X
تبلیغات
دلتنگی های مادرانه من و دوقلوها
دیروز یکشنبه 7 بهمن ماه 92 ساعت 2 و 10 دقیقه بعدازظهر با خط 912 م از روی خط ثابت (پیش شماره 33) تماسی با من گرفته شد که خیلی خیلی خیلی منو شکست ... (دقیق می نویسم که یادم نره)

خانومی پشت خط بود:

-          بیتا خانم

-          بفرمائید خودم هستم

-          ببخشین مزاحمتون شدم میخواستم در مورد همسر سابقتون تحقیق کنم

-          (در حالیکه هم تعجب کردم و هم ناخودآگاه ضربان قلبم بالا رفت) در چه خصوص؟

-          من شماره شما رو بسختی با هزار ترفند گیر آوردم، آشنایی داریم که میخواد با همسر سابق شما ازدواج کنه و من بهش گفتم باید تحقیق کنی و حرف خانم سابقش رو هم بشنوی، البته ایشون اصلاً مایل نبود ولی من بدون اجازه اون خانم با شما تماس گرفتم (90 درصد مطمئن هستم که اون خانم خودت هستی نه آشناتون)

-          بفرمائین در خدمتم چی میخواین بدونین (آره جون خودت پس این حال و روز چیه؟ چرا داری سکته میکنی؟ مگه ازش جدا نشدی؟ پس الان چه مرگته بیتا!!!)

-          میخواستم علت طلاقتون رو بدونم

-          می تونم بپرسم ایشون علت طلاقمون رو چی عنوان کردن؟

-          می ترسم ناراحت شین

-          (درحالیکه تعجب کردم) نه خواهش میکنم بفرمائین

-          گفتن که همسر من ............... برای همین طلاقش دادم (توجه بفرمائین ایشون منو طلاق داده  و دقیقاً کلمه ای رو عنوان کرد که هیچ مرد با شرف و با وجدانی اینطوری زن سابقش رو خراب نمیکنه) (یخ کردم، یه لحظه تو محل کار فکر کردم سرم چسبید به سقف و قلب و مغزم میخواد از بدنم بزنه بیرون، چنان لرزشی بدن منو گرفت که همکارم ترسید)

-          در حالیکه سعی میکردم صدام نلرزه گفتم جداً همچین چیزی گفتن؟

-          بله و حتی گفتن که شما مادر بی عاطفه ای هستین که دیر به دیر بچه ها رو میبینین (و یه سری خرده مسائل دیگه که کاملاً مشخص بود که از طرف ناصر گفته شده و این مسائلی نبود که کسی دیگه بدونه)

-          شما چی فکر میکنین؟ چقدر به ایشون اطمینان دارین؟

-          سریع خودشو جمع و جور کرد و گفت من که نه ولی تصویری از خودش نشون داده که بشدت آشنای ما رو جذب کرده، یه زندگی رویایی، آخه میدونین این خانوم هم بسیار خانوم خوب و مومنیه دو تا هم بچه داره

-          چه جالب، بعد ایشون نگفته چطوری قراره اینکارو انجام بده؟

-          چرا گفته قراره خونه بخره

-          (فکم داشت میفتاد پائین) خونه بخرههههههههه!!!!!!!!! ببخشین با کدوم پول؟ ایشون که چند هفته قبل سر کلاس خصوصی پسرمون میگفت پول نداره، چطوری میخواد خونه بخره؟ بعدشم این خانوم چطوری میخواد با دو تا پسر بچه شیطون که یکیش هم بیش فعاله کنار بیاد و براشون مادری کنه؟

