دلتنگی های مادرانه من و دوقلوها
دلـت کــه گــرفـتـه بـاشـــ با صدای دســتـفــروش دوره گرد هم گــریــه می کنی چه برسه به صدای بارون .

مردان کوچک زندگی من ...

گرچه ازتون دورم اما روزها و ساعتها رو به عشق بوی نفستون طی میکنم ...

پسرای من دوستتون دارم به خاطر پاکی تون  ...

به خاطر وجود لطیف تون  ...

به خاطر لحظه های خاطره انگیزه تون .. .

خدا رو شاکر و سپاسگزارم که لذت مادر بودن رو به من چشوند ...

ایمان دارم همون خدایی که شما رو به من هدیه کرده ...

بهترین ها رو براتون رقم میزنه حتی اگر مامان کنارتون نباشه ...

و خودم رو به دست فردایی میسپارم که به نام شما نشون خورده ...

به نام پاک فرشته هایی از جنس آدم ...

پسرای عزیزم

کـــیـــان دلبندم

کـــیـــارش دلبندم ...

بی شک خدا منو دوست داره که مهر مادری رو در وجودم نهادینه کرده ...

خوشحالم می بینم با پشتکار و لذت و عشق کلاس های تابستونی تون رو میگذرونین ...

از خدا میخوام انقدر بهم فرصت بده که شاهد تمام لحظه های قشنگ زندگیتون و سربلندی و سعادتتون باشم ...

شما تمام زندگی من هستین  ...

تنها انگیزه من برای ادامه این راه سخت و دشوار ...

دنیا به کامتون شاهزاده های زندگی من ...

دوشنبه 6 مرداد 93

تولد 11 سالگی تون مبارک

 

 

صحرای عزیزم ممنون که وقت گذاشتی، با تمام حرفات موافقم...

شرایط آدما از همه لحاظ با هم فرق میکنه و مثل هم نیست، برای منی که در کنار اون مرد دچار افسردگی شده بودم و یه غده اندازه گردو از گلوم زده بود بیرون بخاطر غمبادی که به سراغم اومده بود (هنوزم که عکسای اون دوران رو نگاه میکنم باورم نمیشه اون آدم من بودم) ادامه اون مسیر دیگه در توانم نبود ضمن اینکه بچه ها هم در شرایط نامناسبتری نسبت به الان به سر می بردن ...

نامناسب از این لحاظ که مدام شاهد مشاجرات و ناملایمات من و پدرشون بودن و چند مشاوری که در جریان زندگی من بودن همگی بر این عقیده بودن که هم سلامت خودم و هم سلامت روحی بچه ها اینطوری تحت فشار و خطره و این قضیه اصلاً به صلاح هیچکدوممون نیست ...

اون دوران واقعاً شرایط سختی بود بخاطر اینکه من خیلی از مسائل زندگیم رو هم از خانواده م پنهان میکردم و حتی از قصد جدایی من خبر نداشتن برای همین خودم پیگیر کارهام بودم ...

و الان وقتی خیلی از اطرافیانم بهم میگن تو واقعاً جسارت زیادی داشتی و داری که تونستی بدون اطلاع خانواده طلاق بگیری، یکسال این موضوع رو پنهان کنی، حرفای دیگران رو بجون بخری و حتی دو سال و نیم بعد از جدایی رسمی بخاطر پسرا با پدرشون زیر یک سقف زندگی کنی چون اون شرایط مالی مناسب برای جدا کردن خونه ش نداشت و حتی هنوزم به عنوان یک زن خود سرپرست خودتی و تمام مشکلات زندگیت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  می فهمم که حق با دیگرانه و بی اغراق بگم بخودم می بالم که تو این جامعه خراب دارم سالم زندگی میکنم و اجازه نمیدم کسی بخودش جرئت بده و حرف اضافه ای بزنه ....

خدا میدونه اصلاً از طلاق پشیمون نیستم و هر روز که میگذره بیشتر بخودم لعنت می فرستم که چرا پسرای بی گناهم به خواست من پا به زندگیی گذاشتن که امیدی بهش نبود و من چرا فکر میکردم پدرشون بعد از بچه دار شدن رفتار مسئولانه تری خواهد داشت (از باقی تمام مشکلاتی که داشتم فاکتور می گیرم)

تمام ناراحتی من و علت نوشتن پست قبلیم اینه که ما همه انسانیم چقدر خوبه وقتی شناخت کاملی از دیگران نداریم انقدر راحت به قضاوت ننشینیم حداقل خود من توی این 9 سالی که دارم می نویسم هرگز با کسی اینطوری برخورد نکردم و طبیعیه که از دیدن بعضی از این کامنتا اینطوری دلم می گیره ولی بقول شما دوستان خوبم سعی میکنم ریلکس تر با این قضیه برخورد کنم ...

