغم رو گرفتي
و خبري نشد...
سريع به ديدنم بيا...
احتمالآ بهت احتياج دارم



























www.ghasre20.blogfa.com