-          بخدا نمیدونم برای همین به اون خانم گفتم باید تحقیق کنیم

-          (دیگه اینجا بود که حسابی داغ کردم ولی سعی کردم خونسردانه حرف بزنم) خانم محترم همسر سابق من از لحاظ قیافه و تیپ و حلال حرومی و چشم پاکی و آداب و رفتار اجتماعی و احترام به فامیل همسر حرف نداره ولی اصولاً خودش هم معتقده به درد زندگی مشترک نمیخوره چون اولاً مسئولیت پذیر نیست و ثانیاً نمیتونه  هیچ تغییری در خیلی مسائلی که باعث شد زندگی ما به جدایی بکشه ایجاد کنه، چیزایی که من اصلاً دلم نمیخواد در موردش حرف بزنم، من اگر جای شما باشم به این خانوم میگم که اینکار اشتباهه ولی اگر انقدر مصر هست اجازه بدین ازدواج کنه و بعد به حرف من برسه ... در مورد بی عاطفه بودن من هم، به اصرار و خواست خودش فاصله دیدار من و پسرام طولانیه چون نمیخواد، چون هر بار یه بهانه ای میاره که نیستیم، چون میگه بچه ها بعد از دیدن من افسرده میشن و لجبازیشون زیاد میشه و کلاً تا یه مدت حال خوبی ندارن منم بخاطر اینکه اذیتشون نکنم رو دلم پا میزارم و سعی میکنم کمتر ببینمشون ... با این وجود هر روز تقریباً دوبار کیارش به من زنگ میزنه و اکثراً هم زمانی که پدرش نیست چون ظاهراً خیلی وقتا اجازه تماس هم بهشون نمیده ....

-          بخدا نمی خواستم ناراحتتون کنم ولی به من حق بدین یعنی اون مورد اولی که به شما گفتم رو دروغ گفته؟

-          خانوم محترم هر چیزی رو که عنوان کرده خصوصاً مورد اول دروغ محضه تا الان هم خیلی سعی کردم خودم رو کنترل کنم ولی ایشون منو شکست بد هم شکست دیگه حرفی ندارم

-          در حالیکه خیلی ناراحت شده بود عذرخواهی و خداحافظی کرد

رفتم تو دستشوئی یه آبی به صورتم زدم، اومدم بیرون، همکارم کلی باهام حرف زد که آروم باش کاری نکن ولش کن بسپارش به خدا، گفتم آخه چرا، من چکارش کردم که باید بدترین حرف و کار رو به من نسبت بده برای جدایی، این حق من نبود منی که تا دوسال و نیم بعد از طلاق اجازه دادم این آدم بخاطر نداشتن شرایطش بمونه تو خونه من (اگر اینکارو کرده بودم دلم نمی سوخت) ... (این آدم نمک کور تمام خوبی های من و خانواده م رو یادش رفته)

ای خدااااااااااا .....

زنگ زدم به ناصر و قضیه رو بهش گفتم اولش جا خورد بعد بشدت کتمان کرد بعدشم تلفن رو توی صورتم قطع کرد که بلافاصله که شماره ش رو گرفتم اشغال بود و کاملاً مشخص بود داره با طرف صحبت میکنه، 20 دقیقه ای وضعیت همین بود تا اینکه خطش آزاد شد دو بوق آزاد میزد و بعد منو ریجکت میکرد، بهش اس دادم با من حرف بزن وگرنه شب میام دم خونه و توی اون ساختمون برات آبرو نمیزارم، توئی که انقدر بی وجدانی که اینجوری با آبرو و شرف و حیثیت من بازی میکنی باید جواب بدی ...

هیچ جوابی نیومد، با دل خون ساعت 4 راه افتادم سمت کلاسم در حالیکه واقعاً هیچ حس و حالی نداشتم، ساعت هشت شب از کلاس اومدم بیرون، نشستم تو ماشین و سرمو گذاشتم رو فرمون ماشین، موبایلمو از سایلنت درآوردم که بلافاصله کیارش زنگ زد و نمره فاینال زبانش رو گفت و یه کم از درس کیان تعریف کرد که این هفته بهتر بوده، گفتم بابات هست گفت بله و گوشی رو داد به ناصر ...