برای اون دوستی هم که خیلی راحت بخودش اجازه داده بود تو وبلاگ من از خواهرم  انتقاد کنه بسیار متاسفم، چون عادت شده از روی نوشته های ظاهری قضاوت کردن و اگر کسی میاد و از خوشی هاش هم اینجا می نویسه همه فکر میکنن مشکلی تو زندگیش نیست، خدایی چرا بزرگ نمی شیم؟؟؟

حتی خود من هم شاید یه زمانی از اوقات فراغتم صرف خوندن رمان های عاشقانه بشه، مگه جرمه یا ایراد و اشکالی داره؟ بخدا درکتون نمیکنم ....

در هر صورت از همه شما دوستان خوبم که بصورت روشن  و خاموش همراه همیشگی من هستین بی نهایت ممنونم ....

عید فطر 7 مرداد مصادفه با بله برون داداش امیرعلی عزیزم، امیدوارم زندگی سعادتمندی رو در کنار همسرش تجربه کنه، نه تنها اون بلکه همه عزیزانمون شاد و خوشبخت باشن همیشه ...

فردا جمعه 3 مرداد تولد ناصر هست، میدونم که اینجا رو میخونه و از همین جا پایان 41 سالگی رو بهش تبریک میگم و امیدوارم سالیان سال، سایه و مهر پدریش بر سر پسرانمون باشه ...

آمین ....

 

همه ی حواسم را جمع میکنم تا خیالت را کم کنم
اما...
تمام یادت در”من” ضرب میشود
و “من” تقسیم میشوم در “تو” …
می بینی ؟
عجب دنیای بی حساب و کتابی ست ؟

 

در بزرگراه زندگی همواره "راهت" "راحت"
نخواهد بود...
هر "چاله ای" "چاره ای به من آموخت...
"دوباره" فکر کن فرصت ها "دوبار"
تکرار نمی شوند...
برای جلوگیری از "پس رفت"
"پس باید رفت"...!!!

 

گمان می کردم که زندگی را می شناسم ،
خیالم این بود که عشق را فهمیده ام ،
امروز که تو نیستی ،
به این باور رسیده ام که گمان من از زندگی رویایی بود ،
و فهم من از عشق خیالی ،
اکنون می دانم که زندگی ،
عشق و مرگ سه جزء بودند در کنار هم ،
زندگی لیوان آبم بود ،
عشق آب زلال آن ،
و تو دستی که نگهدار آب و لیوان بود ،
لیوان شکسته من ،
آب ریخته بر زمین ،
و دستهایی که دیگر نیست ،
من زندگی ، عشق و مرگ را شناخته ام ،
امروز که دیگر نیستی . . . .!!

 

در خود می نگرم تا ببینم که خطا کجاست ...
بعد از کمی تامل و قدری سکوت پی میبرم :
آنجا که خالی از خداست، خطاست ...
به یاد می آورم

آنجا که از یاد او غافل شده ایم

به بیراهه رفته ایم ...

 

 

پی نوشت:

یک ربع قبل تماس گرفتم که با ناصر در مورد تولد هماهنگی لازم رو انجام بدم، خیلی راحت گفت با زنم میام، اول شوکه شدم گفتم شوخی میکنی گفت نه جدیم الان هم اینجاست باز باورم نشد گفتم اگر راست میگی گوشی رو بده بهش ...

خانم گوشی رو گرفت و خیلی عادی صجبت کرد سعی کردم اجازه ندم صدام بلرزه، بغض بزرگم رو قورت دادم و گفتم خوشحال میشم برای تولد پسرا کنارمون باشین، گفت چشم حتماً ...

می تونین درک کنین الان چه حالیم؟ فقط انقدر تو شرکت گریه کردم که همکارام دعوام کردن ... بهم گفتن خیلی احمقی به فکر زندگیت باش ...

از این می سوزم که سه هفته س این خانوم اونجاس من تقریباً هر روز با پسرام در ارتباط بودم ولی دریغ از اینکه بهم بگن پدرشون زن گرفته ...

یعنی موقعی که برای کلاس  تقویتی کیان و پولش از فکر و خیال شب و روز نداشتم، زمانی که برای نوروفیدبک داشتم خودم رو میکشتم که قانعش کنم اون مشغول عقد کردن و زن گرفتنش بوده ...

روح بیتا برای همیشه مرد تا فکر نکنه مرد جماعت میتونه ذره ای احساس داشته باشه ...



نوع مطلب :
برچسب ها :
پنجشنبه دوم مرداد 1393 :: نويسنده : بيتا
تو این روز اول ماه رمضونی با خوندن کامنت یک نفر غریبه خیلی دلم سوخت و شکست:

من شما رو نمی شناسم.اما وبلاگتون رو خوندم
باور نمی کنم مادر باشی یا عاطفه مادری داشته باشی
خدا چه حکمتی داره که به تو که لیاقت نگهداشتنش رو نداری میده
دلت برای چی این بچه می سوزه
اگه دلت می سوخت خودت رو به بچه ات ترجیح نمی دادی.اگه دلت می سوخت از این سر تهران تا اون سرش که چه عرض کنم از این سر کشور تا اون سرش می رفتی.. خیلی خودخواهی. یک کم به خودت بیا
اصلا شوهرت بدترین مرد تو چرا همه اش به خاطر کم کاری های اون پا پس می کشی
خدا بهت رحم کنه بیتا خانم

 

پی نوشت: نظر مجدد ایشون

بیتا خانم من نمی خواستم ناراحتت کنم
شوهرتم نیستم
من نه فقط این وبلاگ قبل وبلاگ قبلیت هم خوندم
من دلم سوخت
ناراحت شدم برای بچه ات.عذاب وجدانت رو حس می کنم.ولی باورش سخته یه مادر بچه اش رو رها کنه.اونم یه بچه پیش فعال.بچه شما در معرض افسردگی هست.اون بچه رو شما متولد کردیر.شما و پدرش
نمیفهمم چرا جدایی که راحتترین راه هست انتخاب کردیدبه خاطر بچه ها برگردید با پدرشون زندگی کنید
ببخشید اگه ناراحتتون کردم.من فقط نظرم رو گفتم،اونم درست بعداز اینکه وبلاگ
http://khattedovom.blogfa.com/
رو خوندم
گفتم خدایا چرا یه کی رو منتظر میزاری و به کسی میدی که به خاطر عذاب خودش بچه اش رو ول میکنه با یه پدری که خودشم میدونه بچه زیاد واسش مهم نیست.

***********************

بیتا خانم شما خیلی زخمی تر از اونی هستید که می نویسید
حالا هر چقدر هم بگم منظورم اینی نبود که برداشت کردید فایده ای نداره
حالا که این واکنشتون رو می بینم حس کردم چقدر عذاب کشیدید از دوری بچه ها و از تصمیمتون
نمی دونم چی بگم راستش تصمیم گرفتم دیگه مطالبتون رو نخونم.
و اگرم خوندم مثل این چند سالی که می خوندم ساکت و خاموش باشم
شما واقعیت رو کنار گذاشتید
من حرف بدی به شما نزدم که از خدای رحمان و رحیم می ترسونیدم
منم شما رو بخدا می سپارم و دعا می کنم آرامش بگیرید


شما همیشه توی زندگیتون چوب همین رو می خورید که همه آدمها موافقتون نیستن. احتمالا ادمهای زیادی هم هستند که بهتون طعنه می زنند----البته به نظر خودتون----
شوهرتون هم یکی از همونهاست که طعنه می زنه و ازارت میده. ازمن گفتن بود چون دلم سوخت واسه بچه ات والان واسه خودت
بیتا خانم ببین خودت چی می کنی که بهت طعنه می زنند. چه فکری می کنی . توی کله ات چقدر افکار خبیثانه داری که همه مردم رو خبیث می بینی

 ****************************************

دوست عزیز میای درستش کنی خرابترش میکنی، آخه من چه افکار خبیثانه ای میتونم تو سرم داشته باشم که اینجوری می نویسی؟

از حرفای من اینطور برداشت میشه که همه مردم رو خبیث می بینم؟ اتفاقاً کسانی که منو از نزدیک می شناسن همیشه بهم میگن تو زیادی به همه خوش بینی و زود بدیها رو فراموش میکنی، زیادی سازگاری و اینا اصلاً خوب نیست ...

شما خیلی راحت تو کامنت اول منو به بی لیاقتی محکوم کردی!!!!

بعدش گفتی بی عاطفه م ...

و بعد خودخواهم خوندی!!!

در آخر هم گفتی خدا بهم رحم کنه ....

فکر میکنی کی هستی که انقدر راحت حکم میدی؟ بنظرم بهتره همیشه خاموش بمونی یا اصلاً اینجا رو نخونی ...

دیگه خسته شدم حرفی ندارم بهت بزنم فقط یادت باشه همیشه قبل از نوشتن، فکر شکستن دلی که نوشته ت رو میخونه بکنی ....



نوع مطلب :
برچسب ها :
یکشنبه هشتم تیر 1393 :: نويسنده : بيتا

 

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد
که خودت انگشت به دهان می مانی ...!!
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...
گاهی ..!!

پشیمانی از کرده و ناکرده ات ...
گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری
انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که ...
گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری

و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و "فقط" نگاه کنی...
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود ....