به ناصر گفتم با اینکه ته دلم دوستت دارم ولی بد منو شکستی واگذارت کردم بخدا چون انقدر درک نکردی از واقعیات زندگیمون برای شریک آینده زندگیت تعریف کنی، هنوزم همون دروغگوئی هستی که بودی، زندگی منو با دروغات تباه کردی الان هم داری همین کارو میکنی، 40 سالت شده ولی هنوز بچه ای، باید منو میشکستی که زنی بهت بله بگه درسته؟ فکر نکردی اگر پس فردا مشکل و مسئله ای بین تو و بچه ها با اون پیش بیاد همین دروغی رو که گفتی چماق میکنه میزنه تو سر هر سه تاتون، تو فکر آرامش ذهنی و روانی بچه هامون رو نکردی که با شنیدن این حرف آینده شون رو تباه میکنی و منو درنظرشون منفور میکنی؟ من چی بهت بگم و خیلی چیزای دیگه ...

در حالیکه مشخص بود داره دروغ میگه بازم همه چیو کتمان کرد و گفت اصلاً قصد ازدواج نداره اینم یه آدم روانی بوده که میخواسته از آب گل آلود ماهی بگیره ...

گفتم مرد حسابی چه آب گل آلودی، طرف حرفایی زد که مشخص بود از زبون تو دراومده، مگه من میگم زن نگیر، حقته که بگیری ولی تویی که انقدر دم از شرایط بد میزنی چطوری میخوای از پسش بربیای؟ نمیدونم ولله شاید هم گریه زاریات فقط مال منه، یه ذره اجازه بده اینا این سن بحرانی رو رد کنن کمی بزرگتر بشن هرکاری میخوای بکنی بکن، اصلاً با یکی دوست شو، چه میدونم رابطه شرعی برقرار کن تو که خوب به این چیزا معتقدی، نمی فهمم این همه عجله ت برای چیه، مگه چند وقت قبل نگفتی صابخونه گفته 8 میلیون اضافه کن گفتی نداشتم با 5 تومن راضیش کردم فعلاً 3 تومن رو دادم تا 2 تومن بقیه رو براش جور کنم، بعد با این شرایط تو چطوری میخوای خونه بخری؟؟

یه سری حرفای مزخرف بی سر و ته سرهم کرد و کاملاً مشخص بود که میخواد منو آروم کنه، آخر سر بهش گفتم باشه ناصر مثل همیشه این دروغای شیرینت رو باور میکنم ولی اگر یک درصد همچین کاری کرده باشی و این حرف رو پشت سر من زده باشی ازت نمیگذرم باید جوابشو پس بدی و قطع کردم ...

بنظرتون من باید چکار کنم که یه کمی این تنش هام کم بشه، برای درس ریاضی کیان معلم خصوصی گرفتیم و متاسفانه نتیجه بخش نبوده جوری که ناصر بدون مشورت با من بعد از 4 جلسه کنسلش کرده ...

دیگه توان مجادله ندارم، از همه چیز خسته م، البته جا داره اینجا از دوست بسیار عزیزم طیبه جون تشکر کنم که منو با کلاسی آشنا کرد که الان برای شرکت در اون روزشماری میکنم تا حداقل هفته ای سه ساعت وقتم رو در جایی بگذرونم که وقتی اونجام واقعاً ذهن و فکر و روحم در همون قسمت متمرکزه و پرت نمیشه (البته بجز دیروز که یکی از بدترین روزای زندگیم بود و بقدری آشفته بودم که نمی تونستم ذهنم رو متمرکز کنم) ....

بالاخره بعد از یکماه جواب سونوگرافی و تومور شناسی تخمدان رو بردم پیش همون خانم دکتری که مهربانوی عزیزم معرفی کرده بود، این دکتر نظرش با دکترای دیگه فرق میکنه و گفت فعلاً میتونم همه چیو نگهدارم فقط سه ماه یکبار باید سونو کنم که وخیم نشه ظاهراً الان مشکل خاصی نیست هم سایز کیست ها خیلی بالا نیست و هم فیبروم و ضخامت آندومتر خیلی خطرناک نیست، برام دعا کنین ....

 

دلتنگـی، پیچیــده نیســت.
یک دل...
یک آسمان...
یــک بغــض ...
و آرزوهــای تــرک خـورده !
به همین ســادگـی ...!
نقــطه سـر "قــــــــــــبر"!

 

میگویند... به زنـان نباید بال و پر داد.....میپرد!
اما زنان فقط پرواز های عاشقانه را دوست دارند...!( بی دلیل نمیپرند)

میگویند... به زن نگویید دوستت دارم....خودش را میگیرد!!!
اما زنان (فقط)..دستان عشقشان را میگیرند و میگویند دوستشان دارند!