 

دوشنبه دوم تیر ساعت 3 بعدازظهر اولین جلسه مشاوره کیان تو موسسه آتیه بود، از صبح مرخصیم رو رد کردم و به ناصر هم یادآوری کردم که سر ساعت با کیان خودش رو برسونه، اول چیزی نگفت ولی بعد با تحکم گفت لازم نکرده بیای و این حرفا، خیلی سعی کردم راضیش کنم که برم و خودم همه چیو براشون توضیح بدم که با گفتن جمله تکراریه "اگر تو مادر بودی طلاق نمی گرفتی" و "مگه تو مادری کردن هم بلدی" جیگرم رو آتیش زد، خلاصه با کلی سفارش ازش خواهش کردم هیچی رو از قلم نندازه ...

یه بار هم ساعت 4 تماس گرفتم که جواب نداد فهمیدم نمیخواد صحبت کنه، به روی خودم نیاوردم رفتم خونه باز صبر کردم تا ساعت شد نزدیک 8 شب که کیارش زنگ زد گفتم گوشی رو بده به پدرت، گوشی رو گرفت و شروع کرد با صدای بلند حرف زدن:

همش کلک پوله، 65 تومن دادم مشاوره، 85 تومن گرفتن بردنش یکساعت و نیم تست کامپیوتری گرفتن، چهارشنبه وقت دادن 160 تومن بریزم به حساب تست درسی بگیرن که حدود دو ساعته، 5 شنبه هم اولین تست نوروفیدبکه که حدود 200-300 هم اونجا باید بریزم، تازه بعدش قرارداد اصلی نوروفیدبک رو می بندن به مبلغ 3 میلیون نصفشو اول باید بدم بقیه ش طی دو چک، تازه دکتر گفت با این روش ممکنه 50 درصد قضیه حل شه ممکنه نشه، کیان خوب بشو نیست، دیگه حوصله ندارم و دوباره جمله معروفی که همیشه در مورد کیان بکار میبره "بزار بره سوپور شه" ....

بهش گفتم مگه نمیدونستی هزینه داره؟ مگه صحبت نکردیم؟ مگه نگفتم خودم هم کمک میکنم، شروع کرد داد و بیداد نه حوصله ندارم انقدر اونجا بچه مریض دیدم حالم بد شد، کارکنانش هم دیوونه بودن من اصلاً طاقتش رو ندارم، گفتم مرد حسابی اون روزی که بهت اصرار میکردم نزدیک من خونه بگیری بخاطر همین بود چرا لج کردی؟ پارسال هم میخواستی تمدید کنی بهت گفتم امسال بیا اینطرف، آخه از شرق تهران با اون شلوغی و ترافیک چی دیدی که ول کن نیستی؟ نهایت جمعه به جمعه نهار میری خونه مادرت تازه خیلی وقتا میتونی از ماشین من هم استفاده کنی، دارم می بینم انقدر اصرار میکردی نزدیک اونا باشی همیشه خدا بچه ها یا گرسنه ن یا دلشون نمیخواد اونجا برن، این بچه ها همیشه خدا تنهان حداقل اگر به من نزدیک بودین هم بیشتر میدیدمشون هم رسیدگیم بیشتر بود هم الان مشکل نداشتیم ...

گفت اگر خیلی مادری دلت میسوزه بیا خودت ببرش؟ گفتم چطوری؟ از غرب تهران مرخصی بگیرم بیام تهرانپارس، کیان رو بیارم ونک سه ساعت بشینم بعد دوباره برش گردونم تهرانپارس دوباره خودم برگردم غرب با اون ترافیک شبونه همت؟ اونم 30 جلسه با این ماشین خراب؟ خدایی انصافت کجا رفته، هر وقت ازت می پرسم وقتی به نفعته میگی بیکارم، به نفعت نیست میگی سرم شلوغه کار دارم، وقت و پول برای کلاس زبان خودت داری ولی برای کیان نداری؟ من دیگه بیتای سابق نیستم واقعاً توان بدنیم مثل سالهای قبل نیست وقتی میرسم خونه هیچ کاری ازم برنمیاد خسته شدم بریدم انقدر سخته درکش؟

دوباره شروع کرد به جیغ و داد و حرفای تکراری و مثل ظهر دوباره گفت چرا دست از سرم برنمیداری ایشالله سکته کنم بمیرم از دست تو و این بچه ها خلاص شم و بعد هم گوشی رو قطع کرد ...

مشکلات زندگی خودم یه طرف، درد این بچه و بی مسئولیتی اون یه طرف دیگه، ناسلامتی حضانتش با اونه من دیگه نباید به چیزی دخالت کنم ولی دست خودم نیست نمیتونم بیخیال باشم اگر میخواستم اهمیت ندم این بچه الان کلاس پنجم رو رد شده بود، از طرفی فکر میکنم اگر بخوایم هر سال سر مدرسه ش اینطوری به جون هم بپریم هم نمیشه بخدا کم آوردم، من زنی نیستم که بخوام بی انصافی کنم همیشه هم میگم، برای بچه هاش بنظر من پدر خوبیه همیشه هم سعی میکنم با زبون نرم و قربون صدقه رفتن مجابش کنم به همکاری ولی وقتی اینطوری شمشیرش رو از رو می بنده و دائم تلفن رو تو صورتم قطع میکنه تنها کاری که ازم برمیاد اشک ریختنه که فقط باعث میشه کمی سبک شم ....

دیروز همش تو فکر بودم دوباره دلم طاقت نیاورد شب بهش زنگ زدم گفتم بزار از یه راه دیگه وارد شم اولش سکوت کرد گوش کرد، بهش گفتم ناصر خودت میدونی من چقدر باهات راه اومدم حتی مهریه مو بخشیدم که تو تمام درآمدت صرف بچه ها بشه گفتم بهت فشار نیارم هیچی ازت نخواستم، ولی اگر واقعاً نمیخوای برای کیان کاری بکنی لطف کن هر ماه یه مقداری برای من پول بریز چون خیلی تو فشارم (البته بگما گفتن این موضوع اصلاً برای منی که همیشه انقدر مغرور بودم تو این قضیه کار ساده ای نبود فقط خواستم یه ذره قلقلکش بدم) که باز پرخاشگر شد و هر چی دلش خواست گفت ...

گفتم خدایی این همه آدم دور و بر خودم دیدم که جدا شدن هیچکدوم از مرداشون به بی معرفتی تو نبودن چون مهریه حق زنه حالا اگر کسی خانومی میکنه هیچی نمیگیره باید مرد انقدر شعور داشته باشه که مادر بچه هاش انقدر اذیت نشه ولی ظاهراً تو، توی هیچ موردی معرفت نداری و دیگه چیزی نگفتم فقط وقتی که قطع کردم طبق معمول چشمه اشکم  سرازیر شد ....

ببخشین دست خودم نیست اگر ننویسم می ترکم، این دو روز هم فقط تونستم با مامانم یه کمی حرف بزنم و اشک بریزم بلکه سبک شم وگرنه دق میکنم، اون بنده خدا هم کاری از دستش برنمیاد بیشتر از من ناراحته، خسته شدم خدایا بریدم به فریادم برس ....

اصلاً شوق و ذوقی برای بله برون امیرعلی (عید فطر) و یا تولد پسرا (6 مرداد) ندارم ....

از کامنتای پر مهرتون خیلی سپاسگزارم دوستان عزیزم، خصوصاً آرزو و مژگان عزیزم که لطف کردن و راهنمائیم کردن ...

 

در زندگی فقط یک قلب هست که برای تو می تپد که آنهم قلب خودت است...

 

ساده که باشی . . .
آدم ها خیلی زود دوستت می شوند
و تو خیلی دیر می فهمی دشمنت بودند ...

ساده که باشی . . .
آدم ها با همه کمبودهایشان به غرورت حمله می کنند
و با همه غرورشان مچاله ات می کنند ...

ساده که باشی . . .
تو همیشه رو بازی می کنی
و آدم ها همیشه بازیگران ِ پشت پرده می مانند ...

ساده که باشی . . .
اوقات بیکاری آدم ها را با سادگی ات پُر می کنند
و خود در لحظه های اندوه ، تنها می مانی ...

ساده که باشی . . .
سادگی ات را حماقت می خوانند
و کسی نمی فهمد که تو از فرط ِ " آدم بودن " ساده ای . . . !!!

 

پا به پایم که نیامدی ،
دست در دستم که نگذاشتی ،
سر به سرم ، هم نزار ،
قولش را به بیابان داده ام . . . !!!



نوع مطلب :
برچسب ها :
چهارشنبه چهارم تیر 1393 :: نويسنده : بيتا

سلام به همه شما خوبان و یاران همیشه همراه این خانه مجازی کوچک ...

از لطف همگی بابت تبریک تولدم سپاسگزارم، خیلی خوشحالم کردین، امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشین ...

تعدادی از دوستان در مورد عکس سوال کرده بودن، عکس کنار صفحه خودم هستم، از اول هم با مجازی بودن موافق نبودم و از نُه سال قبل که شروع کردم به وبلاگ نویسی همیشه خود واقعیم بودم حتی اسامی که اینجا نوشته میشه ....

کامنتای پر مهرتون رو خوندم گرچه همیشه تعداد کامنت های خصوصی بیش از کامنت های تائیدی هست و من واقعاً نمیدونم چطوری میشه به بعضی دوستان جواب داد، بطور کلی سعی میکنم سوالات رو جواب بدم گرچه بارها و بارها اینجا توضیحات لازم رو نوشتم براتون ...