میگویند... نباید به زنــان توجــه زیاد کرد.. خودشان را گم میکنند.
اما زنان وقتی گم میشوند....که عشقشان.....بی توجهی کند.

 

گاهی عمر تلف میشود ؛

به پای یک احساس ….

گاهی احساس تلف میشود ؛

به پای عمر !

و چه عذابی میکشد ،

کسی که هم عمرش تلف میشود ؛

هم احساسش

 

دوستان عزیزم وبلاگ مادام اریت شروع بکار کرد، هر سوالی که در زمینه پوست و مو دارین میتونین از طریق وبلاگشون مطرح کنین و یا برای مشاوره حضوری وقت بگیرین ....

نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1392ساعت 12:10 توسط بيتا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

امروز 7 دی مصادف با تولد خواهر کوچیکه منهههههههههه



از دار دنیا منم و این یه خواهر

البته دیشب خونشون بودیم و جشن گرفتیم

فقط چون فیس بوکم مشکل داره و نمیتونم اونجا هم بهش تبریک بگم

گفتم بیام اینجا براش یه پست جداگانه بزارم



خواهری عزیزم، نوشین جونم، عشقم، عسلم، زندگیممممممممممممممممممم

تولدت خیلی مبارک



عاشقتمممممممممممممممممم

بیا شمع ها رو فوت کن که صدسال زنده باشیییییییییی


نوشته شده در شنبه هفتم دی 1392ساعت 12:12 توسط بيتا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
+ محمد همسر سمیراجون هم رفت (انتهای پست)

دیشب حال میزونی نداشتم، دوباره چند شبه که از نیمه شب بیدارم و اولین چیزی هم که به ذهنم میاد فکر مردن عزیزانمه، طوریکه ناخودآگاه خودم رو تو موقعیت دفن کردنشون و بی قراری برای جدا شدن ازشون می بینم (به اینجا که می رسم میگم خدا به همه کسانی که عزیزاشون رو از دست دادن صبر بده خصوصاً نسیم عزیزم مامان رزگل و ساچلی عزیزم مامان هلگا) ...

4 صبح با یه تلنگر از خواب بیدار شدم اول مامانم جلوی چشمام بود ناخودآگاه اشکم سرازیر شد، دست کشیدم کنار تختم، چقدر آرزو کردم که پسرا کنارم بودن، چراغ اتاق رو روشن میکردم بغلشون میکردم بوی بدنشون رو به مشام میکشیدم و اونا هم خودشون رو تو بغل من فشار میدادن، بعد فکر اینکه یه روزی امیرعلی نباشه، وای به اینجا که رسیدم به هق هق افتادم، و بعد خیلی جای تعجب داشت که وقتی به ناصر رسیدم بیش از همه بی تابی میکردم، و جالبه تمام واگویه های زندگی مشترکم رو سر مادرش فریاد میکشیدم و اون هم با بی رحمی منو از سر خاکش میکشید کنار و هر چی از دهنش درمیومد به من میگفت، اینا نشونه چیه؟ فکر کنم دارم دیوونه میشم، خدا بخیر کنه ...

شدت ناراحتیم طوری بود که اول صبح ساعت هشت و ربع به موبایلش زنگ زدم، صداش رو که شنیدم آروم گرفتم، بهش گفتم ناصر، با سردی گفت بله، گفتم تو رو خدا نمیر، من طاقت ندارم، قهقهه ای زد و گفت چرا اتفاقاً مرگ خیلی خوبه آدم راحت میشه، گفتم نگو خیلی سخته، دیگه نگو و دیگه ادامه ندادم، درسته ازش جدا شدم، ولی به هر حال پدر بچه هامه و من براش احترام قائلم ...

تو دلم یه آرزو کردم که خدا هیچوقت منو با مرگ عزیزانم امتحان نکنه ...

پروسه دکتر رفتن ادامه داره، خدا بخواد فردا میرم دکتر مهربانوی عزیزم رو ببینم، برام دعا کنین ..