دلیل اصلی اینکه پسرا با من زندگی نمیکنن در درجه اول و اهمیت خواست خودشونه که حاضر نیستن پدرشون رو ترک کنن که اون قضیه برمیگرده به روابط تنگاتنگشون با ناصر زمانی که من پتروشیمی کار میکردم و شبا خیلی دیرتر از پدرشون می رسیدم خونه و از اول به حضور اون در خونه عادت کردن تا من و دلیل دوم بخاطر نداشتن شرایط ثابت زندگی و خیلی مسائل دیگه که مجال صحبتش نیست ...

ولی با تمام این اوصاف من هیچوقت مادری نبودم که لحظه ای از پسرام غافل باشم چون اولاً دو سال و نیم پس از طلاق بخاطر کوچیک بودنشون همچنان در یک خونه زندگی میکردیم و از مهر 91 که با پدرشون رفتن هر روز ازشون خبر دارم گاهی به روزی چند بار هم میرسه و تو خیلی مسائل سعی کردم پا به پای پدرشون پیش برم و حتی ازشون حمایت کنم البته در حد توانم ...

به لطف خدا و زحمات بی دریغ معلم کیان همه چی ختم بخیر شد و پسرا کلاس پنجم رو هم با موفقیت پشت سر گذاشتن، گرچه مدیر مدرسه همچنان میخواست از نام نویسی کیان برای کلاس ششم سر باز بزنه ولی ناصر با صحبت تونسته قانعش کنه، فقط دعا کنین که امسال رو هم طاقت بیاره تا ببینیم برای کلاس هفتمش چه باید کرد ...

در مورد نوروفیدبک که یک راه درمانی مناسب مخصوص بچه های بیش فعاله و مشاور مدرسه بهم پیشنهاد کرده بود کلی رایزنی کردم و دو مرکز پیدا کردم که باهاشون صحبت کردم ...

1-     مرکز نوروفیدبک آلومینا تو خیابون ظفر: 30 جلسه با مبلغ هر جلسه 60 هزار تومن (یک میلیون و هشتصد تومن)

2-     کلینیک آتیه بالای میدون ونک: 20 جلسه جمعاً 3 میلیون تومن

واقعیتش برای من این سوال پیش اومده که چرا انقدر تفاوت قیمت بین این دو مرکز هست و کدومشون بهترن گرچه تعریف آتیه رو از قبل هم شنیده بودم ولی دلم میخواد این بار نتیجه بگیریم ... خوشحال میشم اگر دوستان تجربه ای دارن یا چیزی شنیدن و میدونن حتماً برام بنویسن ...

کیارش مدتها بود که دوست داشت فوتبال رو بصورت حرفه ای دنبال کنه و بالاخره پدرش باشگاه فوتبالی که به استقلال وابسته س ثبت نامش کرد و خوشبختانه همون جلسه اول که بازیش رو تست کردن پذیرفته شد و گفتن که برای مسابقات نوجوانان حتماً شرکتش میدن ضمن اینکه کلاس زبانش رو هم داره ادامه میده ...

کیان رو هم بخاطر بیش فعالیش و توصیه پزشکش برای شنا از پایه ثبت نام کرده که امیدوارم اون هم بتونه بصورت حرفه ای این رشته رو دنبال کنه گرچه خودش عاشق رشته پارکور هست ولی دوستانم بهم توصیه کردن درسته خیلی هیجان رو تخلیه میکنه ولی امکان صدمه دیدن بدن بسیار زیاده و منم کلی باهاش صحبت کردم تا قانع شد که فعلاً بیخیال این رشته بشه چون تمرکز بالایی میخواد ...

امروز تولد داداش گلم امیرعلی هست که 26 سالش تموم شد، داداشی عزیزم تولدت مبارک امیدوارم همیشه تنت سالم و دلت شاد و لبت خندون باشه و به همه آرزوهای قشنگت برسی ....

روز 5شنبه به همراه خانواده برای امیرعلی رفتیم خواستگاری دختری که تو دانشگاه هم کلاسش بود و همدیگه رو دوست دارن، امیدوارم همه جوونا عاقبت بخیر بشن همینطور جوون ما ...



نوع مطلب :
برچسب ها :
شنبه بیست و چهارم خرداد 1393 :: نويسنده : بيتا

دوم خرداد امسال هم گذشت و یکسال دیگه به سنم اضافه شد.

به پشت سر که نگاه میکنم می بینم این 41 سال خیلی سریع طی شد و دیگه چیز زیادی نمونده ولی هنوز آرزوهای زیادی تو دلم هست که از صمیم دلم میخوام بهشون برسم ...

پس با عزمی قوی و اراده ای آهنین پیش بسوی آینده ...

دوستان خوبم سلام، کم کاری منو ببخشین، بسیار گرفتار بودم و واقعاً ماه اردیبهشت سختی رو همراه با استرس و نگرانی گذروندم ...

اواخر فروردین طبق معمول یه روز موبایلم زنگ خورد و متوجه شدم که معلم کیان پشت خطه و بهم گفت امسال رو رد میشه و مدرسه هم میخواد اخراجش کنه چون بشدت نا آرومه و اصلاً تو چند ماه گذشته هیچ امتحانی رو درست و حسابی شرکت نکرده و ننوشته ...

نفسم بند اومد گفتم چرا زودتر خبرم نکردین؟ من هر بار از پدرش پرسیدم میگفت خوبه مشکلی نیست... گفت نه حقیقتش ما فکر نمیکردیم که میشه با شما تماس گرفت و با ترس و لرز چون خودم هم مادرم و دلم برای این بچه می سوزه شماره شما رو از کیارش گرفتم ...

خلاصه حدود یکساعت با من صحبت کرد جوریکه دیگه آخراش حسابی دلشو برده بودم و خیلی مشتاق بود منو از نزدیک ببینه قرار شد هفته بعدش برم مدرسه ...

و با یک روز مرخصی کامل برای اولین بار رهسپار مدرسه پسرا در شرق تهران شدم، بماند که حدود یکساعت و نیم تو ترافیک بودم تا برسم کلی هم استرس داشتم که خدایا چی میشه، انقدر نذر و نیاز کردم که کیان رو اخراج نکنن حد نداشت ...

وقتی رسیدم همه دوره م کردن، از مشاور بهداشت، مشاور روانشناس، ناظم مدرسه، مدیر و در آخر هم معلمشون که انگار سالها بود می شناختمش بس که خانوم و مهربون بود ....

با همه شون صحبت کردم و کم و بیش میدونستم چه چیزهایی خواهم شنید به هر حال با مشکلات پسرم کاملاً آشنایی دارم و متاسفانه چون نظارت درستی روی خوردن قرصاش نیست مشکلاتش تو مدرسه خیلی زیاد شده بود بدون اینکه من در جریان باشم ...

شاید برای شما دوستانی که به اینجا سر می زنین خوندن مطالبی که می نویسم خیلی ساده باشه ولی برای من مادر با این دوری از پسرام و مشکلاتی که هست و وجود داره علی الخصوص برای کیان، نمی تونم بگم چقدر حتی مرورش و  نوشتنش اینجا زجرآوره و الان بغض بزرگی تو گلوم گیر کرده ...

می گفت کیان اکثراً رنگ پریده س، قیافه ش ناراحته، خیلی دعوا میکنه، کتک می زنه، کتک میخوره، حرفای زشت می زنه و می شنوه، اخیراً هم یکی دو نفر به شما بی احترامی کردن کیان حسابی از خجالتشون در اومده و گفته حق ندارین پشت سر مامان من حرف بزنین، من نمیدونم اونجا تو مدرسه چی گفته و شنیده شده بوده که تصور خیلی اشتباه و بدی در مورد من داشتن تا اینکه رفتم اونجا و همه شون اقرار کردن که اشتباه فکر میکردن ...

مدیرشون که پاشو کرده بود تو یه کفش برای اخراج، معلمشون گفت نگران نباش چون خیلی خیلی ازت خوشم اومده این یکماه رو هر روز، روزی سه ساعت بیاد خونه من باهاش خصوصی کار میکنم تا بتونه امتحاناتش رو بگذرونه و انشالله قبول شه و مدیر هم از سر اخراجش بگذره ...

البته ما بین حرفاش خیلی اصرار داشت برای رجوع که خوب این قضیه واقعاً چیزی نیست که بتونی بطور کامل برای کسی توضیحش بدی و یه حس کاملاً درونی به من میگه که ما هیچوقت دیگه نمی تونیم کنار هم قرار بگیریم خصوصاً سر همین قضیه کیان بقدری تو این یکماه ناصر سر من غر زده و تلفن رو بارها و بارها تو صورتم قطع کرده که بازم بخودم میگم من چقدر پوست کلفتم که هنوز بهش زنگ میزنم و همچنان با محبت باهاش صحبت میکنم، بعضی وقتا فکر میکنم خدا چرا ذره ای کینه در وجود من قرار نداده که کارای این مرد رو تلافی کنم؟ خودم هم موندم!

بحث اصلی ماجرا سر مسئله مالی این قضیه بود که طبق معمول ایشون تو تماس تلفنی به معلم کیان گفته بود هر کسی خواسته شما بهش درس بدین خودشم پولش رو بده ...

این چرک کف دست که میگن مهم نیست بقدری تو زندگی مهمه که حد نداره شاید یکی از دلایل مهم مشکلات زندگی مشترک ما هم همین بود که کار کشیده شد به اینجا ...

من 17 ساله دارم برای زندگیم میدوئم، بدون هیچ اغراقی همیشه مرد خونه بودم تا زن حتی الان که تنهام، مستاجرم، تو یه شرکت خصوصی هم شاغلم که مدیرعاملش جونش در میاد حداقل چیزی رو که حقمه بهم بده، تا پارسال ماهی پونصد اجاره میدادم که از دیشب که صاحبخونه اومد برای تمدید قرارداد امسال و نوشین و محمود هم کنارم بودن، اجاره خونه م شد ماهی 650 تومن، خیلی راحت 4 تا چک سه ماهه از من گرفت و رفت و یه کلام کوچکترین تخفیفی هم نداد ...