چند روزه شروع کردم به خوندن نوشته های اولین سال وبلاگ نویسیم، یه تیکه هائیش رو براتون میزارم ....

بازگشت از عسلويه (15 بهمن 84)

پنجشنبه بعد از سه روز مأموريت به عسلويه با پرواز كيش اير برگشتم. واي چه پروازي بود پدرمون دراومد . من و بيتا همكارم دوتائي دست همو گرفته بوديم و دعا ميكرديم من همش فكر ميكردم آيا دوباره كيان و كيارشو ميبينم يا نه؟؟؟؟

 وقتي داشتم ساكمو جمع ميكردم انگار پسرا فهميده بودن چون هي دور و برم ميگشتن و نگاه ميكردن آخر سر كيارش طاقت نياورد و پرسيد: ماماني اوجا (كجا) ميري؟؟ گفتم ميرم مسافرت مامان جون. گفت: بلام (برام) لپ لپ مي اَري (مي خري)؟؟؟؟

 توي عسلويه هم همش فكر بچه ها بودم چون از جمعه سرماخوردگي داشتن و بايد دارو ميخوردن اين بود كه با پرستارشون تماس ميگرفتم تا آنتي بيوتيك اونا رو فراموش نكنه. ولي معلوم بود حسابي پدر باباشونو درآورده بودن. چون روز چهارشنبه بهم خبرداد پرستارشون فردا نمياد و خودت بايد بموني بچه ها رو نگهداري. البته ميدونه من چه رئيس سختگيري دارم و طفلك ميدونست آخرش هم بايد خودش بمونه خونه و همينطورم شد منتها با اين فرق كه پرستارشون ساعت 11 اومد و ناصر رفت سركار.

 خلاصه اين مرخصي رفتن هاي فريده خانم (پرستار بچه ها) واسه ما شده دردسر.

 البته بايد بگم خانم روز دوشنبه هم نميخوان بيان و ايندفعه من مرخصي گرفتم. خلاصه شاغل بودن خانم هاي متأهل (مخصوصاً از نوع بچه دارش) خيلي سخته.

 حالا بريم سر اصل مطلب يعني شيرين كاري روز جمعه پسرا:

 داشتم فيلم تولد يكي از همكارامو نگاه ميكردم كه يه دفعه پسرا باهم دعواشون شد (سر اينكه كي رو پاي من بخوابه و شير بخوره) ساعت 5/6 عصر بود منم كه حوصلم سر رفته بود به باباشون گفتم جفتشونو بندازه تو اتاق خودشون تا تنبيه بشن.

در همين حين هم زن عموم اومد و دوتائي مشغول فيلم ديدن بوديم ناصر هم تو اتاق مشغول كاراي خودش بود.

 من هي ميشنيدم كه صداي تق و تق مياد به زن عموم گفتم الان حتما يا يكي از كشوهاي كمدشونو شكوندن يا لباسا رو ريختن بيرون يا موكت اتاقشونو كندن. كمي كه گذشت ناصر صدام كرد: بيتا بيا ببين اينجا چه خبره!!!!!!!!!!!!

 چشمتون روز بد نبينه. ديدم دوتائي شيشه ويترين كمدشونو (كه من با كش بسته بودم تا نتونن باز كنن) باز كردن هرچي اسباب بازي حسابي داشتن ريختن رو زمين و لوسيون بدنشونو باز كردن و همه رو پاشيدن به لباساي سه تا كشوي پائين، در و ديوار، پرده، موكت، قاليچه، خلاصه هرجائي رو كه فكر كنين به اضافه اينكه تمام سر و صورت خودشونو حسابي مالونده بودن و هيچ شباهتي به پسراي ترگل ورگلي كه صبح رفته بودن حموم نداشتن.

 زن عموم كه تا صحنه رو ديد يه لا حول ولا قوة الا باللهي گفت كه يه موقع چشم نخورن.

 منم كه چند تا كوبيدم تو صورتم چون صحنه وحشتناكي بود و ناصرم كه كلي كيف كرده بود ميگفت زود باش ازشون فيلم بگير و خودش رفت دوربينو آورد و تو اون شلوغي شروع كرد به فيلم گرفتن منم كه حسابي عصباني بودم و از يه طرف از ديدن قيافه ترسيده اونا خنده ام گرفته بود رفتم طرفشون كيارشو لخت كردم و دوباره سرشو زير شير آب شامپو كردم اونم هي اون زير غرغر ميكرد.

 خلاصه نميتونم بگم چي بود فقط زن عموم منو برداشت ببره خونشون تا ناصر يه سر و ساموني به اتاق بده كه يهو كيان به باباش گفت ماماني با ما اهره (قهره) و اومد سمت منو گفت ماماني اهري (قهري) گفتم آره اهرم ميرم ديگه هم نميام.

 بعد از دو ساعت كه برگشتم ديدم عين دسته گل شدن اتاق هم مرتب و تميزه.

 خوش بحال ناصر ماشالله انقدررررررررررر خونسرده كه براحتي از پس هركاري برمياد ولي من زود جوش ميارم.

 ولی خودمونيماااااااا (به قول كيان كه آخر حرفاشو ميكشه) اگه ناصر نبود من نميدونستم چه جوری از پس اين دو تا وروجك بربيام.

 خدايا اين ۳ تا پسرای منو برام حفظ كن.  آمين

 

اون روزا هیچ فکر نمیکردم یه روزی از شما سه تا پسرام جدا بشم ... امروز میخوام فیلم همین قسمت رو ببینم و کلی انرژی بگیرم از دیدن این شیطنت های بامزه ای که من قدرشو ندونستم ...

 

لذت داشتن یه دوست خوب توی یه دنیای بد
مثل خوردن یه فنجون قهوه گرم زیر برفه
درسته که هوا رو گرم نمی کنه ولی تورو دلگرم می کنه

 

خوشبختی همین در کنار هم بودن‌ هاست
همین دوست داشتن‌ هاست
درآغوش گرفتن ‌هاست
خوشبختی همین لحظه ‌های ماست،
همین ثانیه‌هایی‌ ست که در شتاب زندگی گمشان کرده‌ایم!!
ثانیه ها را دریابیم
به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد
به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشد
و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است..

 

ریسمان پاره را می‌توان دوباره گره زد
دوباره دوام می‌آورد
اما هرچه باشد ریسمان پاره‌ای است.
شاید ما دوباره همدیگر را دیدار کنیم
اما در آن‌جا که ترکم کردی
هرگز دوباره مرا نخواهی یافت!


پی نوشت سه شنبه 12 آذر: سمیرای عزیزم مامان امیر رضا هم تنها شد و دیروز محمدش بعد از چند ماه مبارزه با سرطان روحش به آسمون پر کشید، عزیزم تسلیت میگم، خدا بهت صبر بده، اشکام بند نمیاد خیلی دلم گرفته ....

نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1392ساعت 12:16 توسط بيتا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات


‫خَستــ ــه ام....!

امــــا تَحمـُـ ــل مـی کُنــم...

خُــ ــدایـــا روزِگـ ــارت با

من و زندگیــــ ام بـَـ ـد تـــا کـــرد...!‬


رضوانه عزیزم برای خواهرت خیلی متأسفم، تا بوده همین بوده هیچوقت تو دعوایی مثل طلاق نقل و نبات پخش نمیکنن منم این روزا رو کشیدم، خدا بالاسرمونه و ناظر بر همه چیز هست، خودت رو اذیت نکن خانومی، فقط سعی کنین پشتش باشین و تنهاش نزارین، چون خیلی سخته که یک زن فکر کنه خانواده ش هم تنهاش گذاشتن ...

مامان هلن عزیزم از آشنائیت خیلی خوشحالم ...

دریا جان منم خیلی دوستت دارم ...

ساحل جان ازت ممنونم ...

همسر روحانی عزیزم از دعای قشنگت ممنونم، امیدوارم تو این ماه همه به آرزوشون برسن، برام دعا کن خانومی ...

سه روز در کنار پسرا بودم، روز تاسوعا نهار رفتم خونه شون و بعدازظهر برگشتیم خونه مامان اینا. هستی هم شبش اومد و کلی پسرخاله هاشو خوشحال کرد ...