من نمیدونم واقعاً درک نمیکنم این مرد در مورد من چه فکری میکنه؟ مگه من چقدر توان دارم؟ بخدا خسته شدم از این شرایط، خودم شکستگی رو در وجودم بوضوح حس میکنم هر چقدر هم که بخوام بهش اهمیت ندم ولی شدیداً نگرانم میکنه، مسئله سلامتی و مشکلاتی هم که داشتم رو اصلاً ول کردم و بی خیالش شدم ...

خیلی راحت میگه ندارم میکشه کنار، تو خونه انقدر گریه کردم صدام گرفته بود، مامانم زنگ زد، فهمید قضیه چیه، آخه چرا پول کلاس بچه منو برای قبول شدن باید مادر بزرگ و دائیش بدن؟؟ بعد که بهش میگم حداقل قدرشناس باش یه زنگ بزن تشکر کن دوباره قطع میکنه ...

کیان من، گل پسر مامان، همون بچه ای که فکر می کردن هوشی برای درس نداره با تلاش بی شائبه معلم مهربونش تمام درساشو 20 شده جز دیکته که سه تا غلط داشته و یک غلط هم در جغرافی و قراره هفته آینده برم کارنامه هاشون رو بگیرم، و برای اینکه کسی هم ایرادی نگیره تمام امتحاناتش رو ازش فیلمبرداری کردن و حتی سر امتحان ریاضی و دیکته ش سه تا معلم دیگه هم ناظر بودن طوریکه بچه م از استرس فشارش افتاده و مجبور شدن بهش شکلات بدن ...

سر هر امتحان تا تموم شه جونم بالا اومد تا زنگ زد و بهم تبریک گفت که اینم گذشت، تحقیق کردم تو ظفر یه مرکز نوروفیدبک هست مخصوص بچه های بیش فعال گفتن حدود سی جلسه درمان طول میکشه هر جلسه 45 دقیقه و حدود 60 هزار تومن هم هزینه برمیداره، میدونم که باز از طرف پدرش آبی گرم نمیشه و باید خودم بیفتم جلو ...

خوشبختانه کیارش از لحاظ درسی بسیار عالیه و هیچ شکایتی ازش نداشتن جز اینکه میگفتن اونم شیطونه ولی نه در حد کیان، بشدت هم به زبان علاقمنده و در کنار اون اصرار شدیدی داره برای اینکه از الان بره باشگاه فوتبال و اونو حرفه ای دنبال کنه که ظاهراً پدرش دنبال اینه که همین کارو براش انجام بده ....

احتمالاً کیان رو هم باید بزاریم شنا رو حرفه ای دنبال کنه چون هم سر نترسی از آب داره و هم اینکه بشدت برای بچه های بیش فعال مفیده و بهشون آرامش میده ...

حرف نگفته خیلی زیاده ولی میدونم نه اینجا جاشه و نه شما دوستان حوصله خوندنش رو دارین ..

منو ببخشین برای این واگویه های پریشون ذهنم و برام دعا کنین به آرامش برسم ....

 

دل تنگی ام را با فاصله می نویسم
تا شاید فاصله ای بین دلم و تنگی بیفتد
چه خیال خامی!
این مدار فاصله مورب است ...
چندی که بگذرد
دوباره می شود تنگی دل ...

کاش تلخی زندگی کمی الکل داشت
شاید مَستمان می کرد
و
درد را نمی فهمیدیم

این روزها نبضم کند می زند
قلبم تیر می کشد
صدای خرد شدن احساسم را لابلای چرخ دنده های زندگی می شنوم



نوع مطلب :
برچسب ها :
یکشنبه چهارم خرداد 1393 :: نويسنده : بيتا
درباره وبلاگ


بــــیـــتـــا
متولد دوم خرداد 52
کیان و کیارش
متولد 6 مرداد 82
جدا شدم
پسرا با پدرشون زندگی می کنن
شاغل هستم
آرزومند عاقبت بخیری پسرام
از روزمرگی های زندگیم و دلتنگیام مینویسم
*********************
اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد
خبرم كن...
بهت قول نميدم كه...
ميخندونمت...
ولي ميتونم باهات گريه كنم
اگه يه روز خواستي دَر بري
حتماً خبرم كن...
قول نميدم كه...
ازت بخوام وايسي...
اما ميتونم باهات بيام...
اما...
اگه يه روز سراغم رو گرفتي
و خبري نشد...
سريع به ديدنم بيا...
احتمالآ بهت احتياج دارم



























www.ghasre20.blogfa.com