فردای عاشورا یعنی روز جمعه، هم یه روز خیلی عالی بود و هم یه روز خیلی غم انگیز ...

قبل از ظهر از خونه مامان اینا حرکت کردیم که یه چند ساعتی رو با بچه ها خوش بگذرونیم، اول رفتیم بوستان کمی خرید کردیم براشون، بعد به سفارش خودشون رفتیم و پیتزا خوردیم (این فسقلیا همیشه غذای انتخابیشون پیتزاس)، بعد هم رفتیم پارک نهج البلاغه و یه دو ساعتی رو اونجا گذروندیم ...

وقتی میخواستم براشون آژانس بگیرم که برگردن حس کردم دلخور و پکرن، گرچه حسابی هم دلشون برای پدرشون تنگ شده بود، تو خونه مامان اینا دیدم چند باری کیارش با گوشی من به پدرش اس ام اس داد و کیان هم از اتاق دائی امیرش تلفنی با پدرش حرف میزد، البته از اینکه انقدر پدرشون رو دوست دارن و رابطه خوبی باهاش دارن خیلی خیلی خوشحالم ولی  ...

برگشتم خونه، عصر جمعه بود و خیلی دلگیر بودم، ساعت نه شب ناصر زنگ زد:

ناصر: سلام، بهت میگم کمتر اینا رو ببین  (بنظر شما دو ماه یکبار خیلی زیاده برای دیدار یه مادر با بچه هاش؟)، کیان حالش خوب نیست، از وقتی اومده میگه وسائلم رو جمع کن بگو مامان بیاد دنبالم ...

من (درحالیکه بسیار تعجب کرده بودم، تو این سه روز کیارش اکثراً تو بغلم بود و در حال بوسیدن من ولی کیان به سختی میومد سمتم): چرا چی شده مگه؟

کیان (گوشی رو از پدرش گرفت): مامان میشه من بیام با شما زندگی کنم؟؟ به بابا گفتم وسائلم رو جمع کنه، میشه بیای دنبالم؟

من (به زور جلوی گریه م رو گرفتم): پسرم چیزی شده؟ یادمه شما هیچوقت دوست نداشتی با من زندگی کنی ...

کیان: اشتباه کردم (الهی مامان قربون حرف زدنت بره، بچه م خیلی بغض داشت) مامان من تازه فهمیدم مامان داشتن یعنی چی (این دقیقاً عین جمله کیان بود، جمله پسر دهساله من، جیگرم خون شد)

و بعد با کلی بغض و آه مجبور شدم براش توضیح بدم که بنا به خیلی دلائل این کار شدنی نیست، دلائلی که واقعاً دلم نمیخواد ازشون حرف بزنم چون تو زندگی همه ما آدما مسائلی هست که نمیشه گفت ...

با اینحال غرورم رو شکستم و ساعت 11 شب بهش زنگ زدم و باهاش کلی صحبت کردم حتی خواستم بدونم مزه دهنش در مورد رجوع چیه که خیلی راحت مثل دفعات قبل گفت بهیچوجه حاضر نیست آرامش الانش رو بهم بزنه و کلاً دیگه نمیخواد ازدواج کنه چون خودش میدونه که چه مشکلاتی داره و اگر نیازی هم به زن داشته باشه ترجیح میده از طریق دیگه ای نیازش رو رفع کنه ....

دیگه چیزی نگفتم یعنی جایز نبود بگم، من تو این یکسال چند باری علیرغم میل قلبی خودم و فقط و فقط بخاطر پسرا پا پیش گذاشتم ولی ظاهراً این رویه ای که پیش گرفته بیشتر به مذاقش خوشه تا اینکه بخواد بخاطر بچه ها دوباره با من زیر یه سقف باشه ...

بهتره خودمون رو گول نزنیم، زندگیی که یکبار متلاشی بشه دیگه بازگشتش فایده ای نداره چون حرمت ها از بین رفته، باید اینو قبول کرد ...

و من اینجا بخودم قول میدم که دیگه هرگز و هرگز به بازگشت به اون زندگی فکر نکنم چون نمیشه ...

دقیقاً از 25 آبان حدود ده روزه درگیر مسائل پزشکی هستم که کم و بیش ازش مطلعین و بالاخره دیروز بعدازظهر خانم دکتری که میگفتن کارش خیلی خوبه و مطبش هم تو سعادت آباده و بار دوم بود که می رفتم پیشش تا نظر قطعیش رو بده، آب پاکی ریخت رو دستم و گفت که بهتره هر چه سریعتر عمل هیسترکتومی رو انجام بدم چون احتمال تغییر بافت سلولی وجود داره (یعنی تو این گیر و دار فقط همینو کم دارم )...

البته این قضیه رو 5 ساله خانم دکتری که پیشش سونوگرافیم رو انجام میدم بهم میگه و دفعه آخر هم عصبانی شد و گفت تا این رحم کار دستت نداده درش بیار بندازش دور ولی از اونجائیکه من هنوز سن بالایی ندارم برای اینکار همش دست دست کردم و خیلی می ترسم که دچار پیری زودرس  بشم ...

خانم دکتر گفت که همه چیو به اون بسپرم و تا جائیکه بتونه سعی میکنه بعد از برداشت کیست های درموئیدی تخمدان اونا رو حفظ کنه و گفت حتی با داشتن یک تخمدان هم استروژن مورد نیاز بدنت تأمین میشه و جای نگرانی نیست ...

در آخر هم گفت برو با همسرت  مشورت کن زود زود خبرم کن خیلی وقت نداری ...

من الان یه نگرانی بزرگ دارم اونم اینه که با توجه به اینکه من سال 89 یکبار با جراحی باز این کیست ها رو درآوردم و مجدداً تشکیل شده، آیا ریسک کنم و کامل تخمدان ها رو خارج کنم یا خیر ...

دوستانی که این تجربه رو دارن چه برداشت رحم و چه برداشت کامل هر دو، برام بنویسن تا از نگرانی دربیام ...

خواهش دیگه م اینه که اگر جراح خوب زنانی می شناسین که تو بیمارستان خاتم الانبیاء یا بقیه الله عمل میکنه حتماً بهم معرفی کنین چون من از طریق بابا بیمه نیروهای مسلح هستم و ظاهراً این دو بیمارستان هم از بیمارستان های فوق تخصصی خوب تحت پوشش این بیمه هستند...

 

دوست من...


برای همه خوب باش...


آنکه فهمید همیشه کنارت خواهد ماند...


و آنکس که نفهمید...


روزی دلش برای خوبیهایت تنگ میشود...

 

 

آدما از جنس برگن  

گاهی سبزن

گاهی پاییزن و زردن

زمستون دیده نمیشن

تابستون سایه بون سبزن

آدما خیلی قشنگن

حیف که هر لحظه یه رنگن...

 

 

نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1392ساعت 15:31 توسط بيتا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
سلام به همه عزیزانم

قبل از هر چیز به دنیا اومدن دختر ناز و خوشگل خانوم خونه رونیای عزیزم رو تبریک میگم، خانومی قدمش مبارک باشه ...


ماه محرم رسید

همیشه تو این ماه یه دل گرفتگی میاد سراغم، گرچه آدم مذهبی نیستم ولی این ماه حال و هوام رو بشدت دگرگون میکنه ...

وبلاگ دوست عزیزی رو بتازگی پیدا کردم و میخونم، نمیدونم چرا با نوشته هاش آرامش خاصی می گیرم، تو این ماه عزیز هر زمان که دلمون شکست و اشکمون جاری شد برای مریضامون دعا کنیم، برای عاقبت بخیری جوونامون و برای رفع حاجات دل حاجتمندامون ...

ختم سوره دخان و زیارت عاشورا تا اربعین حسینی ...(به گفته این دوست عزیزمون بهترین زمانش از ده محرم هست تا اربعین ولی اگر هم خواستین میتونین کل دو ماه رو بخونین)

ختم سوره دخان برای گرفتن حاجتتون ...

زیارت عاشورا برای محبت به حسین ...

التماس دعا



نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1392ساعت 11:54 توسط بيتا |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات